اقتصادی
·
شورش لیبرالیسم علیه دموکراسی؛ روایتی از دیکتاتورگرایی نیولیبرالها!
نیولیبرالهای ایرانی معتقدند صیانت از اقتصاد آزاد حتی اگر به دیکتاتورگرایی رادیکال ختم شود، ترجیح دارد.
فرهنگی
خبرگزاری تسنیم _ گروه فرهنگی: گرچه لیبرالیسم همواره در کنار دموکراسی و آزادی حق انتخاب تعریف میشود، اما در نگاه وارثان لیبرالیسم در عصر مدرن، این گفتمان، تعهد و الزامی به حفظ و صیانت از دموکراسی ندارد. در باور فدریش فون هایک، میلتون فریدمن و جریان نیولیبرالیسم جهان، هنگامی که حفظ دموکراسی و آزادی حق انتخاب، موجودیت و وسعت نهاد مالکیت خصوصی، بازار آزاد و حاکمیت ساز و کار های اقتصاد لیبرال را تهدید کند باید دموکراسی را از سر راه نهاد اقتصاد بازار و نهاد مالکیت خصوصی برداشت.
در نگاه نیولیبرالها هرگاه ایجاد یا حفظ اقتصاد بازار، نفی دموکراسی و اصول لیبرالیسم سیاسی را اقتضاء کند، اولویت قطعی این است که از بازار آزاد و وجوه اقتصادی لیبرالیسم صیانت شود و حفظ دموکراسی و آزادی سیاسی هیچ ضرورتی ندارد. از این رو هایک و فریدمن در قامت پدران معنوی نیولیبرالیسم در کودتای ژنرال آگوستو پینوشه در سپتامبر 1973 و براندازی دولت قانونی سالوادور آلنده به ستایش دیکتاتور گرایی پینوشه پرداختند و وداع با دموکراسی و حاکمیت قانون را جشن گرفتند، چرا که هایک و فریدمن برخلاف جان لاک و جریان لیبرالیسم متاخر بر این نظریه باور دارند که پیش نیاز تامین آزادی، استقرار دموکراسی و برخورداری از امکان انتخاب آزاد سرنوشت سیاسی نیست. بنابراین گذار از یک نظام مردمسالار ولی فاقد پایه های اقتصاد لیبرال مجاز و ضروری است.
از نظر هایک آنچه نقش حیاتی و تعیینکنندهایی در تامین آزادی یک جامعه ایفا می کند، پویایی ساز و کارهای دموکراتیک و مناسک رایدهی نیست، بلکه تامین آزادی از راه ایجاد نهاد مالکیت خصوصی است. به باور هایک آنچه برای یک جامعه آزادی به ارمغان می آورد، نهادینهسازی نظام اقتصاد لیبرال و حق مالکیت خصوصی است. بر این اساس اگر در یک نظام مردمسالار، حق مالکیت خصوصی مطلوب لیبرالیسم هرچند به انتخاب خود مردم سلب شود، تامین آزادی در چنین شرایطی از راهی جز راه سرنگونی این نظام و فراهمسازی زمبنه های استقرار نظم اقتصادی لیبرال و تثبیت حق مالکیت خصوصی ممکن نخواهد بود.
حمایت هایک و فریدمن از سرنگونی نظام قانونی و دموکراتیک سالوادور آلنده و روی کار آمدن نظام دیکتاتورگرایانه و سرکوبگرایانه ژنرال پینوشه، ریشه در این آراء و افکار دارد. هایک معتقد است نظام مردمسالار فاقد جایگاه اساسی و تعیینکننده در تامین آزادی است و صرفا مرز بین حکومت اقتدارگرا و حکومت غیراقتدارگرا را مشخص میکند. به باور ایشان، مسیله اساسی حق مالکیت خصوصی است که مرز بین حکومت آزادیخواه و حکومت مستبد را تعیین میکند و با این تفاسیر، به اقدام غیرقانونی علیه نظام های دموکراتیک و قانونمدار، مشروعیت می بخشد.
