خبری
·
آخرین آرزوی شهید زرین؛ بعد آقا دنیا لذتی ندارد!
تماس گرفتم دیدم صادق ناراحت هست. حس کردم حال خاصی دارد. گفتم: پسر! چیه؟ انگار بغض داری؟
فرهنگی
خبرگزاری تسنیم، گروه فرهنگی _ زهرا بختیاری: وقتی پای صحبت یوسف زرین نشستم و او از فرزندش آقا صادق گفت این جمله از سید مرتضی آوینی به ذهنم متبادر شد که «مگر عشق را جز در هجران و فرقت و غربت می توان آموخت؟» و این سه دلیلی بود که شهید صادق را به آنچه میخواست رساند. سالها در غربت و گمنامی تمام توانش را گذاشته بود تا به آنچه اعتقاد دارد، عمل هم بکند. و اگر نبود پیام آیتالله سید مجتبی خامنهای رهبر انقلاب اسلامی، که نام او را در پیامشان آوردند، هنوز هم کسی او را نمیشناخت.
اصلا برای مردان خدا این دو دو تا چارتاهای دنیایی مگر معنا دارد که نامی از خود ببرند؟ کار برایشان آنجا ارزش دارد که فقط برای خدا باشد. اما شناختن این اولیای خاص خدا که بیادعا در کنار ما زندگی میکنند، میتواند چراغ راهی باشد که این روزها در تلاطم عصر جدید کمی طی کردنش دشوار شده است. آقا یوسف اینطور پسرش را روایت میکند:
* وقتی صادق متولد شد
ما اصالتا اهل استان گیلان و شهر رشت هستیم. در همین شهر سر سبز هم زندگی کردم. حدودا 19 ساله بودم که سال 61 عازم جبهه شدم. من هم مانند بسیاری از جوانان رزمنده برای حفظ کشورم از شمال به جنوب ایران رفتم چون نمیتوانستم بنشینم و ببینم دشمن به ذرهای از خاک کشورم تجاوز کند.
در همان رفت و آمد جبهه، 20 سالگی هم با مادر آقا صادق که از اقواممان بود ازدواج کردم. حاصل این ازدواج 4 فرزند بود که اکنون بعد از شهادت صادق، 3 فرزند دارم. موقعی که میخواستیم نامی برای فرزندانمان انتخاب کنیم، با همسرم تصمیم گرفتیم،از اسامی ایمه روی بچهها بگذاریم. چون اهتقاد داریم اسم در شخصیت انسان موثر است و دوست داشتیم انشاالله علاوه بر اسم راهشان هم، راه ایمه طاهرین باشد. این شد که نام صادق را برای پسرم که سال 63، یعنی یکسال بعد از زادواج ما به دنیا آمد، انتخاب کردم. با اینکه زندگی در جریان بود و من حالا مسیولیت یک زندگی را بر عهده داشتم اما مانعی نشد که به جبهه نروم. رزمندگی را تکلیفی می دانستم که درآن برهه الویت داشت بر هر چیزی.
* با پسرهایم رفیق بودم
دو سال بعد از صادق در سال 65 خدا به ما دختری داد که این دو با هم همبازی خوبی بودند. اما دو پسر دیگرم در دهه 70 متولد شدند و به واسطه این فاصله سنی، صادق و خواهرش خیلی در نگهداری بچههای کوچک کمک میکردند. آقا صادق هم علی رغم اینکه شور و نشاط یک پسر بچهها را داشت اما بیشتر وقتش را در بسیج و گروه سرود مدرسه و این چنین کارهای فرهنگی صرف میکرد. البته خدا رو شکر این سه پسر عادت داشتند شیطنتهایشان را در خانه خودمان انجام میدادند و بیرون خیلی آرام بودند. (خنده)
ولی خب صادق نسبت به برادرانش واقعا آرام تر بود و من هم سعی میکردم در طول زندگی همیشه با پسرها رابطه نزدیک داشته باشم. در مورد موضوعات مختلفشان با هم صحبت میکردیم. به دور از شعار، دیگر رفته رفته با هم رفیق هم شده بودیم. یعنی اگر اتفاقی هم میافتاد که میآمدند با من در موردش حرف بزنند، گاردی نمیگرفتم و یا از پیش قضاوت نمیکردم. همین موجب اثار گذاری حرفهایم روی بچهها شده بود. مواردی که مثلا صادق در موردش با من صحبت کرده بود، تفاوتهای فرهنگی بود که بیرون از خانه در اطرافیانش میدید.
هیچ وقت نمرهای که در درسهایشان میگرفتند برایم مهم نبود، آنچه اهمیت میدادم این بود که در مسایل مختلف چه اندیشه و فکری از خودشان نشان میدهند. در واقع خط فکری آنها بیش از هر چیزی برایم در تربیتشان مهم بود. با اینکه الحمدالله درسشان هم خوب بود اما میگفتم علم بدون تفکر و عمل درست ارزشی ندارد.
