اقتصادی
·
درس واقعی جنگ با ایران
دنیای اقتصاد: جاستین برانک، پژوهشگر ارشد قدرت هوایی و فناوری در موسسه خدمات سلطنتی بریتانیا در مقاله «درس واقعی جنگ ایران» در نشریه فارن افرز، به تناقضی اساسی در راهبرد نظامی آمریکا و اسراییل میپردازد: چگونه ممکن است دو ارتش برخوردار از برتری فناورانه و توانایی حمله به هزاران هدف، با وجود واردکردن خسارتهای سنگین به زیرساختهای نظامی ایران، همچنان نتوانند به اهداف سیاسی حداکثری خود دست یابند؟
به گزارش گروه آنلاین روزنامه دنیای اقتصاد-کامران کرمی: جاستین برانک، پژوهشگر ارشد قدرت هوایی و فناوری در موسسه خدمات سلطنتی بریتانیا در مقاله «درس واقعی جنگ ایران» در نشریه فارن افرز، به تناقضی اساسی در راهبرد نظامی آمریکا و اسراییل می پردازد: چگونه ممکن است دو ارتش برخوردار از برتری فناورانه و توانایی حمله به هزاران هدف، با وجود واردکردن خسارت های سنگین به زیرساخت های نظامی ایران، همچنان نتوانند به اهداف سیاسی حداکثری خود دست یابند؟ پاسخ محوری برانک این است که توانایی نابودی اهداف نظامی با توانایی وادارکردن یک حکومت به تسلیم، دو مسیله کاملا متفاوت اند. از نظر او، مشکل اصلی لزوما ضعف قدرت هوایی آمریکا نیست؛ بلکه استفاده از این قدرت برای دستیابی به اهدافی است که تحقق آنها صرفا با بمباران تضمین نمی شود. برانک برای توضیح این مسیله به تجربه تاریخی جنگ ها اشاره می کند. آلمان نازی با وجود بمباران گسترده شهرها و زیرساخت های صنعتی اش تا پایان جنگ جهانی دوم مقاومت کرد. کره شمالی نیز زیر حملات سنگین هوایی آمریکا به تسلیم کامل تن نداد. در جنگ ویتنام هم حجم عظیم بمباران نتوانست اراده سیاسی طرف مقابل را درهم بشکند. نمونه های افغانستان و عراق نیز به استدلال نویسنده وزن بیشتری می دهند. آمریکا در این دو جنگ توانست برتری هوایی خود را به سرعت تثبیت کند، اما موفقیت در میدان نبرد به معنای دستیابی پایدار به اهداف سیاسی نبود. گروه های مسلحی که برای پیروزی به تصرف قلمرو و استقرار نیروهای متعارف نیاز نداشتند، می توانستند با حملات پراکنده و فرسایشی، هزینه حضور آمریکا را افزایش دهند و در نهایت اراده سیاسی واشنگتن را تحت فشار قرار دهند. درس این تجربه ها برای جنگ ایران روشن است: اگر هدف، وادارکردن تهران به پذیرش شروط سیاسی حداکثری باشد، برتری هوایی به تنهایی ابزار کافی برای تضمین نتیجه نیست. در تحلیل برانک، یکی از عوامل مهم تاب آوری ایران، ماهیت اهدافی است که آمریکا می خواهد به آنها دست یابد. برای شکست دادن یک ارتش متعارف که باید در میدان باز، بجنگد و از قلمرو مشخصی دفاع کند، قدرت هوایی می تواند تعیین کننده باشد؛ اما دولتی که هدف اصلی اش حفظ کنترل داخلی و جلوگیری از فروپاشی ساختار سیاسی است، الزاما مجبور نیست نیروهای خود را در معرض حملات مستقیم قرار دهد. پراکندگی نیروها، پنهان سازی تجهیزات، استفاده از تاسیسات زیرزمینی و حفظ توان پاسخ گویی نامتقارن، می تواند اثر حملات هوایی را محدود کند. به استدلال نویسنده، اگر بخش هایی از توان موشکی و ظرفیت تولید نظامی در تاسیسات عمیق و پنهان باقی مانده باشد، انهدام شمار زیادی از اهداف نیز الزاما به حذف کامل توان نظامی ایران منجر نخواهد شد. برانک همچنین بر نقش حمایت خارجی تاکید می کند. در نمونه ایران، روابط اقتصادی و نظامی با چین و روسیه می تواند به حفظ بخشی از ظرفیت اقتصادی و نظامی کشور کمک کند. تجربه اوکراین نیز نشان می دهد که حمایت خارجی ممکن است مانع تبدیل حملات مستمر به فروپاشی اقتصادی و نظامی شود. این به معنای مصونیت ایران از خسارت نیست؛ بلکه نشان می دهد خسارت سنگین لزوما به معنای شکست سیاسی نیست. یکی از مهم ترین تمایزهای مقاله، تفاوت میان استفاده موثر از قدرت هوایی در میدان نبرد و استفاده از آن برای تغییر رفتار سیاسی است. برانک با اشاره به جنگ خلیج فارس در سال ۱۹۹۱ توضیح می دهد که حملات هوایی ایتلاف تحت رهبری آمریکا توانستند توان عملیاتی ارتش عراق را پیش از عملیات زمینی به شدت کاهش دهند. در آن جنگ، هدف نظامی مشخص بود: بیرون راندن نیروهای عراق از کویت. اما در جنگ ایران، مسیله پیچیده تر است. اگر هدف، تغییر محاسبات راهبردی تهران یا وادارکردن آن به پذیرش مطالبات حداکثری باشد، نابودی اهداف نظامی به تنهایی پاسخ نمی دهد که تهران در نهایت چه تصمیمی خواهد گرفت. برانک در بخش پایانی مقاله، به هزینه های گسترده اتکای بیش از اندازه به قدرت هوایی اشاره می کند: مصرف ذخایر مهمات پیشرفته، فشار اقتصادی، افزایش هزینه های ژیوپلیتیک و آسیب به اعتبار بازدارندگی آمریکا. از دید او، اگر واشنگتن از تجربه جنگ ایران نتیجه بگیرد که باید به طور کلی از راهبرد برتری هوایی فاصله بگیرد، دچار اشتباه دیگری شده است. مسیله، کنارگذاشتن این قدرت نیست؛ بلکه تعیین اهداف واقع بینانه و تطبیق ابزار نظامی با ماموریت سیاسی است. این تحلیل یک پیام مهم برای آینده روابط تهران و واشنگتن دارد. اگر هدف هر دو طرف پایان دادن به بحران است، قدرت نظامی و فشار اقتصادی به تنهایی جایگزین توافق سیاسی نمی شوند. حتی حملات موفق نیز ممکن است به جای حل اختلاف ها، زمینه مقاومت طولانی تر، افزایش هزینه های دو طرف و تداوم بی ثباتی منطقه ای را فراهم کنند. از این منظر، خطر اصلی آن است که دو طرف همچنان بر ابزارهای فشار تکیه کنند، بی آنکه درباره نتیجه سیاسی مورد انتظار به تفاهم برسند. در چنین شرایطی، ادامه جنگ یا بازگشت به آن می تواند به فرسایشی پرهزینه تبدیل شود که در آن خسارت افزایش می یابد، اما مسیله اصلی حل نشده باقی می ماند.
1 بازدید
منبع اصلی ↗