خبری
·
آخرین دیدار؛ فکر میکردم الان آقا ایستاده سخن میگویند
شادمانی: خیلی کوتاه نظاره کردیم این پیکر مطهری را که همیشه عادت داشتیم ایشان را طور دیگری ببینم.
فرهنگی
به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم، «مدان از سخت جانی گر نمردم در فراق تو/که جان از ناتوانی، بر لب من دیر میآید» وقتی این روزها با خانواده شهدا تماس میگیرم تا حال و هوایشان را بعد از شهادت آقای شهید بدانم همه شان متفقالقول میگویند ما بعد از رفتن آقا تازه فهمیدیم یتیم شدن یعنی چه؟ این روایت احسان شادمانی از مراسم وداع با پیکر رهبر شهیدمان است. پدر او سردار سرلشکر علی شادمانی در جنگ 12 روزه توسط اسراییل به شهادت رسیده بود.
آنچه میدیدم سخت و جانکاه بود
چهارشنبه غروب بود که فردی از قرارگاه خاتم با ما تماس گرفت و گفت: دعوت شدید برای مراسم وداع با پیکر رهبر شهید انقلاب. کارتهایی هم به دستمان رسید تا علاوه بر اینکه ساعت و تاریخ برنامه را بدانیم برای ورود هم نشان دهیم. یک ساعتی قبل از آن زمان آغاز مراسم آماده شدیم تا همراه خانواده به سمت بیت رهبری حرکت کنیم.
دخترم وقتی فهمید قرار است کجا برویم، کارت ورود به جلسه دیدار آخری که با حضرت آقای شهید داشتیم را که یادگاری نگه داشته بود آورد. تاریخی که روی آن نوشته بود 13 دی 1404، که مصادف شده بود با میلاد حضرت علی(ع) و روز پدر. همچنین مقارن بود با سالروز شهادت حاج قاسم سلیمانی. از آن دیدار حالا حدود 6 ماه میگذشت و در این مدت چه اتفاقاتی که افتاده بود و ما هنوز باور نمیکردیم. در آن آخرین دیدار که ایشان با خانواده شهدا داشتند، آمدند و زیارتشان کردیم.
حالا دوباره کارت دعوت از بیت رسیده بود اما اینبار فرق داشت و حتی دختر کوچکم هم دلتنگیاش را با یادآوری داشتن این کارت، نشان میداد. وقتی راه افتادیم تا سر وقت برسیم چند بار ناخودآگاه در ذهنم فکر میکردم امروز و در این دیدار آقا قرار است راجع به چه موضوعاتی صحبت کنند... و در لحظه یادم میآمد که ایشان دیگر به شهادت رسیدند. انگار آه از نهادم بلند میشد.
وقتی به این فکر کردم که این آخرین دیدار ما خواهد بود و آخرین دفعهای است که آقای شهید را در قاب حسینیه امام خمینی(ره) میبینیم قابل وصف نبود که چه حالی به من دست میداد. به خاطرات یک سال قبل برگشتم. آن روزی که سوار ماشین شدم و حرکت کردم به سمت جایی که قرار بود آخرین بار پیکر پدرم را ببینم.
حالا دوباره این تجربه سخت تکرار میشد. یک آخرین دیدار دیگر برایم داشت اتفاق میافتاد اما با هزار برابر غم و اندوه بیشتر. تمام لحظههای سال قبل عین فیلم در ذهنم مرور میشد بدون اینکه خودم بخواهم؛ دیدن پدرم در معراج شهدا، آخرین وداع با او و بعد آخرین بار پیکر مطهرش را دیدن و در خاک گذاشتن. همه چیز داشت مجدد رخ میداد اما این بار فرقش این بود که طرف مقابلم نایب امام زمان است و اگر بخواهم درستتر بگویم فرقش این بود که ما برای راه او، پدر و مادرمان و جان خودمان را حاضر بودیم فدا کنیم.
وقتی رسیدیم ماشین را پارک کردم و وارد فضای بیت رهبری شدیم. مسیر ورود به حسینیه تغییر کرده بود چون بعضی از مسیرها مورد اصابت قرار گرفته بود و حسینیه امام خمینی شماره 1 کامل تخریب شده بود. از کنار خرابهها رد میشدیم و به حسینیه شماره دو یا همان زینبیه قدیمی که همه میشناختیم رفتیم. فکر میکنم حدود ساعت 6، 6 و نیم وارد شدیم. انبوه جمعیت حاضر بود. خانواده شهدا، بعضی از کارمندان بیت رهبری، بعضی از بچههای سپاه حفاظت ولی امر همراه خانوادههایشان و بعضی از فعالان رسانه همه آنجا حضور داشتند.
