خبری ·

کالبدشکافی فیلم اسراییلی که پای زبان فارسی را وسط کشید!

فیلم با یادوخاطره یهودیانی که در دنیای قصه‌ها قربانی شدند و در واقعیت در فلسطین رحل اقامت افکندند تمام می‌شود.
فرهنگی خبرگزاری تسنیم، گروه فرهنگی _ صادق وفایی: فیلم‌های غیرواقعی مربوط به جنگ جهانی دوم، سهمیه سالانه مشخصی در غرب دارند و استودیوهای هالیوود در آمریکا و کمپانی‌های فیلم‌سازی در دیگر کشورهای تحت سلطه یهود بین‌الملل،‌ همیشه در طول سال، تعداد مشخصی تولید در این‌حوزه دارند. این‌فیلم‌ها از نظر قالب محتوایی و سوژه در چند کلیشه تکراری و همیشگی تکرار می‌شوند و اگر مخاطبان جدی سینما با نگاه انتقادی، ساختار و محتوای این‌آثار را بررسی کنند، متوجه این‌شباهت‌ها می‌شوند. ازجمله موضوعات تکراری این‌گونه فیلم‌ها، بحث تاب‌آوری یهودیان در اروپای جنگ جهانی دوم و تطابق آن‌ها با شرایط سخت محیطی برای زنده‌ماندن و دیدن روزهای پس از جنگ است که منتهی به تشکیل دولت جعلی اسراییل در فلسطین اشغالی شدند. این‌چارچوب، نمونه‌های نامی و مشخصی در سینما دارد؛ ازجمله «فهرست شیندلر»،‌ «پیانیست»،‌ «یعقوب کذاب»، «مقاومت»، «کتاب سیاه»‌ و ... یکی از فیلم‌های نسبتا متاخر این‌ژانر، «درس‌های فارسی» است که سال 2020 ساخته شد و حواشی جالبی دارد؛ ازجمله این‌که ساخته بلاروس است اما کارگردان آن وادیم پرلمان، یک‌اوکراینی ساکن آمریکاست و وقتی فیلمش برای شرکت در جایزه اسکار معرفی شد، چون بیشتر دست‌اندرکارانش بلاروسی نبودند، رد شد. تماشای این‌فیلم، تجربه جدیدی محسوب نمی‌شود چون همه حرف‌ها، صحنه‌ها و اتفاقات آن را به صورت معادل‌های مختلف دیده‌ایم؛ جز این‌که متاسفانه پای زبان شیرین فارسی و نام مقدس ایران و شهر تهران هم در این‌اثر دروغین اسراییلی‌ها که مربوط به جنگ جهانی دوم است، وسط کشیده می‌شود. دروغ؛ از همان‌ابتدا! فیلم از همان‌ابتدا با یک‌دروغ آغاز می‌شود؛ این‌که تمام اسناد اردوگاه و فهرست اسرای حاضر در آن، پیش از آزادسازی (بخوانیم اشغال توسط متفقین) توسط آلمان‌ها سوزانده شده‌اند. برای قوم غالبی که هنوز در آثار فرهنگی هنری خود از آلمان‌ها به‌عنوان هیولای ترسناک جهان استفاده می‌کند، افزودن این‌دروغ بر دروغ‌های دیگر کار چندان دشواری نیست. اما این‌دروغ را نگه می‌داریم و در آخر مطلب که درباره سکانس پایانی فیلم صحبت می‌کنیم، کاربرد آن را متوجه می‌شویم. چون از نظر مهندسی درام و قصه، ترفندی که برای پایان‌بندی فیلم در نظر گرفته شده، عالی و تاثیرگذار است! به‌هرحال پس از درج این‌جمله دروغ بر قاب فیلم «درس‌های فارسی»، تصاویر بسته از دفاتر و فهرست‌های اسامی اسرا که در حال سوختن‌ هستند، در قاب قرار می‌گیرند که این‌تصاویر با یک‌موسیقی حزین همراه‌اند. پس از دروغ اول، قصه فیلم با این‌عنوان شروع می‌شود: «فرانسه؛ 1942» و سپس دروغ بعدی به مخاطب گفته می‌شود: «این‌فیلم برگرفته از اتفاقات واقعی است!» چون سینمای غرب پر است از این‌داستان‌های واقعی که واقعیت‌شان مربوط به جهان قصه‌ها و افسانه‌هاست. بعد، کامیونی در جاده‌ای خارجی پیش‌ می‌رود و تعدادی مرد خسته و کوفته را در قسمت بار خود جا