جهان ·

هفت روز بیداری

✍️سمیه غلامرضاپور شروع که شد ، با خودم گفتم رسیدیم به روزهایی که حاج قاسم می‌گفت شهدا حسرتش را می‌خورند. نوبتی هم که باشد نوبت ماست. باید کاری کنیم. جنگ با اسراییل را می‌گویم. لاکردار عین بختک می‌ماند…
✍️سمیه غلامرضاپور شروع که شد ، با خودم گفتم رسیدیم به روزهایی که حاج قاسم می‌گفت شهدا حسرتش را می‌خورند. نوبتی هم که باشد نوبت ماست. باید کاری کنیم. جنگ با اسراییل را می‌گویم. لاکردار عین بختک می‌ماند، نباید بگذاری سوارت شود. روی سینه‌ات که نشست؛ تا خفه‌ات نکند ول کن نیست. تکه تکه‌اش نکنی، تکه تکه‌ات می‌کند؛ اسراییل را می‌گویم. آخرین گزینه‌اش را هم رو کرده. بالاتر از سیاهی که دیگر رنگی نیست. دید دارد غرق می‌شود دست انداخت گردن شریک جرمش تا او را هم با خودش پایین بکشد. حالا از شرّ هردویشان باهم خلاص می‌شویم. امریکا را می‌گویم. می‌خواست حواس جهان را پرت کند تا گند کاریش را در آن جزیره مخوف لاپوشانی کند. هر کاری هم می‌کرد به اندازه شروع این جنایت سرو صدا نداشت. آدم دلش می‌خواهد هرچقدر فریاد دارد برسرش بریزد*. قمارباز کودک‌خوار را می‌گویم. این شبها خیلی فریادها داریم که برسرش بریزیم؛ از فتاح و خیبرشکن گرفته تا هایپرسونیک و خرمشهرچهار و از اینها بلندتر جمع خانوادگی‌مان در خیابانهای شهر است. گوش شیاطین را کر و روی خیلی‌ها را کم کرده‌. همان‌ها که چشم دیدن آزادی‌ ایران را ندارند و می‌خواهند سر به تنمان نباشد؛ اما ما چشممان به دهان مردی است که گوشش به دهان اماممان است. می‌نشیند پشت میز کارش بی آنکه واهمه‌ای به دلش راه بدهد. بچه‌ها دور و برش هستند. صدای زهرا می‌آید که بغل خاله هدی نشسته و دارد می‌خندد. قرآنش را که باز می‌کند شاید آیه" رجال لا تلهیهم تجاره و لا بیع عن ذکرالله "می‌آید. شاید هم دارد "یا ایتها النفس المطمینه ..." را می‌خواند؛ آقا را می‌گویم. دور چندم ختم قرآنش هست نمی‌دانم که ناگهان همه جا روشن می‌شود. الان یک هفته است که با شهادتش همه را بیدار کرده.