صدای پخش قرآن در فضا پیچیده بود. همینطور به نوبت مداحیهای مهدی رسولی، ستوده، حسین طاهری و همه مداحیها و سرودهایی که در این صد و چند روز اجتماع مردم را که در خیابان شنیده بودیم پخش میشد. آنچه مقابلم میدیدم یک قاب خالی از محلی که محل جلوس و دیدار همیشگی آقا بود قرار داشت و البته دوربینی که داخل حسینیه بود به رسم همیشگی که آقا برای هییت تشریف میآوردند و روی کنج، گوشه سمت راست حسینیه بسته بود. جایی که صندلی آقا به همراه عکسشون قرار گرفته بود. و نگاه کردن به آن گلیمهای آبی رنگ و پردههای آبی که به دیوارهای حسینیه نصب شده بود چقدر سخت بود و باور نکردنی!
به عکس آقا نگاه کردم که الان دیگر کنار عکس امام خمینی در بالای سن قرار گرفته بود. همه اینها بسیار بسیار بسیار برای ما غم انگیز و شکننده بود.
سپس مردی از میان جمعیت بلند شد و فریاد زد: «ای پسر فاطمه منتظر تو هستیم» این شعار را همیشه عادت داشتیم در حسینیه بگوییم آن هم در دیدارهایی که میدانستیم آقا قرار است چند دقیقه دیگر برای سخنرانی وارد شوند. اما این دفعه تفاوتش این بود که منتظر پیکر آقا بودیم!
از روزی که آقا شهید شده بودند، یعنی از 9 اسفند که البته همه ما سحر 10 اسفند خبر ناگوار را شنیدیم، داخل جنگ بودیم و در حال مقابله با دشمن. فضا، فضایی نبود که بخواهیم برای عزیزترینمان اندک عزاداری بکنیم. فکر نمیکنم هیچکس یک هزارم بغضی که از نبود آقا داشت را توانسته بود خالی کند.
بعد از اینکه نماز مغرب و عشاء خوانده شد، سخنران صحبتهای را مطرح کرد و مهدی رسولی شروع کرد به مداحی کردن. در میان جمعیت چهرههای زیادی که آشنا بودند دیدم. خیلی از فرزندان شهدا مثل فرزند حاج احمد کاظمی، شهید موسوی، شهید تنگسیری، شهید باباییان، شهید صالح اسدی و... خیلی از فرندان شهدایی که در جنگ 12 روزه و جنگ 40 روزه رمضان پدرانشان به شهادت رسیده بودند.
چهرهای که در میان جمعیت دیدنش برایم جالبتر بود و کمتر در این قاب دیده بودمش، حجت الاسلام سید هادی خامنهای برادر کوچکتر حضرت آقا بود. او هم با چهره خمیده و بسیار بسیار ناراحت نشسته بود. حس میکردم وقتی وارد حسینیه شد در کنار اینکه غم غربت از دست دادن رهبر رو داشت، چقدر سنگینی از دست دادن چنین برادر عزیزی را با خودش تحمل میکند.
مهدی رسولی روضه را که شروع کرد، گفت: یکی به من بگه دروغه و آقا سخنرانی داره... شعری که برای شهادت آقا جاهای مختلف میخواند را شروع کرد خواندن و آنجا بود که بغض همه در حسینیه ترکید. خود من سنگینی و دلتنگی غم شهادت پدرم را هم حتی اینجا خالی کردم. شب جمعه قبل از تشییع در حسینیه امام خمینی فضا بسیار بسیار حزن انگیز بود.
گویا قرار بود 10 دقیقه بعد از خواندن روضه، پیکر مطهر داخل حسینیه بیاید ولی ازدحامی که جلوی در بود و شرایطی که جلوی حسینیه حاکم بود این امکان را نمیداد و مدام مداح، سخنران و افراد مختلف از مردم میخواستند که از سن فاصله بگیرند تا محلی باز بشه که پیکر مطهر آقا برای دقایقی داخل حسینیه بیاید تا بتوانیم وداع کنیم. حدود ساعت 11 شب بود که پیکر مطهر آقا وارد حسینیه شد.
خیلی کوتاه نظاره کردیم این پیکر مطهری را که همیشه عادت داشتیم ایشان را طور دیگری ببینم. همش حس میکردم آقا الان در سلامت هستند و برای این برنامه بدون عصا داخل میشوند و ایستاده سخنرانی میکنند اما الان داشتیم با پیکری که اربا اربا شده وداع میکردیم.
حاج محمد طاهری روضه میخواند و میگفت آقا مانند مادرشان حضرت زهرا(س) جسمشان به شهادت رسیده بود. با دیدن تابوت آن چیزی که بزرگترین یادآوری عظمت و قدرت و تکیهگاه بود برایمان فرو ریخته بود و حس بیپناهی میکردیم. این حس بیپناهی برای من زمانی که پدرم را از دست دادم هم وجود نداشت. حتی یک روز بعد از شهادت بابا، در یکی از شبکههای اجتماعی استوری گذاشتم و گفتم: «سر خم می سلامت شکند اگر سبویی» یعنی آقا الحمدلله که سلامت هستند.
خدا را شکر الان پدرم نیست و چند ماه زودتر پیش مرگ آقا شد. نبود که ببینند این لحظهها را که حتماً اگر بود واقعاً با آن علاقه و علقهای که به آقا داشت فکر میکنم دق میکرد.
انتهای پیام/
0 بازدید
منبع اصلی ↗