داده که مخاطب متوجه می‌شود یهودی‌اند و ته‌ریش و چهره‌های زار و نزارشان به مخاطب آشنای این‌گونه فیلم‌ها می‌گوید یا به سمت اردوگاه کار اجباری می‌روند یا مرگ! این‌تصویر آشنا، به‌سرعت این‌معنا را در ذهن مخاطب خلق می‌کند که این‌مردان از خانه و زندگی و نظم روزمره‌شان بیرون کشیده و مورد ظلم قرار گرفته‌اند. پس از لحظاتی، وقت آن است دوربین کارگردان، از تصویر عمومی مسافران کامیون گذر کرده و روی دو مسافر متمرکز شود. یکی که خیلی گرسنه است، کتاب باارزشی را که همراه دارد، با نصف ساندویچ مرد کناری تاخت می‌زند. کتاب به زبان فارسی نوشته و صاحبش می‌گوید آن را از بین اموال صاحبخانه خود که فرار کرده، برداشته است. اسم صاحب کتاب یا همان‌صاحبخانه هم که داخل آن نوشته شده، «رضا» بوده است. حالا نوبت آن است که کارگردان چَک اول را در دقایق ابتدایی فیلم به مخاطب بزند. کامیون متوقف می‌شود، مسافران پیاده شده و چمدان‌هایشان به سویی پرتاب و روی هم تلنبار می‌شود. خودشان هم به سویی منتقل و بدون معطلی به رگبار بسته می‌شوند. بعد هم تیر خلاص می‌خورند؛ یک‌اعدام دسته‌جمعی از جنس همان‌تصاویر همیشگی که در فیلم‌های دیگر درباره کشتار یهودیان در جنگ جهانی دوم دیده‌ایم و می‌دانیم چیزی جز افسانه و دستاویز تبلیغاتی اسراییل نیستند. چون آلمان نازی یکی از بزرگ‌ترین شرکا و همکاران آژانس یهود در کوچاندن یهودیان به فلسطین برای تشکیل اسراییل بود. من یهودی نیستم، ایرانی‌ام! اما کارگردان این‌فیلم خواسته قصه‌اش که برگرفته از «اتفاقات واقعی» است، متفاوت‌تر از دیگر آثار مشابه باشد! در نتیجه بین اعدامی‌ها یک‌یهودی هست که بدون این‌که تیر بخورد، خود را زمین انداخته و سربازان دژخیم آلمانی متوجه این‌رندی و حیله‌گری‌اش می‌شوند. در نتیجه برای این‌که خوراک 2 ساعته فیلم را برای مخاطب تدارک ببینند، جای آن‌که او را با گلوله‌ای خلاص کنند، می‌گویند «فکر کردی خیلی زرنگی؟ بلند شو ببینم!» بعد زیر بغل یهودی مورد اشاره را می‌گیرند تا اعدامش کنند اما او به خلاف هم‌نژادهای خود این‌فرصت را پیدا می‌کند که پیش از رسیدن گلوله‌ها، اعلام کند یهودی نیست و دارای ملیت ایرانی است. از آن‌جایی هم که خدا همیشه در و تخته را جور می‌کند، یکی از سربازان به دیگری می‌گوید یهودی را نکشد چون اگر ایرانی باشد، می‌توانند از سروان کوخ جایزه بگیرند. چون دنبال ایرانی‌ها می‌گردد! کلینت ایستوود؛ تصویر تکراری گنده‌لات پیری که شکست نمی‌خورد چنین‌سوژه‌ای بین فیلم‌های یهودپرستانه و آثار آشنای جنگ جهانی دومی، نوبر است! این‌که یک‌سروان آلمانی وسط جنگ جهانی دوم و قاره اروپا، دنبال ایرانی‌جماعت بگردد! اما مخاطب بنا نیست همه‌چیز را همان اول فیلم متوجه شود! بالاخره ترفندی به‌نام تعلیق وجود دارد و باید در دقایق بعدی متوجه شود چرا این‌شخصیت یهودی – آن هم در یک داستان برگرفته از واقعیت – توانست مانند دیگر فیلم‌های مشابه، خود را نجات دهد و دوام بیاورد! سربازان، جنازه‌های یهودیان اعدام‌شده را در جنگل سرمازده رها می‌کنند و بازمانده جمع یعنی جوان یهودی (ژیل) را که خود را ایرانی خوانده، می‌برند. با خالی‌شدن