خبری
·
«تو تنها ترانه منی»؛ به یاد محمود درویش که فلسطین از اشعارش میچکید
«نکبت»روی زندگیاش سایه انداخت و آنچنان با عشقش به میهن و نبوغش درآمیخت که «صدای فلسطین» شد و «محمود درویش».
فرهنگی
خبرگزاری تسنیم، گروه فرهنگی ـ فاطمه مرادزاده: او کم کم قد میکشید، قدِ سرزمینش اما کم و کمتر میشد. بعد، آن قدِ کوتاهشده از سرزمین مادری، مثل مایعی سیال سرازیر میشد سمت ذهن و خیال او. آنجا دوباره جان میگرفت، پهن میشد، ارتفاع میگرفت؛ میشد زمین و آسمان؛ زمین و آسمانِ خیالی که نامش فلسطین بود و سرشار از زندگی. فلسطین در خیالِ شاعر هی بزرگ و بزرگتر میشد و مینشست روی کاغذها... کاغذها دفتر میشدند؛ اولین دفتر، «پرندگان بدون بال»، دومی «برگهای زیتون»، سومی «عاشقی از فلسطین»، چهارمی «پایان شب»، پنجمی «پرندگان در جلیل میمیرند»، ششمی...
شاید 18 سال پیش مثل امروزی ( 19 مرداد 1387 یا 9 آگوست 2008 )، وقتی شاعر روی تخت بیمارستان، زیر سومین عمل جراحی قلب باز، تن بیمار و رنجورش، بیجان و بیرمق میشد و 67 سال زندگی مثل یک نوار فیلم بهسرعت در ذهنش رژه میرفت، به آن سیاهترین روزِ فلسطین که رسید؛ قلبش از تپش افتاد.
درد از همانجا شروع شده و ریشه دوانده بود؛ از روز «نکبت»، از 15 مه سال 1948 (25 اردیبهشت 1327) که فلسطین به بهای دربهدری و آوارگیِ یک ملت اصیل و با ریشه، به اجنبی واگذار شد و کمر فلسطین و فلسطینی شکست...
اما زندگی برای محمود از 7 سال پیشتر آغاز شده بود؛ از 22 اسفند 1319، از آن روزهای زمستانی که انبوه درختان روستای «البروه» با وزش هر نسیم، تکانی به خود میدادند و بارِ سنگینِ برفِ روی شاخههای لختشان را زمین میریختند و نفسی تازه میکردند.
روستای «البروه» از نمای دور سال 1928
بهارِ زندگی محمود از همان روزهای منتهی به بهار زیبای طبیعت آغاز شد. بهار و محمود با هم آمدند. بهار، تابستان شد و پاییز شد و زمستان، و 7 سالِ پیاپی تکرار شد، اما برای محمود هر چه بود بهار بود. این را وقتی فهمید که از رادیوی کوچک کارگاه سنگتراشی بابا و رادیوی همسایهها خبری عجیب توی روستا پیچید...
«کشور اسراییل اعلام موجودیت و استقلال کرد»!...
محمود معنای این جمله را نفهمید؛ اما دید که پدر آشفته شد و صورتش سرخ. دید که اهالی روستای زیبا و سرسبز و حاصلخیز البروه، پچپچکنان در میدان اصلی روستا جمع شدند و صداها بالا گرفت و «کاسه چه کنم چه کنم»، دستشان بود!
میان همهمهها شاید شنیده بود که یکی میگفت همهاش تقصیر بریتانیاست که فوریه سال گذشته از اینجا رفت و فلسطین را دست یهودیان اشغالگر و صهیونیستهای مهاجر داد.
دیگری میگفت تقصیر سازمان ملل است که 29 نوامبر سال گذشته (1947م/ 1326ش)، با تصویب قطعنامه 181، فلسطین را به دو کشور یهودی و عرب تقسیم کرد و 56 درصد از زمینهای فلسطین را مفت و بیدلیل به یهودیانی داد که جمعیتشان یک سوم بود.