* 12 سالگی به بعد و شکلگرفتن بنیانهای فکری
صادق سالها قبل از اینکه به سن تکلیف برسد نمازش را شروع کرده بود. خب در محیطهایی که رفت و آمد میکرد و با کسانی که نشست و برخواست داشت، به قول معروف اهل خدا و پیغمبر بودند. در خانه هم که نماز خواندن پدر و مادرش را دیده بود. اما میتوانم بگویم از 12 سالگی به بعد دیگر کم کم بنیانهای فکری او شکل گرفت. علی رغم اینکه به قول معروف بچگی میکرد و احساساتش هم مناسب همان سنین بود اما افکارش هم داشت ریشه دار میشد.
واقعا از آن سن به بعد یادم نمیآید حتی یکبار نظری غیر از دین در کارهایش میداشت. در اعتقاداتش مانند اطاعت از ولیفقیه قرص و محکم بود و تفکرات اجتماعی و انقلابی خودش را داشت. شاید این حد از شکل گیری شخصیت صادق دلیل مهمش این بود که من و مادرش در تقابل همدیگر حرفی نمیزدیم. در واقع پدر و مادری اگر بتوانند در زندگی خودشان طوری با بچهها رفتار کنند که فرزندشان در طول مسیر پارادوکس و تضادی از پدر یا مادر نبیند، یقین بدانید جامعه یا گروههای مرجع دیگر هم نمیتوانند تاثیر گذاری پررنگی بر شخصیت او بگذارند.
در واقع والدین باید به آنچه اعتقاد دارند عمل هم بکنند. این کمک میکند تا فرزند اگر هم در جامعه در محیطهای دیگری که قرار میگیرد و دچار موضوعی میشود، برگردد و از والدین خودش دوباره الهام بگیرد. اما اگر بچه در مسیر زندگی ببیند پدر در بیرون یک شخصیتی دارد و در خانه یک شخصیت دیگر، حتما در تلاطمات اجتماعی هم کم میآورد. من همه سعیام را کردم تا این پارادوکس به برای بچهها ایجاد نشود.
وقتی به هر حال بچهها، خصوصا صادق، اشتباهی مرتکب میشد یا کاری میکرد که مناسب نبود از طرف من با زبان بدن متوجه میشدند. مثلا نگاهی میکردم زود متوجه میشدند. اینطور نبود که به پرخاشگری برسد.
* سعی میکرد بهترین باشد
صادق وقتی نوجوان شد گرایش پیدا کرد به سمت کارهای گرافیکی و کامپیوتر. اتفاقا اگر کسی سیستمی داشت برایش به روزرسانی میکرد و اغلب دستگاهها را میشناخت. سعی میکرد علمش را هم دایم در این زمینه به روز کند. در فتوشاپ و گرافیک واقعا میتوان گفت دست برتری داشت. اکثر نرمافزارها را بلد بود نصب کند. حتی تابستانها که تعطیل میشد، میرفت برخی شرکتهای کامپیوتری در کارهای تعمیرات سیستم و ... کمک میکرد. به قول معروف نمیتوانست بیکار بنشیند.
* درخواست شهید زرین از پدر
در دوران دانشجویی هم بسیار در بسیج دانشجویی و کارهای فرهنگی دانشگاه فعالیت داشت و در طول چهار سالی که کارشناسیاش را در رشت خواند، حداقل نزدیک به هفت - هشت بار کاروان دانشجویی برد به مناطق جنگی در قالب راهیان نور. در حدی که شده بود عین یک مدیر کاروان. وقتی این کارهایش را میدیدم با خودم میگفتم چه چیزی بهتر از این. قسمتش شد و حج دانشجویی هم اسمش درآمد. وقتی آمد از من کمک مالی خواست با خوشحالی قبول کردم و توانست به این سفر هم برود.
* اجازه نداد برایش عروسی بگیریم
دیگر آقا صادق به سن جوانی رسیده بود و وقت تشکیل خانواده بود. من هم خودم بارها با فرزندانم صحبت کرده بودم که ازدواج یک امر طبیعی زندگی هست و همه دیر یا زود باید زندگی تشکیل دهند. اینکه انسان به کسی علاقمند شود طبیعی است اما از شما خواهش میکنم اگر حس کردید به کسی علاقمند شدید تا این علاقه شدت نگرفته و به اصطلاح دل نبستید به من هم اطلاع بدید تا بتوانم بررسی کنم ببینم با هم در یک سطح فرهنگی و اعتقادی و ... باشیم تا بعدا مشکلی پیش نیاید. الحمدالله بچهها هم همراه بودند.