قاب، دوربین جلو می‌آید و با رسیدن به جنازه‌ها، تصویر در سیاهی محو می‌شود و عنوان فیلم روی قاب نقش می‌بندد: «درس‌های فارسی» لحظاتی بعد هم تصویر ورودی اردوگاه بوخنوالد و جمله معروف سردرش پیش روی مخاطب قرار می‌گیرد. این‌، از مقدمه و ورودی فیلم! یک‌تناقض همیشگی؛ آلمانی‌های نابغه‌ای که فریب می‌خورند! یک‌‌تناقض همیشگی فیلم‌های تبلیغاتی اسراییلی‌ها که با بستر زمانی جنگ جهانی دوم ساخته می‌شوند، این است که آلمانی‌ها همیشه به‌عنوان هیولاهای هوشمند و زرنگی تصویر می‌شوند که نخبه‌ترین جاسوس‌ها و پنهان‌کارترین نابغه‌های اطلاعاتی هم نمی‌توانند از چنگ‌شان بگریزند اما همین‌موجودات هوشمند و خطرناک، در جهت مصلحت قصه و فیلمنامه به‌راحتی فریب یهودی‌ها را می‌خورند و تحمیق می‌شوند؛ آن هم در داستان‌هایی که براساس «واقعیت» ساخته شده‌اند! در فیلم «درس‌های فارسی» هم فرمانده آشپزخانه اردوگاه یعنی همان سروان کوخ، فریب مرد جوان یهودی را می‌خورد؛ نه یک‌بار که چندبار! ژیل چندکلمه فارسی را که صاحب کتاب در کامیون به او گفته، تحویل سروان آلمانی می‌دهد و خود را دورگه‌ای جا می‌زند که پدرش ایرانی و مادرش بلژیکی بوده است. نامش هم رضاست. کتاب همراهش هم مدرک اثبات ایرانی‌بودنش است. او با فریب افسر هوشمند آلمانی که طی چنددقیقه کوتاه رقم می‌خورد، به کار در آشپزخانه اردوگاه گماشته می‌شود. سروان هم دستور می‌دهد ضمن غذا دادن به زندانی‌ها، عصر هر روز 4 واژه فارسی به او بیاموزد. فواید این‌تصاویر تکراری و همیشگی حالا نوبت آن است مخاطب فیلم، برای صدمین یا هزارمین بار، تصاویر آشنا و تکراری ورود زنان و مردان یهودی به اردوگاه کار اجباری را ببیند؛ ورود، شماره گرفتن و پرتاب‌شدن چمدان‌ها و اموال یهودی‌ها به این‌طرف و آن‌طرف ازجمله تصاویر آشنایی هستند که در فیلم‌های دیگر هم شاهدشان بوده‌ایم. بدیهی است یکی از فواید این‌تصاویر تکراری و هزاربار دیده‌شده، این است که اسراییلی‌های امروز سر خود را بالا بگیرند و بگویند آن‌ «اتفاقات واقعی» جنگ جهانی دوم، ارزشش را داشته است! بعد از ارایه تصاویر دردناک زندگی یهودیان در اردوگاه‌ها هم نوبت به‌کارگیری تکنیک قصه در قصه است. باید کمی از قصه زندگی جناب‌سروان کوخ را بشنویم و بدانیم می‌خواهد بعد از جنگ به تهران برود و یک‌رستوران آلمانی باز کند. برآوردش هم این است که جنگ 2 سال دیگر طول می‌کشد و اگر هر روز 4 لغت از رضا (ژیل) بیاموزد، تا پایان جنگ در مجموع 2 هزار و 500 لغت فارسی یاد می‌گیرد. برای محکم‌کاری چفت‌وبست‌های فیلمنامه و این‌که سروان قصه چندان هم خنگ و نادان به نظر نیاید، دو بار مرد یهودی را تهدید می‌کند که اگر دروغ گفته باشد، خودش او را خواهد کشت!