جهان
·
روایتی از جلسات 15 جوان گمنام با رهبر شهید؛حقالتالیفی که سور تولد شد
داوود امیریان در گفتوگویی با تسنیم از جلسات نویسندگان جنگ با رهبر شهید و تاثیر این دیدارها بر ادبیات گفت.
فرهنگی
به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم، اگر ادبیات دفاع مقدس را بنایی عظیم بدانیم که ستونهایش را خاطرات و روایتهای مستقیم رزمندگان استوار کرده است، داوود امیریان در این عمارت از آن دسته از نویسندگانی است که "روایت انسانی" جنگ را بر گزارشها و روایتهای حماسی و گاه شعاری ترجیح داد. او کنار نویسندگانی چون احمد دهقان، حبیب احمدزاده، رضا امیرخانی و محمدرضا بایرامی نشان داد که در میدان رزم، مردانی بودند که با تمام وجوه انسانی خویش، با شوخطبعیها و ترسهایشان حضور داشتند و با وجود همه اینها، بهاحترام ایران ایستادند.
میان نویسندگان این نسل، امیریان توانست با خلق آثاری چون"گردان قاطرچیها"، "کودکستان آقامرسل" و "فرزندان ایرانیم" روایت جنگ را میان نوجوانان ببرد و نشان دهد که ادبیات جنگ محدود و منحصر به شهرهای جنوبی نیست بلکه روایتی است از ایستادگی یک ملت در یکی از بحرانیترین مقاطع تاریخ ایران.
او که روایتگری از جنگ را با کتاب خاطراتش آغاز کرد، توانست مسیری را پیش چشم نویسندگان جوانتر قرار دهد که در آن، روایت صادقانه بر هر مولفه دیگری ارجح است.
این نویسنده صاحبسبک در گفتوگویی با تسنیم از گذشته ادبیات کودک و نوجوان گفت؛ از اینکه چطور این درخت پس از انقلاب بالید و توانست رویشهای جدیدی را به جامعه ادبی معرفی کند. بخش دیگر صحبتهای امیریان به نقش رهبر شهید در شکلگیری ادبیات مقاومت و چگونگی پرداختن به دو جنگ تحمیلی اخیر در قالب ادبیات اختصاص داشت. بخشهایی از این گفتوگو را میتوانید در ادامه بخوانید و ویدیوی گفتوگو با او نیز در ادامه منتشر شده است:
تسنیم: در 100 سال گذشته جنگهایی بر ما تحمیل شده که در بیشتر آنها بخشهایی از خاکمان را از دست دادیم؛ اما پس از انقلاب اسلامی سه جنگ را پشتسر گذاشتیم که توانستیم تمامیت ارضیمان را حفظ کرده و معنای وطن را به شکل دیگری درک کنیم. هرچند اختلافنظرهایی در جامعه وجود دارد و مسایلی نظیر وضعیت اقتصادی و شکاف اجتماعی مطرح است، باز هم مردم ایران پای کشور خود ایستادند و توانستیم با موفقیت، چهارچوب کشور و اتحاد ملی را حفظ کنیم. در ادبیات کودک و نوجوان این مفاهیم به چه شکلی منتقل میشود؟ دیدگاه خود را راجع به این بحث بفرمایید.
در 200 سال اخیر این نخستینبار است که ما تسلیم نشدیم و حتی یک وجب از خاکمان را به دشمن ندادیم. ادبیات کودک و نوجوان پیش از انقلاب نمودی نداشت و اساساً این حوزه از ادبیات، پس از پیروزی انقلاب متولد شد و قوام گرفت. قبل از انقلاب چند شاعر خوب داشتیم، اما نویسنده خوب نداشتیم. البته میتوان از صمد بهرنگی نام برد که او را به جریان چپ منتسب میکنند؛ درحالیکه او اتفاقاً فردی مذهبی بود و اصلاً گرایش چپ نداشت، اما جریان چپ بهخاطر نگاه ضدفساد و رویکرد مبارزاتی بهرنگی، همواره سعی دارد او را به نفع خود مصادره کند.