و یکی معتقد بود همگی مقصرند؛ از بریتانیا گرفته تا هری ترومن؛ رییسجمهور آمریکا، صهیونیستهای آمریکایی و سازمان ملل، که از تمام خاک فلسطین فقط 43درصد را به فلسطینیانِ عرب و مسیحی دادند و بقیه خاک فلسطین (منهای منطقه بینالمللی بیتالمقدس) را به یهودیانی بخشیدند که پیشتر مالک فقط 7 درصد از خاک فلسطین بودند. بخشیدن آن گستره وسیع به جمعیتِ اندکِ یهودیان لابد برای این بود که دسته دسته یهودیان مهاجر را به فلسطین آورد و جای داد و امروز توی آن زمینها کشوری به نام اسراییل تاسیس کرد.
یک نفر هم گفت تقصیر آن 33 کشوری است که به قطعنامه سازمان ملل برای تقسیم فلسطین بین عربها و یهودیان رای مثبت دادند. یا حتی آن 10 کشوری که رای ممتنع دادند، و 13 رای مخالف در میان آرای آنها گم شد.
شماره 16 مه 1948 روزنامه «فلسطینپست» که بعدها «اورشلیمپست» شد، در تیتر اصلیاش نوشت: کشور اسراییل متولد شد
آن روز که خبر تاسیس کشور اسراییل در خاک فلسطین از رادیو پخش شد، 15 مه 1948 میلادی یا 25 اردیبهشت 1327شمسی بود.
اما انگار روز قبل (14 مه) مجمع موقت ملی اسراییل، منشور استقلال اسراییل را امضا کرده بود؛ منشوری برای تاسیس کشور اسراییل و مجوز بازگشت یهودیان از سراسر دنیا به سرزمین تاریخی قوم یهود(!) بر پایه قطعنامه 181 مجمعِ عمومی سازمان ملل!
خانواده درویش و تمام اهالیِ البروه متعجب بودند، چون خبر داشتند که اتحادیه عرب و رهبران کشورهای عربِ منطقه زیر بار قطعنامه ننگین سازمان ملل نرفتهاند. حق داشتند که زیر بار نروند. بیشتر زمینهای فلسطین متعلق به عربهای مسلمان و مسیحی بود، نه یهودیان! جمعیتشان هم چندبرابر یهودیان بود! پس چرا باید 56 درصد فلسطین را به یهودیان مهاجر و آنهایی که هنوز نیامده بودند، بدهند؟!... این یعنی عربهای فلسطینی باید خانه بزرگ فلسطین را با بیگانگان مهاجر تقسیم کنند! یعنی باغ و مزرعه و خاک اجدادی و تاریخی و هزاران سالهی خود را به یهودیان واگذار کنند و خود کوچ کنند به ناکجاآباد!...
اصلا برای همین اجرای طرح ابتر ماند و آتشِ جنگ بین اعراب و یهودیان در درون فلسطین شعلهور شد و میانِ همین آتش و جنگ و درگیری، کشور اسراییل اعلام موجودیت کرد، آنهم روی گسترهای از زمینهای یهودیان بومی، زمینهای فلسطینی که در دوره 28 ساله قیمومت بریتانیا به یهودیان مهاجر واگذار شده بود و زمینهای تصرفشده از جنگ با اعراب، که به آوارگی 700 هزار نفر از ساکنان آن اراضی منجر شد.
حالا اما یهودیان صهیونیست در اوج جنگ، تاسیس کشور اسراییل را اعلام کرده بودند و حتما سازمان ملل و بریتانیا و امریکا و فرانسه و ... پشت آنها بودند و بعد از این رخداد، لابد اتفاقات تلخ بزرگ دیگری هم رخ میداد...
فلسطین آواره شد
محمود آن روز خیلی چیزها شنید، اما معنای هیچ کدام را نفهمید. 7 سال که بیشتر نداشت...
معنای همه آن حرفها و چهرههای برافروخته و دلهرهها و نگرانیها را اما زمانی فهمید که نظامیان اشغالگر اسراییلی به روستا رسیده بودند و آنها باید همه دار و ندار و زندگی و خاطراتِ آبا و اجدادی خود را توی چند بقچه ریخته و روی کولشان میگذاشتند و راهیِ دربهدری میشدند. بارشان سنگین بود؛ به سنگینیِ اندوه و حسرتی بزرگ و هزار هزار سیوال بیپاسخ و رنج عظیم آوارگی...
