خبری ·

مصلی شبستان اندوه، تماشاخانه ی تقدیر

حال غریبی دارم. در کشاکش سوگ و غرور در میانه مصلای تهران قدم می زنم. زمین زیر پایم بوی ابتلا می‌دهد. گویی در میانه دشت بلا ایستاده‌ام. جایی که اشک، نه نشانه‌ی ضعف، که زبان مشترک قلوب آگاه است. آری، تا…
حال غریبی دارم. در کشاکش سوگ و غرور در میانه مصلای تهران قدم می زنم. زمین زیر پایم بوی ابتلا می‌دهد. گویی در میانه دشت بلا ایستاده‌ام. جایی که اشک، نه نشانه‌ی ضعف، که زبان مشترک قلوب آگاه است. آری، تاریخ برای من، دیگر یک تقویم ساده نیست . تاریخ ما، گسلی عظیم است که در «دهم اسفند» دهان باز کرد و ما را به عصر جدیدی روانه ساخت. از آن لحظه که خبر عروج او، همچون صاعقه‌ای در آسمان جان مستضعفین عالم پیچید، خورشید در نگاه مادی‌گرایان غروب کرد، اما حقیقت، در افق قلوب مومنان، طلوعی دیگر یافت. مصلی! این مکان، دیگر نه یک بنای سنگی، که شبستان اندوه و تماشاخانه‌ی تقدیر است. تقدیر امتی که سرنوشت خویش را به دست گرفته اند و قرار است کار را تمام کنند! همه در تکاپو هستند تا مصلی را برای مراسم وداع آماده کنند. به جایگاه می‌نگرم، شبیه به حسینیه‌ی امام خمینی ست! گویی زمان در اینجا درنگ کرده است تا او، آخرین کلماتش را نه با زبان، که با سکوت سنگین حضورش، بر جان امت حک کند. دیوارهای مصلی، این شاهدان خاموشی که سالها نماز عید او را تماشا کرده اند، انگار زبان باز کرده‌ و روضه‌خوان غربت یارند و دلتنگ آن امامی که دیگر در میان ما نیست.