خبری
·
روایت اندوهبار معلمان بازمانده مدرسه میناب/ درسدادن با بغض ناتمام
معلمان بازمانده مدرسه شجره طیّبه درآغاز سال تحصیلی با یاد شاگردان و همکارانی درس میدهند که دیگر بازنمیگردند.
اجتماعی
به گزارش خبرنگار اجتماعی خبرگزاری تسنیم، مهر که میرسد بوی دفتر و مداد و کفش نو باید از حیاط مدرسه بلند شود، صدای بچههایی که بعد از تعطیلات تابستانی همدیگر را پیدا میکنند، زنگ میخورد و حیاط پر میشود از دویدن و خنده، برای بعضی مدرسهها اما مهر امسال از جایی دیگر آغاز شد و از میان خاطره دانشآموزانی که دیگر نیستند.
در میناب، نام شجره طیّبه نام مدرسهای است که در صبح نهم اسفند 1404 در حمله موشکی متجاوزانه آمریکا هدف قرار گرفت در این حمله جنایتکارانه 168 نفر از دانشآموزان، معلمان، کادر مدرسه و والدین دانشآموزان به شهادت رسیدند،
با وجود این، اعداد نمیتوانند آنچه را در مدرسه شجره طیّبه گذشته است، روایت کنند. برای فهمیدن آنچه بر این مدرسه گذشته باید سراغ کلاسهایی رفت که دیگر دانشآموزانشان را کامل در خود ندارند، سراغ معلمانی که هنوز صدای زنگ تفریح را در گوششان میشنوند و سراغ مادرانی که مهر امسال بهجای خرید دفتر و مداد برای فرزندشان به یادمان شهدای مدرسه رفتند.
26 معلم و کادر در مدرسه شجره طیّبه میناب شهید شدند
گلنوش ناصری متولد 1375 یکی از معلمان بازمانده مدرسه شجره طیبه است. معلم پایه سوم پسرانه همان مدرسهای که امسال دومین سال تدریسش در آن را آغاز کرده است.
این معلم در گفتوگو با خبرنگار تسنیم میگوید: از کودکی به بچهها وابستگی زیادی داشتم و همیشه تلاش کردم جایی در مدرسه داشته باشم از فعالیتهای فرهنگی و هنری تا تدریس.سال 1403، برای مدت دو هفته به عنوان معلم جایگزین خانم زهره شهریاری که به مرخصی رفته بود به مدرسه شجره طیبه رفتم، مدیر مدرسه از کارم رضایت داشت و برای سال بعد برای تدریس در مدرسه دعوت شدم.
سال تحصیلی بعد، خانم ناصری نخستین سال تدریس خود را در مدرسه شجره طیبه شروع کرد کنار مدیر مدرسه، معاون اجرایی، معلمان و دانشآموزانی که حالا بخش بزرگی از خاطراتش را میسازند
این معلم درباره صبح روز 9 اسفند 1404 میگوید: بچهها روزه بودند، بعضی روزه کامل میگرفتند و بعضی روزه کلهگنجشکی. قرار بود برای روزهاولیها جشن بگیریم حتی برای دوشنبه برنامه مفصلی آماده کرده بودیم.
ساعت 10:15 صبح زنگ تفریح خورد و بچهها برای زنگ تفریح به حیاط مدرسه رفتند و ما معلمها هم در دفتر مدرسه بودیم خانم ملیحه نعیمی معلم پایه اول (که در جریان حمله موشکی به شهادت رسید) داشت فضای مجازی را چک میکرد که متوجه خبر حمله آمریکا به تهران شد و یک مرتبه با صدای بلند گفت که به تهران حمله کردند بعد از این جمله بود که نگرانی را در صورت خانم زهره شهریاری که ششماهه باردار بود(معلمی که به شهادت رسید) به وضوح دیدم. با همکارانم به هم دلداری میدادیم و میگفتیم نگران نباشیم چون به میناب حمله نمیشود. ساعت 10:30 معلمها به کلاسهای درس برگشتند.
این معلم ادامه میدهد: چند دقیقه بعد، معاون پرورشی به کلاس آمد و از یک جلسه فوری خبر داد همه معلمان در دفتر مدرسه جمع شدند و مدیر گفت که با والدین تماس بگیرند و از آنها بخواهید تا به مدرسه بیایند و بچهها را با خود ببرند چون جنگ شده و بهتر است بچهها به خانه بروند.
