خبری
·
ما را به سختجانی خود این گمان نبود!
آن صبح تلخ، کنار پیکر مطهرشان، وقتی در میان زمزمهی نماز، «اللهمَّ الحِقنا بِهِم...» بر زبانتان جاری شد و بغض، راه کلمات را بست و اشک، ترجمان دل شد، گویی زمان برای لحظهای از حرکت ایستاد. همانجا بود …
آن صبح تلخ، کنار پیکر مطهرشان، وقتی در میان زمزمهی نماز، «اللهمَّ الحِقنا بِهِم...» بر زبانتان جاری شد و بغض، راه کلمات را بست و اشک، ترجمان دل شد، گویی زمان برای لحظهای از حرکت ایستاد. همانجا بود که بند دل یک ملت لرزید.
شنیدن آرزوی پیوستن به کاروان شهیدان از زبان شما، خود برای سوختن جانها کافی بود؛ چه رسد به آنکه امروز، داغ فراق خودتان بر شانههای این سرزمین نشسته باشد.
ما گمان میکردیم کوه، همیشه در افق میماند؛ نمیدانستیم کوه نیز روزی بال میگشاید و به آسمان خویش بازمیگردد. شما برای این ملت، تنها یک رهبر نبودید؛ ستونی بودید که سقف امید بر آن استوار میایستاد، فانوسی که در هجوم طوفان، خاموشی را تحقیر میکرد و قبلهای که دلهای سرگشته، جهت خویش را با آن مییافتند.
اکنون، جای گامهایتان در کوچههای تاریخ، سکوتی سنگین دارد؛ اما مگر عطر سرو، با افتادن سرو از باغ میرود؟ مردان خدا، بیش از آنکه در خاک بمانند، در جان مردم ریشه میدوانند. آنان از صفحهی روزگار محو نمیشوند؛ به سطرهای ماندگار ایمان بدل میشوند.
و ما، ماندهایم با حیرت این داغ؛ با این پرسش بیپاسخ که چگونه میتوان به نبودن کسی عادت کرد که حضورش، شبیه نفس کشیدن بود؛ آرام، بیادعا و حیاتی.
«ما را به سختجانی خود این گمان نبود...»
گمان نمیکردیم روزی برسد که باید در سوگ شما، همان اشکهایی را بریزیم که روزی برای آرزوی شهادت یارانتان از چشمانتان جاری شده بود. چه راز عجیبی است این راه؛ راهی که از اشک آغاز میشود و به افق سرخ شهادت میرسد.
سلام بر آنان که رفتند تا حقیقت بماند؛ و سلام بر آنان که نامشان، تا همیشه در حافظهی عزت این ملت خواهد تپید.
1 بازدید
منبع اصلی ↗