پس از انقلاب، ادبیات کودک و نوجوان ما بهطور جدی شکل گرفت. این شاخه از ادبیات در ابتدای امر رویکردی کمّی داشت که البته امری طبیعی است؛ درست مانند وضعیت کل جامعه. جامعه با شور و شعار، انقلاب را آغاز کرد و همه اقشار مردم در آن سهیم بودند. در عکسها و فیلمهای آن دوران، تیپهای متنوع و متفاوتی را میبینید که شاید اکنون باورتان نشود. بعضی وقتها همسرم به من خرده میگیرد که «اینقدر از گذشته نگو! مگر چند سال داری؟»؛ من هم در پاسخ میگویم: «بدبختی من این است که تمام آن روزها را موبهمو به یاد دارم!»
*تسنیم: اکنون چند سال دارید؟
55سالهام و وقایع را از پنجسالگی به بعد بهخوبی در ذهن دارم. همسایههای ما نیز در بطن انقلاب بودند؛ افرادی با گرایشهای غیرمذهبی که اطلاع چندانی از احکام و مناسک نداشتند، حتی وقتی میخواستند نماز بخوانند، بخش عمدهاش را صلوات میفرستادند! زیرا آن زمان معروف بود که میگفتند «هر کجای نماز را بلد نبودید، صلوات بفرستید!». وضوگرفتن هم داستان خودش را داشت؛ دستهجمعی و با دشواری وضو میگرفتند، به این شکل که یک نفر جلوتر وضو میگرفت و بقیه با نگاه کردن به دست او سعی میکردند تکرار کنند.
باورتان نمیشود، پس از پیروزی انقلاب اسلامی در تمامی کوچهها و خیابانها محافل قرآنی برپا شد. خاطرم هست در یکی از همین جلسات، فردی که صدای گرمی داشت تلاش کرد به سبک مرحوم عبدالباسط تلاوت کند. وقتی شروع به قرایت قرآن کرد، اشک از چشمان همه سرازیر شد؛ از بس که دلها پاک و زلال بود و گوش مردم با این نواها مانوس نشده بود. البته پیش از آن هم اذان و مناجات از رادیو پخش میشد، اما فراگیری و حرارت آن هرگز مانند دوران پس از انقلاب نبود. در مساجد نیز شکوه عجیبی حاکم بود؛ شاید باور نکنید، اما نماز ظهر و عصر بهدلیل ازدحام فوقالعاده جمعیت در چهار نوبت اقامه میشد؛ یک گروه نماز را تمام میکردند و میرفتند تا گروه بعدی برای اقامه نماز وارد شوند.
.
در نماز جمعههای دانشگاه تهران، صفوف نمازگزاران تا محوطههای بلوار کشاورز، چهارراه ولیعصر(عج) و جمالزاده امتداد پیدا میکرد. حال باید پرسید اکنون وضعیت چگونه است؟ متاسفانه نتوانستیم آنطور که باید از آن شور و ظرفیت عظیم استفاده کنیم.
مساجد در آن دوران چنان پرجمعیت بود که با دشواری میشد وارد شد. نوجوانها برای عضویت در پایگاههای بسیج التماس میکردند. هییتهای عزاداری و ایام محرم همواره آکنده از جوشش و اخلاص بود؛ اما بهمرور مدیریت برخی مساجد به دست افراد سالمند و سختگیری افتاد که شروع به راندن بچهها کردند. متاسفانه یکسری تنگنظریها به وجود آمد؛ تا جوانی با تیشرت یا شلوار جین وارد میشد، برچسب ضدانقلاب به او میزدند! همین تنگنظریها باعث شد هییتهای پرشور محلی کمکم رونق گذشته خود را از دست بدهند.
اکنون وقتی به مسجد میروم واقعاً متاثر میشوم؛ در کل مسجد هفت، هشت نفر حضور دارند که آنها هم عموماً [بهخاطر کهولت سن] روی صندلی نماز میخوانند.
