خبری
·
وقتی سردار سلیمانی تنها به دیدار اوجالان رفت!
دستهای رزمنده از اضطراب میلرزید. صدای تیراندازی از پشت ارتفاعات به گوش میرسید و مه غلیظ صبحگاهی، دشتهای شمال غرب را در خود فرو برده بود. چند نفر در گوشه سنگر خاکی، بیصدا چشم به فرمانده جوانی دوخت…
دستهای رزمنده از اضطراب میلرزید. صدای تیراندازی از پشت ارتفاعات به گوش میرسید و مه غلیظ صبحگاهی، دشتهای شمال غرب را در خود فرو برده بود. چند نفر در گوشه سنگر خاکی، بیصدا چشم به فرمانده جوانی دوخته بودند که آرام لباس کردی بر تن میکرد. کسی چیزی نمیگفت. کلت کمری را زیر شال خود پنهان کرد، نگاهی کوتاه به همرزمان انداخت و گفت: «یا برمیگردم یا برنمیگردم؛ اما مطمینم آنها عقب میکشند.»
1 بازدید
منبع اصلی ↗