‌ اما همان‌طور که از چنین‌فیلم‌هایی توقع داریم، مرد یهودی دروغ‌هایش را قطار می‌کند و مرد آلمانی هم با وجود همه زرنگی‌اش، فریب می‌خورد. در طول این‌قصه به‌ظاهر «واقعی» هم باید قطب‌های منفی و ترسناکی وجود داشته باشند، که مخاطب به‌واسطه وجودشان، درد و رنج مردمان یهودی و دشواری تاب‌آوری‌شان در طول جنگ جهانی را درک کند. در این‌فیلم هم گروهبان جوانی که ژیل را به سروان تحویل داده و جایزه‌ گرفته، می‌داند مرد جوان یهودی، ایرانی نیست اما طبق همان‌مهندسی تکراری و همیشگی این‌فیلم‌ها، نمی‌تواند حرف خود را ثابت کند. در طرف مقابل هم، دشمنش مرتب عزیز می‌شود و جناب‌سروان او را منشی دفتر خود می‌کند تا نام زندانی‌ها را در دفتر اردوگاه ثبت کند. این‌کار با برکناری افسر جوانی که دختر مورد علاقه گروهبان است، اتفاق می‌افتد و حسادت و دشمنی دختر را هم به همراه دارد. دختر هم عصبی شده و دیواری کوتاه‌تر از کارگر یهودی آشپزخانه پیدا نمی‌کند. به این‌ترتیب دست زن یهودی را به گاز آشپزی چسبانده و با سوزاندنش انتقام می‌گیرد. مثل موش آب زیرکاه! اما یکی از جملاتی که گروهبان در گفتگو با سروان بیان می‌کند، مهم است. این‌جمله واقعا حقیقت دارد و به گفته پژوهشگران مسیحی اروپا و آمریکا، رمز موفقیت و پیشرفت یهودیان در اهداف شیطانی‌شان است. گروهبان می‌گوید: «قربان من دار و دسته صهیونیست‌ها رو خوب می‌شناسم. مثل موش آب زیرکاه هستن و خوب می‌تونن تظاهر کنن تا شما رو احمق نشون بدن!» گروهبان به‌عنوان نقش منفی فیلم، حقیقت را می‌گوید. سازندگان فیلم هم مانند دیگر همکارانشان در سینما، بر این‌مساله صحه می‌گذارند و فریب‌کاری و نقش‌بازی‌کردن یهودیان را با مظلومیتی که برای بقا و زنده‌ماندن لازم است، مخلوط می‌کنند. اما این‌رویکرد، برگرفته از همان آموزه یهود است که تقلب و دروغ را برای رسیدن به هدف جایز می‌داند و داستان اسحاق و پسرانش یعقوب (اسراییل) و عیسو را مثال می‌زند. بنا بود عیسو جانشین پدر شود اما یعقوب با پوشیدن لباس برادر، خود را عیسو جا زد و میراث پیامبری را از پدرش اسحاق دزدید و پیامبر شد! اگر مخاطب این‌فیلم و نمونه‌های مشابه، با نگاه دقیق و نکته‌سنج آن را تماشا کند، شاهد دم‌خروس‌های زیادی خواهد بود که از قصه بیرون می‌زنند. مثلا مشخص نیست چرا در اردوگاه آلمانی‌های با نظم و ترتیب، یک ماشین تایپ نیست و اسامی زندانیان باید با قلم و جوهر در دفتر ثبت شود! یا مثلا وقتی گروهبان و دختر مورد علاقه‌اش توطیه می‌کنند ژیل را فراری دهند تا در جریان صحنه‌سازی فرار کشته شود، او حین فرار به یک سرباز پیر فرانسوی برمی‌خورد که نصحیتش می‌کند تا دیر نشده برگردد و او هم برمی‌گردد و توطیه بدخواهانش در نطفه خفه می‌شود. مثال دیگر این‌که سازندگان فیلم توقع دارند این‌سوال برای مخاطبشان پیش نیاید که چرا سروان هوشمند و هوشیار قصه، یک‌‌جلد کتاب فارسی را از کتابخانه نمی‌آورد تا لغات من‌درآوردی و دروغین مرد یهودی را با آن راستی‌آزمایی کند؟ یا تلفن و بی‌سیمی به دانشگاه یا کتابخانه‌ای نمی‌زند و درستی لغات فارسی و تلفظ‌شان را استعلام نمی‌کند؟ تماشای «درس‌های فارسی» مخاطب سینما را یاد آثاری چون «کتاب‌خوان»ی می‌اندازد که با بستر موضوعی جنگ جهانی و مظلومیت یهودیان، قصه‌ای در روبنا دارد و درباره کار با لغات و سوادآموزی است. این‌جا هم قهرمان داستان به این‌کشف بزرگ می‌رسد که می‌تواند حین ثبت اسامی زندانیان در دفتر زندان و همچنین زمان غذا دادن به آن‌ها، از هجاهای اسامی‌شان به‌عنوان لغات جعلی که به سروان می‌آموزد، استفاده کند. این‌فیلم هم