به کلاس برگشتم اما اصلا به بچهها نگفتم جنگ شده است و گفتم ما معلمان چند روز جلسه داریم و ممکن است چند روز مدرسه نیایند و بچهها خیلی خوشحال شدند از اینکه چند روز مدرسه نمیآیند و هنوز نمیدانستند جنگ شده است.
فکر کردم زلزله است
او بیان میکند: از کلاس بیرون آمدم و شروع کردم به تماس گرفتن با خانوادهها و این کار حدود 20 دقیقه طول کشید که ناگهان صدای مهیبی آمد، فکر کردم زلزله است چون چند وقت قبلترش هم در میناب زلزله آمده بود، اصلا فکر نمیکردم این صدا ناشی از جنگ باشد جون باورم نمیشد که مدرسه هدف حملات دشمن باشد.
زمین زیر پایمان بهشدت میلرزید، بچهها را به گوشه دیوار کلاس درس بردم تا نکند در جریان زلزله سقف و شیشه به سرشان بریزد.
هنوز 30 ثانیه نگذشته بود که صدای مهیب دیگری آمد انقدر صدا وحشتناک بود که فکر کردم همه چیز تمام شد و همه مردیم، یکی از بچهها جیغ کشید و داد زد خانم کمکمان کن.
در میان دود و گردوغبار بسیاری که فضای کلاس را گرفته بود تمام قدرتم را جمع کردم تا بتوانم بر خودم کنترل داشته باشم و به بچهها گفتم جیغ نکشید و گریه نکنید، خدا مراقب ماست.
گرد و خاک آنقدر زیاد شده بود که اطرافم را درست نمیدیدم چراغ گوشیام را روشن کردم تا بتوانم اطراف را بهتر ببینم. صدای انفجار دوم و سوم هم آمد و در میان این وحشت فقط از خدا میخواستم که کمکمان کند تا زنده بمانیم.
خانم ناصری میگوید: 20 دانشآموزم برای من مثل بچههایم هستند همانند برادر دانشآموزم که بعد از دست دادن مادر و پدرم به جز او هیچ کس دیگری را در این دنیا ندارم.
خانم معلم میگوید: در تمام لحظات هم برای بچههای کلاسم دعا میکردم و هم برای برادرم که از او خبری نداشتم.
پدری که برای نجات فرزندش آمد
او میگوید: ناگهان دیدم که در کلاس با ضربه لگدی باز شد و پدر یکی از دانشآموزان که صورتش خونآلود بود و ترکش خورده بود برای نجات فرزندش آمده بود با کمک او، بچهها یکییکی از کلاس خارج شدند.
کلاس من تنها کلاسی بود که دانشآموزان از نظر جسمی آسیب جدی ندیدند اما ترس و شوک چیزی نبود که با بیرون آمدن از کلاس تمام شود.
کفشهایم را از پا درآوردم و در دست گرفتم چون احساس میکردم کفشها به پاهایم سنگینی میکنند و نمیتوانم با آنها بچهها را سریع بیرون ببرم و با پای برهنه بچهها را از کلاس خارج کردم.
وقتی به محوطه بیرون مدرسه رسیدیم و پشت سرمان را نگاه کردیم، مدرسه دیگر شبیه مدرسه نبود و ویرانهای از ساختمان باقی مانده بود و صدای جیغ و ناله والدین از بیرون میآمد.
یکی از سختترین لحظهها برای من لحظهای بود که بچهها خرابه مدرسه را دیدند و دوست نداشتم آن تصویر در ذهنشان بماند.
وقتی به محوطه بیرون رسیدیم یکی از والدین تماس گرفت و پرسید فرزندش کجاست و به او گفتم که فرزندش را تحویل دادم اما مادر میگفت که فرزندش نیست، خیلی نگران دانشآموزم شدم سرانجام مشخص شد مادربزرگ، کودک را تحویل گرفته است و پدر و مادر وقتی فهمیدند فرزندشان زنده است، خیلی خوشحال شدند.
