خبری
·
روایت اسیر شماره ۱۹۹ اردوگاه الرمادیه
بالاخره به مرز ایران رسیدیم و وارد ماشین های ایرانی شدیم. انگار دوباره در دامن ایران متولد شده بودیم. وسطهای اتوبوس نشسته بودم. یک جوانی بلندقد با سبیل های نازک و ته ریش نزدیکم شد و با گریه افتاد رو…
بالاخره به مرز ایران رسیدیم و وارد ماشین های ایرانی شدیم. انگار دوباره در دامن ایران متولد شده بودیم. وسطهای اتوبوس نشسته بودم. یک جوانی بلندقد با سبیل های نازک و ته ریش نزدیکم شد و با گریه افتاد روی دست و پایم. بلندش کردم گفتم کی هستی پسر؟! یک دفعه گفت: منو نمیشناسی؟
1 بازدید
منبع اصلی ↗