مانند دیگر فیلم‌های مشابه، حاوی رفت و برگشت بین تصاویر یهودیانِ به‌ظاهر رنجور از جنگ و قصه‌ای است که در آن، دشمن هرچه‌قدر هم زیرک و باهوش باشد، تحمیق می‌شود! البته سازندگان این‌فیلم هم مانند دیگر همکارانشان، رندی و هوشمندی‌هایی هم دارند و میان چنین‌داستانی، دست به نفرت‌پراکنی مضاعفی علیه آلمان‌ها می‌کنند؛ این‌گونه که مافوق سروان از او بپرسد «تو داری در این‌شرایط، با اون بچه‌مسلمون وقت می‌گذرونی و حرف می‌زنی؟» درس‌ اخلاق اسراییلی در لحظات احساسی و انسانی طبق ساختار تکراری و آشنایی که سال‌هاست نمونه‌هایش را دیده‌ایم، چنین‌فیلم‌هایی باید لحظاتی انسانی و حاوی پیام‌های اجتماعی هم داشته باشند. در این‌فیلم هم لحظاتی پیش می‌آید که سروان، نقاب ظاهری و نظامی خود را انداخته و در قامت یک‌انسان معمولی با مرد یهودی حرف می‌زند؛ آن هم درباره موضوع عشق! سروان آلمانی می‌گوید «چیه؟ عشق به من نمی‌آد؟» و ژیل هم می‌گوید «البته! عشق به همه‌مون می‌آد!» این‌میان باید به مهندسی فیلمنامه برای گنجاندن رابطه گروهبان و دختر مورد علاقه‌اش (منشی سروان) هم اشاره کرد که یکی از قصه‌های فرعی فیلم است. بعد از ساخت یک‌نظم و ترتیب در جریان قصه (زندگی در اردوگاه و تدریس عصرانه زبان فارسی به سروان)، نوبتِ نقطه عطف و تکان‌دادن مخاطب است. افسران آلمانی در یک‌‌ پیک‌نیک جمع می‌شوند و خدمتکاران یهودی هم خدمت‌رسانی می‌کنند. میانه‌های پذیرایی، وقتی سروان از ژیل می‌پرسد «نان» در زبان فارسی چه می‌شود، پاسخ می‌شنود: «راج!» سروان هم عصبی شده و ضمن کتک‌زدن یهودی، به او می‌گوید قبلا گفته بود راج به فارسی، درخت می‌شود! باقی افسرهای آلمانی هم با دیدن کتک‌خوردن مرد یهودی و خون دماغ و دهانش، می‌خندند و به‌قول معروف کک‌شان هم نمی‌گزد! سروان کوخ به گروهبان بددل و بد ذات قصه می‌گوید مرد ایرانی دیگر به دردش نمی‌خورد و او را برای کار به معدن بفرستد و حتما هم نظارت کند به او سخت بگذرد! این‌جا و در این‌فراز داستانِ به‌ظاهر واقعی ما، مشخص نیست چرا سروانی که پیش‌تر دو بار ژیل را تهدید کرده در صورت فریبکاری او را می‌کشد، اول اقدام به ضرب و شتم و بعد اعزامش به معدن سنگ می‌کند!؟ آن‌چه مستند هانس زیمر در ذهن مخاطب «تلقین» و از کنارش عبو می‌کند! حالا نوبت آن است که یهودی بیچاره و مقاوم قصه، کلنگ بزند و از شدت سختی و بدذاتی سربازان آلمانی، از حال برود. افسران آلمانی هم به مجلس رقص و خوش‌گذرانی بروند و صحنه عیش و نوش‌شان به موازات سختی یهودیان کارگر در معدن سنگ، به تصویر کشیده شود. در ادامه داستان هم مهندسی قصه طوری ترتیب داده شده که ژیل بیمار و مریض در خوابگاه، به زبان من‌درآوردی‌اش هذیان بگوید تا وقتی سروان را بر بالینش آوردند، متوجه شود او دارد با زبان فارسی با مادرش درد و دل می‌کند و واقعا ایرانی است نه یهودی! آثاری مثل «درس‌های فارسی» همان‌طور که اشاره شد، چارچوب و اسلوب تکراری و مشخصی دارند و کارگردانان و دست‌اندرکاران یهودی‌شان، با رسیدن فیلم به چنین‌لحظاتی دست‌بردار نیستند؛ به این‌معنا که در طول فیلم، بارها و بارها فریب‌کاری‌شان را که شرط بقای آن‌ها