امروزه نیز نیو لیبرال های ایرانی متاثر از آراء و افکار هایک و فریدمن به این باور رسیدهاند که صیانت از اقتصاد آزاد حتی اگر به دیکتاتورگرایی و سرکوبگرایی رادیکال ختم شود، از تداوم نظم دموکراتیک بی بهره از اقتصاد آزاد، برتر است. در ادامه سعی شده است که در این یادداشت، مواضع دیکتاتورگرایانه چهره های مشهور جریان نیولیبرال در ایران پرداخته شود مثل:
محمود سریعالقلم، نظریهپرداز توسعه، مشاور سابق رییس جمهور در حوزه سیاست خارجی و استاد تمام گروه علوم سیاسی دانشگاه شهید بهشتی است. سریعالقلم از جمله افرادی است که در محافل روشنفکری ایران به عنوان یک چهره لیبرال شناخته می شود و خود او نیز بر این عنوان صحه می گذارد. تا جایی که در مصاحبه اخیر خود با مجله آگاهی نو، حکم به یگانگی لیبرالیسم کرد و بیان داشت: هرکس درست درس بخواند، لیبرال می شود! سریعالقلم بارها نشان داده که مانند همتایان نیولیبرال یعنی هایک و فریدمن در مسایل سیاسی تابع خط مشی دیکتاتورگرایانه و دموکراسیستیزانه است و دفاع از ایدیولوژی های اقتصادی لیبرالیسم در نزد او مهمترین و مقدّمترین امر است.
وی در سال 92 در مقام مشاور سیاست خارجی رییس جمهور وقت، سخنانی در نقض قواعد و مناسبات دموکراتیک و مردمسالارانه ایراد کرد که مشی دیکتاتورگرایانه ایشان را برملا ساخت. سریعالقلم موضع منفی خود نسبت به نظرخواهی از مردم در مسایل حکمرانی را چنین بیان کرد: صداوسیما هم که چقدر به این جریان (پوپولیسم) کمک می کند، برای مثال میرود از یک لبو فروش می پرسد نظر شما درباره برنامه هسته ای چیست؟ به نظر شما این خیلی اثر می گذارد!! یا از یک راننده تاکسی که از 5 صبح تا 12 شب باید در این خیابان ها بدود تا هزینه 3 بچه دانشجویش را درآورد، سوال میکنند نظر شما درباره برنامه هستهای و مذاکرات ژنو چیست؟ او چه دانشی دارد که یک واکنش منطقی به این سوال بدهد.
سریع القلم پیش از این نیز در نکوهش مشارکت و کنشگری سیاسی اقشار جامعه، به طعنه گفته بود: سیاست خارجی را از خیابانها جمع کنیم. به پوپولیستها بگوییم بروند کتاب بخوانند و کمتر سخن بگویند
باید از سریعالقلم پرسید: وقتی آثار و نتایج سیاست های حاکمیت، مستقیما متوجه اقشار مختلف مردم است، چرا مردم نباید درباره آن سیاست اظهار نظر کنند و در تغییر یا تداوم آن سیاست، نقشی ایفا کنند؟ حتی اگر بپذیریم که توده جامعه فاقد صلاحیت مشارکت سیاسی است و این صلاحیت ویژه در انحصار احزاب، رسانهها و نهادهای مدنی می باشد، سوالی دیگر مطرح می شود و آن اینکه مردم ایران به پشتوانه کدام سابقه و کارنامه، باید مسیولیت تعیین سرنوشت خود را به امثال سریعالقلم و جریانات مورد حمایت او بسپارند و با خیالی آرام از صحنه سیاسی، کنارهگیری کنند؟ یا مردم چگونه می توانند تعیین سرنوشت خود را به سریعالقلمی واگذار کنند که در برابر ناکامی دیپلماتیکِ سیاست های دولت مورد حمایتاش، پاسخگو نبود؟ همان سیاست هایی که معتقد بود نباید درباره آنها از مردم سوال و نظرخواهی کرد!
محمد قوچانی، رییس کمیته سیاسی حزب کارگزاران سازندگی ایران و مدیر مسیول و سردبیر مجله آگاهی نو است. او اگرچه از خود به عنوان یک لیبرال یاد نمیکند و خود را فاقد گرایش ایدیولوژیک و متعهد به قواعد حرفهای روزنامهنگاری و شعار تفسیر جهان به جای تغییر جهان میداند، اما با نگاهی گذرا به حمایتهای افراطیاش از چهره های نیولیبرال هایی نظیر محمود سریعالقلم و موسی غنینژاد و نیز حملات تندش به نیروهای چپگرا و ضد لیبرال گذشته و حال ایران نظیر محمد حنیفنژاد، بیژن جزیی، علی شریعتی، یوسف اباذری، علیرضا علویتبار و ... می توان از سطح تعلق قوچانی به اردوگاه لیبرالیسم آگاه شد.
