خبری
·
آن دو روز که زمان در مصلی تهران ایستاد
ساعت دو بامداد، مقابل دوربین ایستادم و میدانستم این گزارش، شبیه هیچکدام از گزارشهای دیگرم نخواهد بود.
سیاسی
گروه سیاسی خبرگزاری تسنیم-زینب امیدی: آن دو روز وداع در مصلی، شاید برای من سختترین روزهای کاری تمام عمرم بود. از نیمهشبی که پیش از آغاز مراسم، پای صحبتهای مردم نشستم و اشکهای بیامان پسر خوزستانی که برای اولین و آخرینبار به دیدار رهبر آمده بود، تمام بغض فروخوردهی چهارماههام را شکست، فهمیدم پوشش خبری این دو روز با هر آنچه در سالهای خبرنگاری آموخته و تجربه کرده بودم، تفاوت خواهد داشت.
مردم حدود هفت-هشت ساعت پیش از آغاز مراسم پشت درهای مصلی ایستاده بودند. با وجود آنکه اعلام شده بود درهای مصلی ساعت شش صبح باز میشود، در چهرههایشان انتظاری را میدیدم که تاب ماندن در خانه را از آنان گرفته بود و قرار پشت درهای بسته را با جان و دل پذیرفته بودند. همراه تیم خبرنگاران وارد مصلی شدیم. ساعت ده شب، وقتی به صحن اصلی رسیدیم و جایگاه آخرین وداع با آقا را دیدم، تمام وجودم یخ کرد؛ درست مانند هوای خنکی که مهپاشهای نصبشده بالای سرمان، فضا را برای گرمای سوزان فردا آماده کرده بودند.
ساعت دو بامداد، پلاتوها را آغاز کردم؛ «یک، دو، سه... صدا امتحان میشود...» باورم نمیشد، اما پاهایم میلرزید و در همان حال باید حرف میزدم. مقابل دوربین ایستادم و میدانستم این گزارش، شبیه هیچکدام از گزارشهای سالهای خبرنگاریام نخواهد بود. گفتم: اینجا مصلی است و من هنوز در چهرهی تکتک این مردم، بُهت میبینم؛ انگار هنوز منتظرند سیدعلی خامنهای پردههای مخملی آبی را کنار بزند، به میان جمعیت بیاید، روی همان صندلی سادهی همیشگی بنشیند و با سخنانش معادلات منطقه و جهان را دگرگون کند. مردم هنوز در بُهت نهم اسفند ماندهاند و من در گفتوگوهایم، هنوز چیزی به نام پذیرش رفتن همیشگی آقا در حرفهایشان نمیبینم.
سخت است؛ جانکاه است. نیمههای سحر، دعای عهد در مصلی پخش میشود و مردم زار میزنند. نماز صبح اقامه میشود و با آغاز مراسم، نزدیک به دو ساعت عزاداری مردم را میبینم که بلند نام رهبر را فریاد میزنند.
صدای مداحی مهدی رسولی در صحن مصلی میپیچد؛ «یکی بهم بگه دروغه... بهم بگین باز دوباره آقام سخنرانی داره... بیا ببین که بیت شلوغه...»
شانههای مردان از گریه میلرزد، زنان اشک میریزند و جوانانی را میبینم که عکسهای رهبر شهید را قاب گرفته و گلآذین کردهاند. این یک وداع ساده نیست؛ اصلاً شبیه خداحافظی نیست. مردم میگویند: «ما با رهبر خداحافظی نمیکنیم.» و مدام جملهی سیدحسن نصرالله در ذهنم تکرار میشود که: «ما به شهیدانمان نمیگوییم خداحافظ؛ بلکه میگوییم: به امید دیدار.»
در پلاتوی بعدی میگویم این مردم، رهبرشان را نه به خاک، که به آسمانها به امانت میسپارند. مردم با مردمکهای گیج و درمانده، پایین آمدن پردهها را دنبال میکنند و سرانجام تابوت آقای ایران را میبینند؛ با آن پرچم خوشرنگ ایران و عمامهی مشکی که همیشه بر سر داشت. دیوارهای مصلی از صدای شیون زنان و گریهی مردان به لرزه درآمده بود.
زنی فریاد میزد: «بلند شو علمدار...»
دختری ضجه میزد: «آقا بلند شو... ما عادت داریم شما را همیشه ایستاده ببینیم...»
کنار تابوت آقا، چهار تابوت دیگر نیز قرار داشت؛ دختر، عروس، داماد و نوهی چهاردهماههی ایشان، زهرای زیبا. چه حماسهای در مصلی شکل گرفته بود؛ گویی برای ما، در روزگار معاصر، کربلایی دیگر در حال رقم خوردن بود.
در حالی که دهها هزار نفر از مردم در مصلای تهران برای بدرقهی آقای شهید ایران حضور داشتند، در گوشهای از شبستان اصلی، بیش از سیصد شاعر در طول دو شبانهروز بیوقفه اشعارشان را در رثای رهبر شهید انقلاب خواندند و مداحان بسیاری مرثیهسرایی کردند.
صحن مصلی در آن دو روز، حتی یک لحظه هم خالی از جمعیت نشد. مردم از همهی شهرها آمده بودند و پرچم سرخ خونخواهی زیر تابش آفتاب و میان مهپاشها، مرثیهای بود که با چشم میدیدم؛ مرثیهای از آخرین دیدار مردمی با رهبر انقلاب، از آخرین سکانس دیدار رهبر یک کشور با مردمش، در تابوتی که نشان میداد او در راه وطن، اسلام و مردمش، خود و خانوادهاش را فدا کرد.