یکروز آقا صادق آمد گفت دختر خانمی در دانشگاه هست که نظر من را جلب کرده، در واقع به نوعی صحبت کرد که متوجه شدم دوست دارد با او ازدواج کند. مشخصات را گرفتم و رفتم تحقیق. خدا را شکر خانمش هم از خانوادهای خوب و مومن هست و دختر بسیار خوبی بود.
بالاخره سال 86 بود که صادق ازدواج کرد. اتفاقا من برایشان به دنبال سالن و این تشریفات بودم که صادق پیشنهاد دیگری داد. گفت اگر اشکال ندارد هزینه ازدواج رو بدهیم و برویم سفر مکه، زندگیمان را همانجا آغاز کنیم. راستش خیلی از این پیشنهاد او خوشحال شدم. ما رشتیها موسیقی محلی داریم که در مراسمات ازدواج استفاده میگذاریم، اما صادق همینقدر هم دوست نداشت. در این وانفسای فرهنگی، که اغلب جوانها به دنبال تشریفات آنچنانی هستند، چه بهتر از این که فرزندت چنین درخواستی از شما داشته باشد؟ الحمدالله بچههایم انتخابهای خوبی داشتند و به لطف خدا زندگیهایشان پایدار است.
وقتی بچهها میآمدند و اعلام میکردند که دوست دارند ازدواج کنند به این نگاه نمیکردم که الان شاغل هستند یا نه؟ چون جامعه و شرایط فرهنگی میتواند بچههای آدم را به ناکجا آبادی ببرد که بعدها انگشت حسرت به دهان بگیرید. بنابراین کمکشان میکردم تا زندگی را تشکل بدهند.
* هجرت
صادق چند سال بعد از شروع زندگی مشترک به تهران رفت و آنجا ساکن شد. همیشه میگفت دوست دارم در کارم طوری باشم که عمو حسین خوشحال باشد. شهید حسین بچه انزلی بود و در کردستان به شهادت رسیده بود. ما با هم همسایه بودیم و صادق در بچگی خیلی با او مانوس بود. شهادتش خیلی این بچه را ناراحت کرد.
* آخرین دیدار
یک ماه قبل از شهادتش آمد رشت. به خاطر مشغله کاری کمتر میتوانست بیاید. آخرین بار هم فقط چند ساعت ماند و سریع برگشت تهران. حدود دو روز بعد از شهادت آقای شهیدمان، یعنی در 11 اسفند پسر من شهید شد. حدود چهار و نیم بعد از ظهر محل کارش مورد اصابت موشک دشمن قرار گرفت. اما آن شب به من شهادتش را اطلاع ندادند چون زیر آوار مانده بود و میخواستند اول پیکر را بیرون بیاورند. روز بعدش یعنی 12 اسفند، ظهر بود که دوستانش ما را در جریان قرار دادند.
روز بعد از شهادت آقا، شب بود که با صادق تلفنی صحبت کردم. علت تماس هم این بود که شنیدیم تهران آن شب خیلی مورد اصابت قرار گرفته. من و مادرش خیلی نگران شدیم. تماس گرفتم دیدم خیلی ناراحت هست. کمی صحبت کردم و حس کردم حال خاصی دارد. گفتم: پسر! چیه؟ انگار بغض داری. عین جملهای بود که به من گفت: بابا بعد از شهادت حضرت آقا دیگر زندگی و دنیا لذتی ندارد. سعی کردم مقداری آرامش براش ایجاد کنم. بله حق با تو هست ما هم همینطور هستیم. اما خداوند انشالله کمک میکند. بعد گفتم ما هم سال 68 زمانی که امام را از دست داده بودیم همین حس را داشتیم.
خیلی نگران و افسرده شده بودیم اما خداوند لطف کرد و آقای شهید را به عنوان رهبر و ولی فقیه انتخاب کردند. اینبار هم یقیناً مجلس خبرگان تلاش خواهند کرد و یک گزینه مناسبی را برای رهبری انشالله انتخاب خواهند کرد. انقلاب انشالله به اهدافش خواهد رسید. سعی کردم با این جملات آرامش کنم. این آخرین باری بود که صادی او را شنیدیم.
* آرزویی که برآورده شد
امیرمهدی فرزند بزرگ صادق میگفت: روزی که پدرم داشت برای آخرین بار از خانه میرفت برعکس روزهای دیگر، صبح من را از خواب بیدار کرد. معمولا عادت نداشت ما را صدا کند. ولی آن روز بیدار کرد و مرا بوسید و گفت: دارم میروم، مواظب مادر و برادرت باش. من را هم حلال کن.
صادق عاشق شهادت بود. همیشه در صحبتهایش این را میگفت. حتی خانمش میگفت بعد از جاری شدن خطبه عقد، اولین جملهای که به من گفت این بود که دعا کن شهید شوم و آخر هم در قطعه شهدای شهر رشت به خاک سپرده شد.
انتهای پیام/
1 بازدید
منبع اصلی ↗