وی طی سالهای اخیر بارها از وجوه دیکتاتورگرایانه و دموکراسیستیزانه اندیشه خود پرده برداشته که از میان آنها میتوان به مصاحبه ویژه او با خبرگزاری تسنیم به مناسبت نگارش مقاله تقدم تکنوکراسی بر دموکراسی، اشاره کرد؛ جایی که به صراحت اعلام کرد از اقتدارگرایی دفاع میکند! قوچانی طی این گفتوگو، به ارایه دیدگاه خود در حوزه ساز وکار حکمرانی سیاسی پرداخت و ایدهدولت مشروطه مطلقه را مطرح کرد. به زعم وی بحران اقتدار، اصلیترین بحران سیاسی و سد راه پیشبرد توسعه در ایران است. تلقی ایشان از اقتدار در این سه کلمه خلاصه می شود؛ توان اعمال حاکمیت.
قوچانی بر پایه این مبانی و به تعبیر وی، در جهت رفع خلا اقتدار سیاسی، ایده دولت مشروطه مطلقه را تجویز می کند. وی دولت مشروطه مطلقه را چنین تعریف می کند: قدرت مشروطه مطلقه یعنی این که دولت به نمایندگی از ملت، وقتی رای ملت را به دست میآورد، مطلق قدرت را در اختیار دارد.
از آنجا که در نظام سیاسی دیکتاتورگرایانه مدنظر قوچانی، مطلق قدرت سیاسی در انحصار دولت منتخب قرار میگیرد و دیگر نهادها از هرگونه اختیار و قدرت نظارتی منع می شوند، جامعه شهروندان در صورت تمرد و سرپیچی دولت منتخب از تامین مطالبات و نیازهای عمومی شهروندان، به یک ابزار و سازوکار نظارتی که ظرفیت و توان مهار چنین دولتی را دارا باشد، دسترسی نخواهد داشت و تا موعد انتخابات آتی، محکوم به مدارا با دولت مطلقه وقت خواهد بود.
اما چه سود که بعید است تا آن موعد، در تن نیمه جان جامعه، جانی مانده باشد! البته قوچانی چنین ادعا می کند تجمیع قدرت در دولت منتخب به معنای غیر پاسخگو بودن حاکمیت نیست، اما مسیله اصلی اینجاست که حاکمیت برخوردار از چنین تجمیع قدرتی، چگونه به پاسخگویی و شفافیت در برابر جامعه، متعهد و ملزم می شود؟ درحالی که از بقاء و تداوم قدرت خود مطمین است و جامعه حتی در اوج خودکامگی دولت و وخیمترین شرایط سیاسی، فاقد حق سلب یا تعلیق قدرت از دولت مطلقه است.
مرتضی مردیها، از فیلسوفان و مترجمان مشهور ایران است که به واسطه فعالیت گسترده در زمینه معرفی آراء و افکار فیلسوفان لیبرال، به عنوان معرّف فلسفه لیبرالیسم در ایران شناخته می شود. وی تاکنون آثار مهمی از فلاسفه لیبرال را ترجمه کرده و ترجمه فایدهگرایی اثر جان استوارت میل از آثار برجسته اوست. مردیها سابقه تالیف کتاب مبانی نقد فکر سیاسی و کتاب تمدن و فرهنگ را نیز در کارنامه دارد.
مردیها چند سال قبل در قامت فیلسوفی لیبرال و در شرایطی که انتظار می رفت به تبعیت از نیاکان لیبرالیسم متقدم، قاطعانه از دموکراسی و اصل حق انتخاب دفاع کند، به نقد رادیکال دموکراسی و منعِ صریح از تاسیس نظام سیاسی دموکراتیک و مردمپایه پرداخت!
وی بازخوانی انتقادی دموکراسی را از نقد مشروطه آغاز می کند و این جنبش ملی را به دلیل اینکه به مردم بها داده و زمینه های مشارکت سیاسی مردم را فراهم کرده، در حکم یک شکست تلقی می کند و در عین حال از آغاز نظام دیکتاتور و تمامیتخواه پهلوی اول و رفع امکان مشارکت سیاسی، به نیکی یاد می کند!
مردیها می گوید: آمدن رضاشاه شکست انقلاب مشروطه نبود، بلکه جبران شکست بود. انقلاب مشروطه خودش شکست خورد، امابه چه معنا شکست خورد؟ ناظمالاسلام میگوید با حسنبقال به عنوان نمایندۀ مردم در مجلس اول چه کار میخواستید بکنید؟ مردیها در ادامه این سخنان، در توضیح اینکه چگونه به عنوان یک لیبرال، تعلق به دموکراسی را از دست داده می گوید: من وقتی در جوانی بعضی از آرای ارسطو را میخواندم که دموکراسی را نقد میکرد، موهای بدنم سیخ میشد. مگر دموکراسی را میشود نقد کرد؟ مگر دموکراسی چیز بدی است؟ دموکراسی یک ابزار است و بعضی جاها ممکن است بد هم باشد. همین الآن کسی نگفته ترکیه در انتخاباتش تقلب میکند ولی با این دموکراسی، آیندۀ امیدبخشی ندارد. شما فرض کنید امروز در پاکستان رایگیری کنند یا در افغانستان یا در همین ایران خودمان که چهل پنجاه سال است که رایگیری کردهاند. دموکراسی اصلا چیز بهبه و چه چهی نیست، بلکه صرفا آیندۀ تقریبا ناگزیر دنیاست، ولی همان هم اگر مدام سعی کنند مردمیتر و مستقیمتر و تودهایترش بکنند، خراب خواهد شد، اما اگر بخواهد آیندهای داشته باشد باید یک مقدار نخبهگرایانه باشد.