محمود معنای آن حرفها را زمانی فهمید که مُهر آوارگی خورد روی پیشانیشان؛ وقتی از روستا فرار کردند و در جادهی اصلی چشمش به فوج فوج هموطن افتاد که خاکآلود و حیران و گریان، از 400 تا 600 روستا و شهرِ بخشیدهشده به اسراییل جعلی، راهیِ دشت و بیابان شدهاند؛ وقتی که با گروهی از آوارگان فلسطینی نامشان رفت توی فهرست اردوگاه آوارگان لبنان.
خروج آوارگان فلسطینی در اکتبر تا نوامبر 1948 از جلیل
محمود و خانوادهاش یک سال بعد و پس از امضای توافقنامه آتشبسِ اعراب با اسراییل، به صورت مخفیانه و ناشناس به فلسطین برگشتند و یکراست رفتند سراغ روستای زیبای البروه. اما روستایی در کار نبود!... اسراییلیها روستا را ویران کرده و سوزانده و روی خاکستر آن شهرک خود را بر پا کرده بودند.
خانواده درویش، آرام و بیصدا روی اراضی بالای روستای البروه سقفی برای خود ساختند و هر غروب با حسرتی تلخ به تماشای زندگیهای سوخته در پاییندست مینشستند.
حالا دردِ خانه و روستای سوخته و زندگی پرهراس یواشکی، روی دردهای قبلی محمودِ 8 ساله تلنبار شده بود. محمود در البروهِ جدید بزرگ میشد و تحصیلات ابتدایی را در روستای دیرالاسد و دبیرستانش را در روستای کفر یاصف گذراند؛ هر سه روستا در استان زیبا و باستانیِ «جلیل» که دل کندن از آن کاری نشدنی بود...
محمود درویش بزرگ میشد و رنجش بزرگتر. بزرگ میشد و حسی مثل حس شاعرانگی که از دوره تحصیلات ابتدایی در وجودش لانه کرده بود، آرام آرام شاخ و برگ میگرفت. حس شاعرانگی و رقصاندن قلم روی حریر کاغذ؛ حس خوب زیستن با نوشتن و سرودن و کتاب خواندن.
محمود زیاد شعر میگفت و زیاد مینوشت؛ آنقدر که اولین دفتر شعرش با عنوان «پرندگان بیبال» 19 سالگی به چاپ رسید و به زبانهای متعدد در کشورهای مختلف ترجمه شد.
شاعر جوان فلسطینی متولد ماه مارس (اسفند) بود و این ماه مثل سرزمینش فلسطین، برایش شاعرانگی داشت و در شعرهایش زیاد از آنها میگفت، مثل وقتی که زندگینامهاش را با داستان فلسطین یکی کرد و سرود:
«سی سال و پنج جنگِ پیش، در ماه مارس، من روی تپهای از علفهای قبر نورانی متولد شدم
پدرم در چنگال بریتانیاییها بود و مادرم موهایش را میبافت
و من روی چمنها دراز کشیده بودم
من عاشق زخمهای معشوقم بودم
آنها را در جیبهایم جمع میکردم، اما تا ظهر پژمرده میشدند...
در ماه مارس، وارد اولین زندان و اولین عشق خود میشویم
و خاطرات بر روستایی در حصار فرو میریزند ...»
شعر محمود درویش، آمیزهای از عشق بود و فلسطین و صلح و مقاومت؛ شعرِ جوانی که معروف بود به خوشپوشی و آرام و خجالتیبودن؛ جوانی که زیاد میخواند و مینوشت و سرش مدام توی منابع ادبی و ادبیات عرب و غیرعرب بود.
محمود آن روزها را اینطور توصیف کرده بود: «من تحتتاثیر تعدادی از شاعران قرار گرفتهام و همیشه آشکارا این را اعلام میکنم. من فرزند شعر پیش از اسلام، فرزند ابوالطیب المتنبی (شاعر بزرگ قرن سوم ه ق) و فرزند توسعه شعر قرن بیستم در جهان غرب هستم.»
