خبری
·
خاطرات رهبر شهید درباره گریختن از چنگ الواط شاه
رهبر شهید انقلاب اسلامی خاطره جالبی را درباره گریختن از چنگ الواط شاه مخلوع نقل میکنند.
حوزه امام و رهبری
به گزارش گروه امام و رهبری خبرگزاری تسنیم، زیست پربار و الهامبخش رهبر شهید انقلاب اسلامی، حضرت آیتالله العظمی سیدعلی خامنهای(ره) سرشار از لحظهها و رخدادهای ژرف و شگرفی است که تامل در آنها انسان را به معرفت تازهای درباره آن حکیم شهید، رهنمون میسازد، در این راستا بازخوانی خاطرهها و تاریخ شفاهی زندگی امام شهید امّت، حایز نقش و اهمیت بسزایی است.
تلاوتی که رهبر شهید انقلاب بابت آن 8 بوسه به حنجره احمد ابوالقاسمی زد
یکی از خاطرات جالبی که رهبر شهید انقلاب اسلامی نقل میکنند، مربوط به گریختن از چنگ الواط شاه مخلوع در ماجرای حمله به مدرسه فیضیه قم است. ایشان در اینباره روایت میکنند: «یکی از نخستین نقاط عطف فعالیتهای سیاسی و مبارزاتی من به فروردین 1342 بازمیگردد... روز دم فروردین 1342 من در مدرسه حجتیه بودم، البته میدانید صبح آن روز در منزل امام (ره) و همچنین در شبستان مدرسه حجتیه روضه بود. در شبستان از طرف آقای شریعتمداری و در هر دو جا این کماندوها که عصری در مدرسه فیضیه شلوغ کردند، رفته بودند و خواسته بودند شلوغ کنند که در هر جایی یک گردنکلفتی مانع شده بود... تا ظهر اتفاق خاصی رخ نداد. من بعدازظهر مقداری در خانه استراحت کردم و ساعت حدود مثلا چهار و نیم، پنج بود که از خواب بلند شدم. لباس پوشیدم و رفتم طرف مدرسه فیضیه که آنجا از طرف آقای گلپایگانی روضه برپا بود.»
شهید خامنهای (ره) خاطره گریختن از چنگ الواط حامی شاه خاین را اینگونه ادامه میدهند: «در میانه راه یک دفعه دیدم که چندتا طلبه همینطور متفرق دارند میآیند، یکی عمامهاش دستش است، یکی نعلین به پایش نیست، یکی عبایش زیر بغلش است، در حال فرارند. به ما که میرسیدند هرکدامشان یک چیزی میگفتند: آقا برگردید! آقا خطرناکه! آقا نروید جلو! ما نفهمیدیم چرا خطرناک است! بالاخره یکی دو تا از آنها ما را نگه داشتند و گفتند: کجا میروید؟ گفتیم: میرویم مدرسه فیضیه، گفتند: نروید، مدرسه فیضیه خطرناک است، دارند طلبهها را میکشند، پدر طلبهها را درمیآورند! من به یکی از همراهانم گفتم برویم، بیخود میگویند. یکی از طلبهها که الان یادم نیست چه کسی بود، آشنا بود، ما را گرفت و گفت نمیگذارم بروید! امکان ندارد بگذارم شما بروید! میدانم که قتل نفس است، قتل خود است. ما را گرفت به زور و آن وقت ما احساس کردیم که خطر جدی وجود دارد.»
رهبر شهید انقلاب اسلامی روایت خود از ماجرای حمله خونین عمال شاه مخلوع به مدرسه فیضیه قم را اینگونه تکمیل میکنند: «گفتیم پس برویم منزل آقای خمینی... آمدیم تا لب کوچه حرم که رسیدیم، وارد خیابان شدیم، من یک دفعه دیدم که خیابان خلوت است، نه ماشین عبور میکند و نه آدم وسط خیابان است. در پیادهروها تک و توک آدم هست و جلوی کوچه ارک، سی چهل نفر ایستادهاند، مثل اوقاتی که شاه یا وزیر و وزرا میآمدند به قم و مشهد، خیابانها را نمیگذاشتند کسی عبور کند و مردم بروند دنبال کارشان. همینطور عادی بنا کردیم با یکی از دوستان از عرض خیابان عبور کنیم. به وسط خیابان که رسیدیم، ناگهان من دست راست را نگاه کردم، چهار پنج جوان قدبلند یقهباز را دیدم شبیه الواط بودند. احساس کردم دارند میآیند طرف ما. نزدیک ما که رسیدند، یک وقت دیدم یکی از آنها در حالی که خطاب به من میکرد، گفت: آقا من میگویم مثلا یک تعریفی از شاه که من نمیخواهم این کلمه [جاوید شاه] را به زبان بیاورم. این کلمه را آورد و با صدای بلند گفت: من میگویم. آمد طرف من یک دفعه، دیدم این با وضع خطرناکی به طرف ما میآید. من راه افتادم به طرف کوچه منتها نه با دو، آرام. دیدم این دوید دنبال من، فهمیدم بله میخواهد من را وسط خیابان جلوی مردم بزند. بعد فهمیدم که رسمشان این بوده که اگر چنانچه در خیابان طلبهای را دیدند، عمامهاش را باز کنند، پاره کنند، عبای او را پرت کنند، خودش را زیر لگد بکوبند، حالا یا بمیرد یا اگر هم زنده ماند، بالاخره تحقیر و اهانت و او را مضروب کنند. میخواست این کار را با من بکند.»
شهید خامنهای (ره) بخش پایانی خاطره مربوط به گریختن از چنگ الواط شاه مخلوع در ماجرای حمله خونین به مدرسه فیضیه قم را اینگونه نقل میکنند: «وقتی احساس کردم با وضع تهدیدآمیز به طرف من میآید، رفتم به طرف جمعیتی که جلوی کوچه ارک جمع شده بودند، جمعیت هم باز کردند راه را؛ یعنی احساس کردند که من دارم میگریزم از دست او. من رفتم در جمعیت و در کوچه. دیدم این هم میخواهد بیاید اما مردم مانع هستند از اینکه او بیاید داخل. آنها هم خودشان البته از کوچه میترسیدند و وارد کوچهها نمیشدند. بنا کرد به تهدید که حالا بیا یا مثلا چرا رفتی؟ کجا در رفتی و از این تعبیرها. لکن ما دیگر به آقا جعفر گفتیم آقا جعفر بدو در برویم، آمدیم. از خاطرات بسیار جالب و فراموشنشدنی من یکی همین روز است و همین حالاتی که میگویم.»
انتهای پیام/
1 بازدید
منبع اصلی ↗