با توجه به تمام اینها، تجویز نهایی مرتضی مردیها در زمینه چارچوب حکمرانی سیاسی در این چند خط خلاصه میشود؛ پرهیز از مردمیکردن و تودهایکردن سازوکار های حکمرانی سیاسی و نخبگانیکردن این سازوکارها است.
این ایده سیاسی نخبهگرایانه اگرچه کاملا مبهم است و با توجه به تعبیر مبهم مردیها یعنی تا حدودی نخبگانیکردن، مشخص نیست چگونه و به وسیله چه ساز و کاری در عرصه حکمرانی و سیاست، اجرایی می شود. اما در مقام نقد می توان چنین حکم کرد که این ایده نیز شبیه تمامی ایده های نخبهگرایانه و آریستوکراسیخواهانه حکمرانی مبتنی بر انتخاب و اداره نخبگان، با چالشی اساسی مواجه است، اینکه چه طیفی از افراد یک جامعه، حق این را خواهد داشت که به اعتبار نخبگی و شایستگی، قدرت سیاسی را قبضه کند و مسیولیت تمییز نخبگان از غیر نخبگان و برگزیدن آنها به حکمرانی سیاسی بر عهده چه کسی است، همواره محل مناقشه بوده و هر طیفی از نخبگان یک کشور که به حکومت برگزیده شود، توسط بخش دیگر جامعه نخبگانی، به رسمیت شناخته نخواهد شد. در چنین شرایطی، چارهای جز رجوع به مردم باقی نخواهد ماند و پروژه نخبگهگرایی و انحصار حق مشارکت سیاسی در نخبگان، در این موقف، منتفی خواهد شد.
افزون بر این، قاعدتا هر شهروندی تلقی خاصی از مفهوم نخبه دارد و نمی توان به انتخاب محافل قدرت و سیاست و فارغ از رای و نظر مردم، اشراف و نخبگانی را به حکومت برگزید و شهروندان را به پذیرش این سازوکار دیکتاتورگرایانه و سکوت در برابر چنین انتخابی، مجاب کرد. بی تردید وقتی جامعه به بهانه نخبهگرایی، توسط قدرت سیاسیِ مسلط، از مداخله و مشارکت در عزل و نصب کارگزاران سیاسی محروم شود، با بحران نمایندگی روبهرو خواهد شد و بر اینکه سرنوشت سیاسی خود را در سایه نادیده انگاری اصل حق انتخاب، به دست جمعی از نخبگان و اشراف بسپارد، توافق نخواهد کرد. نخبگانی که باور دارد از اراده او نمایندگی نخواهند کرد و مطالبات و خواسته های او، جایی در برنامه های آنها ندارد.
در چنین شرایطی همیشه برای یک شهروند این پرسش مطرح است، چرا حق مشارکت سیاسی در انحصار جمع اندکی است و این گروه اندک به چه حقی بر سرنوشت من و امثال من حاکم شدهاند؟ و اگر یک مدافع آریستوکراسی و نخبهگرایی در پاسخ او بگوید، وجه تمایز این جمع اندک از امثال تو، نخبگی و شایستگی است، او اگر اصل حق حاکمیت نخبگان را بپذیرد، خواهد گفت: چه کسی گفته که آنها از من و امثال من، نخبهتر و شایستهتراند و چه کسی گفته که این طیف نخبگانی برگزیده، بیش از باقی نخبگان، شایسته حکمرانی و زمامداری است، و اگر اصل حق حاکمیت نخبگان را نپذیرد، خواهد گفت: وقتی من و امثال من، اختیار امور خود را به آنها واگذار نکردهایم، آنها به چه حقی بر سرنوشت ما حاکم شدهاند و نخبگی و شایستگی، مجوز تسلط آنها بر سرنوشت ما نیست.
یادداشت از: محمد عرفان خانی؛ نویسنده و پژوهشگر
انتهای پیام/
1 بازدید
منبع اصلی ↗