این اشکها گواهی میدهند که ما عزیزترین رهبر ایران را در تاریخیترین روزهای این کشور بدرقه میکنیم. مردم با چشمانی اشکبار و در بُهت و اندوه، برای آخرینبار رهبر دوستداشتنی خود را در مصلی میبینند. آنان دلتنگی خود را به مصلی آوردهاند تا به رهبر شهیدشان بگویند: «راهت ادامه دارد... به امید دیدار، آقای کشوردوست.»
پلاتوی روز دوم از هر آنچه روز نخست گفته بودم، سختتر بود. نماز مردم بر پیکر آقای شهید ایران آغاز شد و من حتی نمیدانستم چه واژههایی را باید کنار هم بگذارم تا عظمت آن لحظه را توصیف کنم. دروغ چرا؛ من هم مانند همهی مردم، با جملهی «اللهم انا لا نعلم منه الا خیراً» اشک امانم نمیداد و با گریه حرفهایم را به پایان رساندم. سیاهی جمعیت در مصلی نشان میداد صفوف نماز تا خیابانهای اطراف امتداد یافته است؛ گویی امروز ایرانی یکپارچه در مصلی شهادت میداد که جز نیکی از سیدعلی خامنهای ندیده است.
پس از پایان نماز، عدهای از مردم کنار بلوکهای سیمانی پایین جایگاه وداع رفتند و شروع به نوشتن دلنوشته برای رهبر کردند.
برایم جالب بود خبرنگار هندی که برای پوشش مراسم آمده بود، میگفت: «شما برنده شدید؛ شما این جنگ را بردید و نتیجهی این پیروزی، شکوه حضور مردم در این مراسم است. راستش را بخواهی، هیچکدام از ما در هند فکر نمیکردیم چنین اتفاقی بیفتد.»
در حقیقت، آقای کشوردوست در این دو روز، مردمش را بار دیگر گرد خود جمع کرد؛ دیداری مردمی ترتیب داد و همه را دعوت کرد تا یکبار دیگر به آنان یادآوری کند که چگونه باید این راه را بدون او ادامه دهند.
خیابانهای اطراف مصلی نیز از قاب دوربین ما دور نماند. برای تهیهی گزارش، به موکبهایی سر زدیم که حالوهوای اربعین را زودتر از موعد به خیابانهای تهران آورده بودند؛ همان لیوانهای آب مسیر پیادهروی، همان غذای نذری، همان استراحت کوتاه زایران و ادامهی راه...
مردم از شهرهای مختلف در زایرسراهای اطراف مصلی اسکان داده شده بودند و تقریباً همهچیز برای این آخرین دیدار فراهم بود.
تمام خیابانها مملو از مردمی بود که پیاده خود را به مصلی میرساندند. شبستان اصلی، که سالها خاطرهی نمایشگاه کتاب و حضور رهبر را در خود داشت، این بار برای بدرقهای تاریخی پر و خالی میشد.
جایگاه آقا درست همان نقطهای قرار داشت که سال گذشته نماز جمعهی تاریخی «نصر» در آن برگزار شد؛ زیر همان آسمان نماز خواند و بر تهدیدهای پوشالی دشمنان طعنه زد. و ای کاش دنیا همانجا متوقف میشد؛ یا در شب عاشورای سال گذشته، وقتی پردهها کنار رفت و آقا آمد. همان شبی که تیتر زدم: «ماه شب عاشورا طلوع کرد.»
قرار بود مراسم ساعت هشت شب پایان یابد، اما مردم دلِ کندن از مصلی را نداشتند و مراسم تا ساعت دهشب ادامه پیدا کرد.
شکوه وداع در حریم شمسالشموس
و امان... صد امان از آن لحظهای که میان روضههای وداع، چراغهای جایگاه خاموش شد و پردههای آبی آرامآرام بالا رفت. یاد لحظهای افتادم که در کربلا، با آغاز محرم، چراغهای سبز حرم به نشانهی عزا سرخ میشوند و مردم به سر و سینه میزنند.
مردم را میبینم که میان اشک و آه، برای بدرقهی آقای ایران دست تکان میدهند و من در ذهنم تصویری را میبینم که همیشه از او به یاد دارم؛ رهبری که مانند همیشه از روی صندلی بلند میشود و میگوید:
«وقت تمام شد... خداحافظِ آقایان و خانمها...»
چه قابی ماندگارتر از این در تاریخ میتوان یافت؟ چه سکانس پایانی باشکوهتر از آنکه رهبر یک ملت، اینگونه با مردمش دیدار کند؟
سیدعلی خامنهای تا ابد در قلوب این ملت زنده خواهد ماند و آیندگان، دربارهی این روزها قضاوت خواهند کرد. آنچه از این دو روز در خاطر من ماند، تصویری بود از مردمی که با اشک، سکوت، دعا و بدرقه، آخرین دیدار خود را با رهبرشان رقم زدند؛ دیداری که برای آنان، پایان راه نبود، بلکه وعدهای بود برای ادامهی مسیری که به آن باور داشتند. آیندگان گواهی خواهند داد ما با رهبری وداع گفتیم که از بهترین مردم بود، او را در خانه خود و با خانودهاش به شهادت رساندند و خون پاک او سند حقانیت مسیر انقلاب ما خواهد بود تا روزی که دوباره او را ببینیم و ندای «الا یا اهل العالم انا الصمصام المنتقم» را از موعودمان در کنار کعبه بشنویم.
.
ساعاتی پیش از شروع مراسم در مراسم وداع مردم در مصلی تهران
انتهای پیام/
1 بازدید
منبع اصلی ↗