خانم معلم میگوید: به هر سختی که بود خود را به خانا رساندم و مطلع شدم که برادرم به خانه داییام رفته. خیلی خوشحال شدم از بابت سلامتیاش، چند ساعت بعد مادر و پدر یکی از دانشآموزان پایه ششم به در خانهام آمدند و دنبال فرزندشان بودند و از من میپرسیدند که هنگام خارج کردن بچهها از مدرسه پسر آنها را ندیدهام که گفتم نه خبری از او ندارم، آنها رفتند اما خیلی نگران این دانشآموز بودم و روز بعد متوجه شدیم که والدینش ساعت دو نیمه شب متوجه شدند فرزندشان به شهادت رسیده است. علی ذاکری یکی از دانشآموزان پایه ششم بود که وقتی میخواست سوار سرویس مدرسه شود، شهید شده بود.
معلمی که دیگر صدای زنگ تفریح را نمیتواند فراموش کند
خانم ناصری از زنگهای تفریح زیاد حرف میزند و از فوتبال بازی کردنش با بچهها و از دوستی با آنها.
از ماکان نصیری اینگونه میگوید: یک ماه بود با او خیلی صمیمی شده بودم و در زنگ تفریح با هم بازی میکردیم آخه من عادت داشتم که بخشی از زنگ تفریح را در دفتر نمینشستم و به حیاط مدرسه میرفتم و با بچهها بازی میکردم.
وقتی فهمیدم ماکان به شهادت رسیده دایم دعا میکردم خدایا کمک کن تا بخشی از پیکر این دانشآموز پیدا شود تا هم دل من و هم دل خانوادهاش آرام بگیرد .
همش صدای بچهها و بازیهایشان در زنگ تفریح در گوشم است.این شاید یکی از سختترین بخشهای بازماندن باشد؛ اینکه مدرسه از بین رفته اما صداهایش هنوز در ذهن ماندهاند.
زهره شهریاری معلمی که داشت برای بچهها کتاب مینوشت
در میان معلمان شهید، زهره شهریاری برای او جایگاه دیگری دارد همان معلمی که ششماهه باردار بود و معلم پایه دوم و از معلمان برتر مدرسه.
خانم ناصری درباره معلم شهید زهره شهریاری میگوید: در حال نوشتن کتابی با عنوان املای خلاق برای دانشآموزان بود و سال تحصیلی قبل هم من دو هفته به جای او به مدرسه آمده و تدریس کردم چون دو هفته مرخصی گرفته بود.
او میگوید: خانم شهریاری خوشاخلاق بود و بچهها دوست داشتند در کلاس او باشند.
مهدیه رسولی معلمی که غم را پشت خندههایش پنهان میکرد
خانم معلم درباره همکار شهیدش مهدیه رسولی میگوید: او زنی شاد و پرانرژی و خوشخنده بود، کسی که از نحوه برخوردش با والدین و صبوریاش چیزهای زیادی یاد گرفتم. هر وقت خستگی یا غمی وجود داشت، رسولی کاری میکرد که بقیه بخندند و ارتباطش با بچهها فوقالعاده بود، جوری غمها و خستگیها را زیر چهرهاش پنهان کرده بود که شما فقط چهره شاد و بشاش خانم رسولی را میدیدید.
معلم شهید ملیحه نعیمی هم برای من فقط یک همکار نبود. هممحله بودیم و مثل دو خواهر با هم دوست شده بودیم هر سال برای بازگشایی مدرسه، کلاس را با هم تزیین میکردیم.
شهید مهسا رنجبری معلم پرورشی مدرسه هم بیرقیب بود، معلمی که انرژی زیادی داشت و در کارهای پرورشی حضوری پررنگ داشت.
مدیر مدرسه خانم قلیپور هم برای من چیزی بیشتر از مدیر بود، عضوی از خانوادهای که در مدرسه ساخته بود و حالا همه آنها نیستند و من برای بار دوم خانوادهام را از دست دادم، معلمها برایم مثل خواهر بودند و اگر ناراحت میشدم، کمکم میکردند، اگر مشکلی داشتم، کنارم بودند به ویژه خانم قلی پور مدیر مدرسه به همین دلیل وقتی خبر شهادت مدیر مدرسه را شنیدیم احساس کردم تمام وجوم نابود شده است.
