خبری
·
«نه قاب بستم، نه دل»؛ روایت سوزناک یک مستندساز از لحظه وداع با رهبر شهید
تابوت شهدا نمایان شد؛ جمعیت موج میزد؛ پسر بچهای در آغوش مادرش بیتاب بود، هق هق میکرد، نفسش بریده شده بود.
فرهنگی
به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم، همزمان با مراسم تشییع رهبر شهید انقلاب در تهران، قم، کربلا، نجف و مشهد، جمع زیادی از مستندسازان دوربینهای خود را برداشتند و به ثبت و ضبط برشی از ماندگارترین روزهای ایران پرداختند. روزهای تلخ وداع مردم با رهبر شهیدشان در مصلی که 48 ساعت بدون وقفه دنبال شد؛ روایت داغ سنگینی که در روز تشییع در تهران چشیدند و پیکر رهبر شهید برای همیشه با پایتخت خداحافظی کرد.
تولید مستند «آخرین دیدار» در عراق
مستندسازان ایران دوربینهای خود را روشن کردند تا برای نسلهای آینده تصاویری به یادگار بماند و بدانند نیمه تیرماه 1405 چه روزهایی برای مردم ایران بوده است.
امیرحسین نوروزی، مستندساز نام آشنای کشور، یکی از همین چهرههاست که از روزهای وداع و تشییع، در حال تولید مستند است. او یادداشتی را به همین مناسبت نوشته و حال و هوای خود را در این ایام روایت کرده است. متن او را با عنوان "وقتی نمیشود هم قاب بست و هم دل" در ادامه میخوانید.
«صبح روز اول وداع داشتیم با برادرم امین قدمی کار میکردیم، دنبال یک قاب خوب یه لحظه ناب.
تابوت شهدا نمایان شد؛ جمعیت موج میزد؛ پسر بچهای در آغوش مادرش بیتاب بود، هق هق میکرد، نفسش بریده بریده شده بود.
بند دلم پاره شد، نتوانستم ادامه بدهم؛ دیگر فیلمساز و عکاس و فیلمبردار بودن من هیچ فایدهای نداشت، پسر بچه داشت از حال میرفت.با امین دورش را گرفتیم. به زحمت حرف میزد.
نفهمیدیم چه میگوید. مادرش گفت: پسر، گُلی آورده بود برساند به تابوت آقا. رفتیم جلوی دیوارها گل را پرت کرد بالا، نرسید بالای دیوار، افتاد روی زمین. در شلوغی کسی گل را برداشت و دیگر ندیدیم کجا رفت! حالا پسرش گل را میخواهد. خدایا چه کنم در این قیامت ؟
امین پیش پسر ماند، هر کاری کردم نتوانستم دست به دوربین ببرم. بیچاره شدم؛ این شاید دومین باری بود که در زندگی کاریام باید انتخاب میکردم مستندساز باشم و یکی از بهترین لحظات کاریام را ضبط کنم یا خودم را به دلم بسپارم و بندِ دلِ پاره شده ام و هق هق آن پسر بچهی بیتاب را چاره کنم.
گشتم و گشتم؛ گلها تمام شده بود. لابهلای جمعیت دستی را دیدم چند شاخه از گلهای شکسته و تکه پاره را تبرکی برداشته بود و داشت از صحن خارج میشد به زحمت خودم را به او رساندم. اول نمیخواست بدهد صورت غرق اشکم را نگاه کرد، برایش قصه را کوتاه گفتم. سکوت کرد. سرش را پایین انداخت، اشکش را نبینم. دستش را باز کرد. گلها را جلویم گرفت، از میانشان یکی از همه سالمتر بود. ساقهای داشت و گلبرگهایش هنوز سرجایش بود. میتوانست هنوز شبیه بوسه کودکی باشد بر روی گل آقا.
برگشتم سمت پسر بچه پیدایش نمیکردم جمعیت جابهجا شده بود. به امین زنگ زدم جواب نمیداد، احتمالا صدای موبایلش را نمیشنید. ای وای.. ای وای..
خدایا چطور چاره کنم این بند دل پاره شده را، هق هق پسرک، پریشانی مادر ...
سرگردان دور خودم میچرخیدم؛ امین صدایم زد. بچه را بغل کرده بود، سمتم میآمد. مادرش و خواهرش هم پشت سر امین میآمدند. گل خیلی شبیه گل خودش نبود اول راه نیامد؛ اما وقتی دید میخواهیم تا آخر کار با او باشیم و ببریمش پای دیوار به زحمت گل را پذیرفت. گل را به امین دادم، دویدم سمت دیوار به زحمت به یکی از بچههای امنیتی بالای دیوار موضوع را گفتم که آماده باشد و گل را بگیرد و به پسر بچه نشان دهد که گل را میبرد و میرساند.
همه پای دیوار بودیم پسر بچه گل را پرتاب کرد؛ دیوار بلند بود، نمیشد. دست پسرک زورش نمیرسید، امین خواست راضی اش کند با هم پرت کردند، باز هم نشد. تمام وجودم هر بار چشم میشد تا هر بار که گل زمین میافتاد من قبل از به زمین رسیدنش برسم که زیر دست و پا نماند.
آن گل تمام کاری بود که در آن لحظه از من بر میآمد. پسر پایش را روی دوش امین گذاشت. امین را محکم گرفتم که تکان نخورد و پسر دلش محکم شود. دست پسر را گرفتم و بهش اطمینان دادم که مراقبش هستیم. امین پاهای پسر را گرفت و چسبید به دیوار. امین را طوری گرفتم که کسی به او تنه نزند پسر پا بلندی کرد دستش را کشید. نمی رسید.. خدایا خدایا.
مرد سیاهپوش بالای دیوار، نشست روی دیوار از کمر خم شده پایین و دستش را به گل رساند... پسرک آرام شد؛ مادرش آرام شد؛ بند دلمان چاره شد. پسر پایین آمد. به ما نگاه میکرد. مادرش دستش را گرفت و دعایمان کرد. رفتند و میان جمعیت گم شدند.
امین گفت : امیرحسین میدانی پسرک کی بود؟ منتظر شدم ادامه دهد؛ مادر پسر برای امین روایت کرده بود: "پسر بچه، فرزند شهید بود. پدرش در جنگ دوازده روزه شهید شده بود؛ از بچههای هوا فضا پای لانچر. پسر مدتی بود منتظر دیدار آقا بود ... پس نه قابی بستم و نه دل. »
انتهای پیام/
0 بازدید
منبع اصلی ↗