درویش، خودش را نیز با یکی از مشهورترین شعرهایش به دنیا اینگونه معرفی کرد که:
«من یک عرب هستم...
پدرم از خانوادهای کشاورز است
نه از اشرافزادهها
و پدربزرگم دهقان بود، بدون اصل و نسب و تبار
او غرور خورشید را قبل از اینکه کتاب بخوانم به من آموخت ...»
وقتی که روزنامهنگار شد
در اوج جوانی، به دغدغهی شعری و ادبی محمود، دغدغهی روزنامهنگاری هم اضافه شد. اول ویراستار و مترجم روزنامههای متعددی در فلسطین (کرانه باختری)، لبنان و مصر شد و بعدها سردبیر مجله و روزنامه الفجر و بعد هم رییس اتحادیه عمومی نویسندگان و مولفان فلسطینی. سردبیریِ مجله «شعون فلسطین» در لبنان هم توی کارنامه کاریاش نشست؛ وقتی که در سالهای 1973 تا 1982 ساکن لبنان بود. در سال 1981 نیز مجله فرهنگیادبی «الکرمل» را در بیروت تاسیس و تا پایان عمر مدیریت کرد.
شاعری در حبس
شاعر فلسطینی بارها در فاصله سالهای 1961 تا 1972 دستگیر و روانه زندان شد.
یکی از آن بارها که دستگیر و زندانی شد، زمانی بود که شعرِ «بنویس: من عربم» یا «شناسنامه»اش را که روایت یک فلسطینیِ ستمدیده است و در سال 1964 سروده بود را در سال 1965 در یک سینمای شلوغ در ناصره خواند و اندکی پس از آن دستگیر شد.
در زیباییِ تصویرسازی شعری درویش همین بس که: اولین حبسِ خود را ـ مانند عشق اول ـ فراموشنشدنی توصیف کرد. آخر محمود درویش یک عاشقِ تمامعیار هم بود و رد پای عشق در تمام دفاتر شعرش پیدا بود.
سری هم به دنیای سیاست زد
شاعرِ درختان زیتون، حتی وارد سیاست شد و به سازمان آزادیبخش فلسطین (ساف) پیوست و مدیر مرکز تحقیقات آن شد. فعالیت سیاسیاش اما زمانی به اوج رسید که در سال 1988 عضو کمیته اجرایی ساف شد و پس از آن مشاور یاسر عرفات؛ یعنی مشاور رییس ساف. همانسال پیشنویس اعلامیه استقلال فلسطین را هم نوشت. اما در سال 1993 در اعتراض به امضای پیمان صلح اسلو توسط یاسر عرفات، از این سازمان استعفا داد و عطای سیاست را به لقایش بخشید.
و دوباره شاعرِ مبارزِ فلسطین شد
یک سال بعد، درویش پس از عمری هجرت از کشوری به کشور دیگر و زندگی در شوروی، لبنان، مصر، فرانسه، سوریه، قبرس و تونس، به رامالله در کرانهباختری برگشت و دوباره به آرمان فلسطین و مقاومت و مبارزه پیوند خورد و شد همان شاعرِ عاشقِ فلسطین که درگیری و مبارزهاش برای آزادی فلسطین را به میدان شعرها و ترانههایش کشاند.
در دفترهای شعر او دنیای وسیعی بود برای زندگی، برای عاشق شدن، برای صبر و صلح و دوستی و امید و اشتیاق، و برای کرور کرور زخم و جراحتی که بر پشت سرزمینش نشسته بود و هزار هزار دردی که سینه هموطنانش را خراشیده بود.
محمود مدام شعر میگفت و شعرهایش عطر و بوی فلسطین داشت؛ اصلا فلسطین دنیای شعرهایش شده بود؛ فلسطین و تمامِ رنجِ عظیمِ فلسطینی بودن؛ رنج اشغالشدگی، رنج ویرانی، رنجِ کوچ و تحقیر و دربهدری:
«در سرزمین ما، در زندان از دوستم میگویند که رفت و با کفن برگشت. نامش؟... نامش را نیاورید! بگذارید در قلبهایمان بماند... نگذارید این کلمه، مانند خاکستر در هوا پخش شود... بگذارید زخمی چرکین باشد که التیامی ندارد... میترسم عزیزانم... میترسم یتیمانم... میترسم که او را در میان انبوه نامها فراموش کنیم، میترسم که در طوفانهای زمستانی آب شود! میترسم که زخمهایمان در قلبهایمان بخوابد...»