بوده، به رخ می‌کشند. این‌جا هم وقتی سروان، پشیمان شده و دوباره مرد یهودی را به دفترش می‌آورد تا به او فارسی بیاموزد، برگه‌های لغات را مقابل ژیل می‌گذارد و از او می‌خواهد لغات را بپرسد. مرد یهودی هم لغت «راج» را به عنوان اولین‌لغت می‌پرسد تا بدی سروان را یادآور شود، قیافه حق به جانبی به خود بگیرد و بگوید «پس راج هم به معنای درخت است هم نان» ! سروان فریب‌خورده هم، شرمنده شده و دوباره از دشمنش معذرت‌خواهی می‌کند! این هم یکی دیگر از وجوه کینه و انتقام‌گیری یهودیان در فیلم‌های این‌چنینی است که در آثار ادامه پیدا می‌کند و تکثیر می‌شود. به موجب این‌وجه، دشمن، در حالی که از هویت واقعی فرد یهودی باخبر نیست، از او معذرت‌خواهی می‌کند و پیش تماشاگری که از واقعیت ماجرا مطلع است، تحقیر می‌شود. وجدان انسانی یهودی و وظیفه‌شناسی بی‌ملاحظه آلمانی؟! فریب‌کاری شخصیت یهودی قصه یعنی ژیل آن‌جا به اوج می‌رسد که به سروان کوخ می‌گوید تلاش کند با او به فارسی مکالمه کند! به این‌ترتیب هر دو مرد شروع به تکلم به زبانی می‌کنند که معنایی ندارد و تعدادی آوای بی‌معناست. احتمالا مخاطبان علاقه‌مند به سینمای غرب و مرام صهیونیسم، از این‌لحظات فیلم ذوق‌زده می‌شوند و می‌گویند عجب داستانی! چون شخصیت سروان آلمانی که باز هم فریب خورده، با همان‌زبان من‌درآوردی و جعلی مخلوق ژیل، بخش دیگری از زندگی‌اش را روایت و به‌طور غیر مستقیم این‌پیام اخلاقی را منتقل می‌کند که نازی‌ها هم آدم بودند ولی به مرور بد شدند! سروان در این‌مکالمه انسانی می‌گوید مادرش را در سه‌سالگی از دست داده و پدرش هم فلج بوده است. به همین‌دلیل ناچار شده از کودکی آب بفروشد و تا سروان‌شدن در ارتش آلمان، زندگی سختی داشته است. در ادامه هم دوباره لحظات اسراییلی‌پسند شکل می‌گیرند؛ این‌گونه که سروان به رضا یا همان ژیل می‌گوید باقی اسرای اردوگاه بناست به لهستان اعزام شوند ولی او می‌ماند و بعد از چند روز دوباره به آشپزخانه برمی‌گردد. حالا زمان آن است که وجدان انسانی سروان آلمانی با سوال «همه کشته می‌شن؟» توسط مرد یهودی قلقلک داده شود؛ سروان هم شمایل تکراری آلمانی‌های وظیفه‌شناس را به نمایش بگذارد که «نمی‌دونم. من فقط یه آشپزم!» و مثلا مخاطب یاد رمان برساخته و جعلی «مرگ کسب و کار من است» درباره رودولف هس فرمانده اردوگاه آشوویتس بیافتد! زیر یک‌خم احساسات مخاطب! صحنه بعدی تاثیرگذار فیلم هم زمانی است که اردوگاه خالی از اسرا شده و ژیل، ضمن بی‌اعتنایی به گروهبان بد ذات که قصد حذفش را دارد، عروسک کودکی را از روی زمین برمی‌دارد و نگاه می‌کند. برای دقایق بعدی فیلم هم همچنان صحنه‌های تاثیرگذار تدارک دیده شده؛ این‌گونه که یهودی‌های ایتالیایی وارد اردوگاه شوند و از شدت کار زمین بخورند و زیر شلاق و باتوم نگهبانان آلمانی و کاپوها (یهودی‌های خاین) مقاومت و کار کنند تا زنده بمانند. اما فیلمنامه «درس‌های فارسی» دست‌بردار نیست و حالا که زیر خم احساسات مخاطب را گرفته، همچنان می‌تازد؛ این‌گونه که سروان می‌خواهد رضا (ژیل) را خوشحال کند و غذای گرم و خوراکی‌های خوشمزه تعارفش کند. ژیل هم که یک‌یهودی انسان‌دوست است، قصد دارد غذای اهدایی را برای ایتالیایی‌های کتک‌خورده ببرد. سروان هم با فهمیدن این‌خواسته، غذای بیشتری به او می‌دهد. به این‌ترتیب، انسانیت جعلی مورد نظر اسراییلی‌ها، بار دیگر در لحظاتی از قصه جعلی پرفراز و نشیب و پر از سختی یهودی‌های جنگ جهانی دوم، رخ نشان می‌دهد! ایرانی واقعی، ایرانی بدلی؟ نجات نسخه بدل پس از سوز و اشک و آه ناشی از روایت رنج یهودی‌ها و لحظات انسانی قصه، نوبت به تزریق استرس و اضطراب می‌رسد؛ به این‌ترتیب که تعدادی اسیر تازه وارد اردوگاه می‌شوند که یکی از آن‌ها یک‌ایرانی عضو نیروی هوایی انگلیس است و گروهبان بدذات قصه می‌خواهد او را با ژیل یهودی روبرو کند تا فریب‌کاری‌اش مشخص شود. اما طبق مهندسی فیلمنامه، پیش از آن‌که این‌اتفاق بیافتد ایتالیایی‌ها رگ گردن ایرانی واقعی را می‌زنند تا ایرانی جعلی لو نرود. گروهبان هم از شدت خشم ناشی از ناکامی، قصد کشتن ژیل را می‌کند، اما از آن‌جا که قهرمان قصه باید تا آخر زنده بماند، عامل واقعی قتل خودش را معرفی کرده و به ضرب گلوله گروهبان شهید می‌شود! به این‌ترتیب یک‌بار دیگر فرصت نابودی شخصیت یهودی قصه توسط دشمنان قوم همیشه پیروز یهود از دست می‌رود! مخاطب هم نفس راحتی می‌کشد که قهرمان، از این‌گردنه هم عبور کرد! ضربات ریز و رندانه به دشمن! «داشتم از خیابون رد می‌شدم» جناب سروان هوشمند و رند ابتدای قصه هم، مست و بی‌خبر از مهمانی می‌آید و به‌خاطر کشته‌شدن هموطن رضا از او عذرخواهی می‌کند تا شمار معذرت‌خواهی‌های یک‌ دشمن غالب از یک‌یهودی مغلوب و ضعیف به دو بار برسد. در ادامه هم دوباره سر درد دلش باز می‌شود و ادامه قصه زندگی‌اش را می‌گوید؛ این‌که وقتی عضو حزب نازی شد، برادرش او را ترک کرده و حاضر به سخن‌گفتن با او نشده است. اما ضربه رندانه و زیرپوستی دیگری که دست‌اندرکاران فیلم «درس‌های فارسی» به دشمنانشان یا همان هیولاهای همیشگی فیلم‌هایشان می‌زنند، در یک ‌سوال و جواب بین یهودی و سروان آلمانی نهفته است. یهودی از سروان می‌پرسد چرا عضو حزب نازی شده و او پاسخ می‌دهد: «نمی‌دونم. داشتم از خیابون رد می‌شدم.» در ادامه سروان می‌پرسد «چرا از من عصبانی هستی؟» و پاسخ می‌شنود «عصبانی نیستم. بلکه خسته‌ام؛ از ترسیدن!» این هم یکی دیگر از همان‌گلوگاه‌های همیشگی یهود بین‌الملل برای توجیه جنایات دهه‌های گذشته خود است؛ که ما روزگاری خیلی می‌ترسیدیم و حالا نوبت دشمنان ماست که بترسند. فیلم اجتماعیِ اکشن بسازید اما با سوژه‌تان قاطی نشوید! در ادامه، فداکاری و نوع‌دوستی شخصیت یهودی داستان آن‌جا به اوج می‌رسد که پالتوی خود را به زندانی کرولال ایتالیایی می‌دهد تا از اردوگاه فرار کند و خودش با پوشیدن پالتوی مرد ایتالیایی، وارد جمع زندانیانی می‌شود که راهی سفر مرگ‌اند. اما سروان با اطلاع از این‌موضع خود را به گروه در حال انتقال رسانده و ژیل را از جمع بیرون می‌کشد تا یک‌گفتگوی به‌ظاهر انسانی دیگر در فیلم ساخته و پرداخته شود. سروان کوخ که به دلیل ذهنیت آلمانی‌ خود، توانایی درک این‌حرکت انسانی و جوانمردانه یهودی قصه را ندارد، می‌گوید «می‌خوای به‌خاطر این گله بی‌نام