خبری ·

دلم در خانه آقاسیدجواد جا ماند

چند سطر از حال‌وهوای خواندن کتاب «روایت آقا» تصورش را بکنید، شبی سرد در مشهد قدیم. پدر و پسری از نماز برمی‌گردند. کوچه تاریک است و پسر، طلبه‌ای دوازده‌سیزده‌ساله که تازه «مُغنی» می‌خواند. نزدیک خانه، …
چند سطر از حال‌وهوای خواندن کتاب «روایت آقا» تصورش را بکنید، شبی سرد در مشهد قدیم. پدر و پسری از نماز برمی‌گردند. کوچه تاریک است و پسر، طلبه‌ای دوازده‌سیزده‌ساله که تازه «مُغنی» می‌خواند. نزدیک خانه، دو نفر از تاریکی پیدا می‌شوند و سراغ منزل آقاسیدجواد خامنه‌ای را می‌گیرند. پدر، با آن چشم‌های کم‌سو، یکی از آن دو را از صدایش می‌شناسد. رفقای قدیمی‌اند، از همان رفاقت‌هایی که ریشه در سال‌های درس و بحث نجف دارد.