چند روز بعد، زمان تشییع شهدا، غم برای خانم ناصری شکل دیگری پیدا کرد.میگوید: آنقدر تحت تاثیر قرار گرفته بودم که نمیدانستم چگونه باید با این غم کنار بیایم اما یک هفته بعد مجدد با مدرسه تماس گرفتم، نمیتوانستم دوری از بچهها را تحمل کنم و گفتم میخواهم آموزش را شروع کنم که با موافقت مدرسه آموزش آنلاین را شروع کردیم، معلم همپایهام، راضیه زمانی، شهید شده بود و گفتم که میتوانم کلاس او را هم آموزش دهم و تابستان امسال هم برای بچهها کلاس برگزار کردیم و حتی آنها را گروهبندی میکردم و بعضی روزها به خانهام میآوردم.
وقتی موج انفجار معلم را چند متر آنطرفتر پرت کرد
وجیهه ذاکری دیگر معلم بازمانده مدرسه شجره طیبه که روز 9 اسفند در پایه چهارم تدریس میکرد به خبرنگار تسنیم میگوید: هنوز با پیامدهای انفجار زندگی میکنم و موج انفجار به شنواییام آسیب زده است.
میگوید روز حادثه یکی از دانشآموزانم به نام علی زارعی را میبردم تا سوار سرویس شود همان لحظه نخستین موشک به مدرسه اصابت کرد و علی شهید شد و من به همراه دو دانشآموز دیگر چند متر آنطرفتر پرتاب شدم و اصلاً متوجه نشدم چه شد.
وقتی به خودم آمدم، یکی از بچهها داشت من را میکشید و فضای مدرسه تاریک و پر از دود بود، تصورم این بود که خودم و بچهها زنده نمیمانیم، وقتی گرد و خاک کمی نشست با کمک همکارانم بلند شدم و به سمت کلاسم رفتم.
در کلاس کاملاً قفل شده بود، با سختی در را باز کردم و بچهها را بیرون آوردم. سالن اول مدرسه بر اثر اصابت مستقیم موشک تخریب شده بود، همان جایی که تعداد زیادی از دانشآموزان و معلمان به شهادت رسیدند.
خانم ذاکری میگوید: آنقدر گیج بودم که وقتی مردم من و بچهها را از مدرسه بیرون آوردند و در خیابان نشستم تازه توانستم بفهممم چه بر سر مدرسه آمده است.
مدرسهای که حالا یادمان است
امسال مدرسه شجره طیبه دوباره میز و نیمکت دارد اما نه در همان ساختمان، یک گروه جهادی مدرسه جدیدی ساخته است و دانشآموزان در آنجا سال تحصیلی را آغاز کردهاند. مدرسه قبلی به یادمان شهدا تبدیل شده است.
خانم معلم میگوید: مادران دانشآموزان شهید در نخستین روزهای مهر به همان مکان رفتند، جایی که فرزندشان آخرین بار از آنها خداحافظی کرد.
خانم معلم میگوید: روز اول مهر، بچهها آمدند، مدرسه دوباره پر شد از دانشآموز اما جای خالیها بیشتر از همیشه به چشم میآمد و بچهها سراغ دوستهایی را میگرفتند که دیگر نمیآیند و سراغ معلمهایی را که دیگر پشت میز کلاس نمیایستند. معلمها در حالی که لبخند میزدند، تلاش میکردند غم را در قلبشان نگه دارند.
گلنوش ناصری معلم بازمانده این حمله هنوز گاهی به ویرانههای مدرسه میرود با بچهها و همکارانش آنجا حرف میزند و میگوید که احساس میکنم یک تکه از وجودم در همان مدرسه جا مانده است و بازماندن یعنی هر روز دوباره به کلاس رفتن در حالی که میدانی بخشی از کلاس دیگر هرگز پر نمیشود یعنی لبخند زدن به کودکی که از جنگ ترسیده، در حالی که خودت هنوز صدای انفجار را در گوشت داری.
شجره طیبه حالا مدرسهای با دو ساختمان است، یکی برای ادامه زندگی و دیگری برای به یاد آوردن کسانی که زندگیشان همانجا متوقف شد و میان این دو، معلمانی مثل گلنوش ناصری و وجیهه ذاکری ایستادهاند، معلمانی که از یک روز معمولی مدرسه با صدای زنگ تفریح و بچههایی که روزه بودند و منتظر جشن روزهاولیها، به دل یکی از تلخترین خاطرات زندگیشان پرتاب شدند و با این حال دوباره به کلاس برگشتند تا بگویند ما زندهایم به امید.
انتهای پیام/
1 بازدید
منبع اصلی ↗