و نشون جون خودتو از دست بدی؟» و مرد یهودی در مقام معلم اخلاق می‌گوید «اینا بی‌نام و نشون نیستن! حداقل قاتل نیستن!» سروان آلمانی هم در جواب می‌گوید قاتل نیست اما با این‌پاسخ روبرو می‌شود «آره ولی برای قاتل‌ها غذا می‌پزی!» ظاهرا تا این‌جای قصه زمینه‌های لازم برای اتفاقی که کارگردان می‌خواهد در پایان فیلم رقم بزند، فراهم شده‌اند. چون سکانس‌های بعدی که در حکم نتیجه‌گیری قصه هستند، مربوط به آمدن متفقین و فرار آلمان‌هاست. بعد هم به همان‌صحنه ابتدای فیلم که دفترچه اسامی اسرا در حال سوختن هستند، ارجاع داده می‌شویم. سروان، ژیل را نجات داده و از اردوگاه خارج می‌کند. استاد زبان فارسی و دانش‌آموزش در جنگل از هم جدا می‌شوند و هرکدام راه خود را می‌رود؛ سروان به سمت هواپیمایی که او را به استانبول و ایران می‌رساند و ژیل یهودی هم به سمت آزادی! قهرمان زهرش را می‌ریزد در فصل پایانی فیلم، شاخه‌های مختلف قصه باید ثمر بدهند و تکلیف شخصیت‌های اصلی مشخص شود. به این‌ترتیب سروان کوخ با رسیدن به ایران، متوجه زبان من‌درآوردی و فارسی جعلی آموخته‌اش می‌شود و با چشمانی اشک‌آلود می‌فهمد فریب خورده است. او در حالی که فریاد می‌زند توسط سربازان ایرانی دستگیر می‌شود تا با نتیجه اعمال ننگینش روبرو شود! ژیل هم مقابل نظامیان متفقین و صلیب سرخ می‌نشیند تا با پاسخ‌گویی به این‌سوال که چند زندانی به اردوگاه برده شده‌اند، روایت‌گر رنج یهودیان باشد. مشخص هم نیست منبع آمار 25 تا 30 هزار نفری که می‌گوید کجاست؟ اما کار سازنده «درس‌های فارسی» با مخاطب تمام نشده و باید تیر آخر و ضربه نهایی را به احساسات و عواطفش وارد کند. این‌کار در صحنه آخر فیلم انجام می‌شود. در داستان به ظاهر واقعی فیلم، بازجویان متفقین می‌گویند نام زندانیان اردوگاه در دفترچه‌هایی بوده که توسط آلمانی‌ها سوزانده شده‌اند. اما مگر قهرمان یهودی داستان، بعد از این‌همه سختی و مرارت، دست روی دست گذاشته و صرفا ناظر ظلم دشمن یهود بوده است؟ اگر چنین فکر کنید، مشخص است فیلم‌های جنگ جهانی دومی سینمای غرب را نشناخته‌اید! قهرمان «درس‌های فارسی» در این‌لحظات پایانی، ضمن این‌که سروان آلمانی را با زبان من‌درآوردی خود ادب کرده و به سزای اعمالش رسانده، اعلام می‌کند به‌خاطر زبان جعلی‌اش، اسامی تمام زندانیان را به خاطر دارد و می‌تواند اسم 2 هزار و 840 نفر را بگوید. همزمان با موسیقی احساسی و لحظات عاطفی و تاثیرگذار فیلم، دوربین از نمای بسته به نمای باز، حرکت کرده و توجه افراد دور و اطراف ژیل و بازجو، به اسامی قربانیانی که او با بغض و اشک نام می‌برد، جلب می‌شود. به این‌ترتیب فیلم با یاد و خاطره یهودیانی که در دنیای موازی قصه‌ها در جنگ جهانی دوم قربانی شدند، اما در عالم واقع به سلامت در فلسطین رحل اقامت افکندند و لنگر انداختند و هنوز با خاطره گذشته جعلی تلخ‌شان، کودک‌کشی می‌کنند، به پایان می‌رسد! طبق توقع سازندگان فیلم و پشتیبانان‌شان هم، کسی جرات اعتراض و بلندکردن صدایش را که «پادشاه لخت است» ندارد چون تحریم یا حذف و در بهترین حالت اگر زنده بماند، متهم به یهودستیزی می‌شود! انتهای پیام/