30 دفتر شعر یادگارِ رویاپردازیهای شاعرانه درویش است؛ اما نامش بیش از همه با «برگهای زیتون»، «عاشقی از فلسطین»، «در ستایش سایه بلند»، «وضعیت محاصره»، «دوستان من نمیمیرید» و «پرندگان در جلیل میمیرند» گره خورده است.
شاعر و ادیب و روزنامهنگار فلسطینی، اهل نثرنویسی هم بود و آثاری مثل «چیزی درباره میهن»، «خاطرات غم معمولی»، «خداحافظ جنگ، خداحافظ صلح»، «در توصیف وضعیت ما»، «سرگشتگی بازگشته» و «نامهها»، فقط برخی از آن متونِ ادبی است. آخرین متنی هم که از او منتشر شد، سفرنامه «تو اکنون شخص دیگری هستی» بود که در 17 ژوین 2007، حدود یک سال پیش از مرگش، به چاپ رسید.
شاعرِ درخت زیتون در طول عمر ادبی خود افتخار و جایزه کم نگرفت؛ دهها جایزه مثل «جایزه شعر اروپا»، «جایزه مدیترانه»، «جایزه سپر انقلاب فلسطین» و ...
اما شاید بزرگترین افتخار او همین بوده باشد که نامش و یادش با فلسطین پیوند خورد و «صدای فلسطین» و «شاعر ملی» لقب گرفت.
کارشناسان و منتقدان ادبی، او را شاعر بزرگ فلسطین نامیدند که شعرش سرشار از تصویرسازیهای زیبا، نوآوری و خلاقیت و صراحت در نمایش آوارگی بود. شاعری که مضامین ملی و تصاویر شاعرانه را با روحیه نوآوری آنچنان درآمیخت که رد عمیق عاطفی بر جان خوانندگانش بگذارد، تاثیری که بهندرت در میان شاعران معاصر یافت میشود.
درویش، شاعر محبوب فلسطین و دنیای عرب بود که در طول 48 سال ترانهسرایی، به گواه موافق و مخالف، اثری فراموشناشدنی بر دو قلمروی ادبیات مقاومت و ادبیات مدرن عرب و شعر آزاد که در آن سرآمد بود، برجای گذاشت.
بخشی از شعر «علی هذه الارض»ِ محمود درویش روی دیوارهای فلسطین
فلسطین و رنجِ فلسطینیبودن آنچنان از شعر و زبان و کلام و رفتار درویش میچکید که سهبار کارش به بیمارستان قلب و جراحی کشید و در سومین جراحی در مرکز پزشکی تگزاس در هوستون امریکا، تهمانده رمق و مقاومتش به پایان رسید.
و مثلِ امروزی؛ در 19 امین روز از مرداد 1387 روحش اوج گرفت سمت آسمان و جسم نحیفش به خاک فلسطین برگشت و در کاخ فرهنگ رامالله آرمید؛ کاخی که به کاخ فرهنگِ محمود درویش تغییر نام داد.
درویش در خاک سرزمینش؛ فلسطین آرمید تا دوباره مثل بذری در جان تک تک فرزندان فلسطینی بروید و تکثیر شود و هزار هزار شاعر «انقلاب» و «میهن» بشود در سرزمینهای اشغالی و کرانه باختریِ رنجور و غزه خونین که برای فردای آزادی ترانهها بسرایند.
محمود درویش در کنار سمیح القاسم؛ دو شاعر رنجکشیده فلسطینی
محمود در کنار ریتا که بسیاری از عاشقانههایش را برای او سرود و نمیتوان سهم او را در زندگی درویش نادیده گرفت
نقشه «جلیل»؛ زادگاه محمود درویش در حدود 50 میلادی
یکی از دفاتر شعر درویش
انتهای پیام/
0 بازدید
منبع اصلی ↗