ادبیات داستانی پیش از انقلاب تحت نفوذ چپها بود
برگردیم به سوال؛ اگر بخواهیم منصف باشیم، پیش از انقلاب شاعران توانمندی در حوزه شعر کودک داشتیم؛ از عباس یمینیشریف گرفته تا محمود کیانوش. اما پس از پیروزی انقلاب، این روند شتاب و غنای دوچندانی پیدا کرد و چهرههای جوان وارد میدان شدند. در عرصه داستاننویسی، واقعیت این است که ادبیات داستانی ما پیش از انقلاب همواره زیر نفوذ چهرههای منتسب به چپ قرار داشت و نویسندگان این طیف دست بالا را داشتند؛ چهرههایی نظیر صادق چوبک، محمود دولتآبادی، احمد محمود، فریدون تنکابنی و... همگی گرایشهای چپ داشتند و این واقعیتی است که بدون تعارف، خودشان نیز به آن اذعان دارند.
ببینید|روایت میرشکاک از یگانگی رهبر شهید/ساز نمیزد اما مقامدان بود
در آن دوران در میان نیروهای مسلمان و متعهد، داستاننویس شناختهشدهای نداشتیم. تنها حوزهای که پای جریان چپ چندان به آن باز نشد، حوزه ادبیات کودک و نوجوان بود؛ درست در همین نقطه بود که بچهمسلمانها وارد میدان شدند و اتفاقاً بسیار پرقدرت و درخشان نیز کار را آغاز کردند. البته در گامهای نخست، آثار تا حدی جنبه شعاری داشت و همه درصدد بودند تا در انتهای متن پیامی اخلاقی و اصطلاحاً «گلدرشت» بگنجانند؛ مثلاً مینوشتند «من از امروز تصمیم گرفتم دیگر دروغ نگویم!».
*تسنیم: آیا آن آثار در آن دوره اثرگذاری لازم را داشتند؟
بله، دقیقاً؛ یکی از برجستهترین نویسندگان آن دوران، محمدرضا سرشار (رضا رهگذر) بود که با مجموعههایی نظیر «جایزه»، «اصیلآباد» و «اگر بابا بمیرد / هستم اگر میروم» فوقالعاده جریانساز و اثرگذار ظاهر شد. هرچند ایشان بعدها نوشتن داستان را با آن حرارت ادامه نداد و بیشتر در حوزه نقد ادبی و قصهگویی رادیو متمرکز شد.
آمارهای نجومی از اقبال به کتابهای کودک
در حوزه ادبیات داستانی انقلاب نیز مضامینی چون مبارزات، شکنجههای ساواک، تظاهرات و راهپیماییها محوریت داشت. با آغاز جنگ تحمیلی، داستانها مجدداً رنگوبوی حماسی و تا حدی شعاری پیدا کرد که البته این اقتضای شرایط بحران است و در تمام دنیا چنین پدیدهای رخ میدهد.
ادبیات تخصصی کودک و نوجوان ما تقریباً از سالهای 60 تا 61 شاکله بنیادین خود را به دست آورد. نکته قابل توجه این بود که غالب این نویسندگان، جوانان زیر 30 سال بودند که بهمرور وارد عرصه شدند و به تجربیات فنی خود افزودند؛ از جمله شهید علیرضا شاهی که اهل شهرستان میانه بود و در سن 17 سالگی به فیض شهادت نایل آمد. داستانهای او در مجله «کیهان بچهها» منتشر میشد و قلم فوقالعادهای داشت؛ به جرات میتوان گفت حتی از بسیاری از نویسندگان امروز نیز پختهتر مینوشت. یا شهید حبیب غنیپور که در کسوت معلمی داستاننویسی میکرد، اما در جبهههای نبرد حق علیه باطل شهید شد. او نیز بدون تردید آیندهای بسیار درخشان در داستاننویسی پیش رو داشت؛ هرچند عاقبتبهخیر شد و به بالاترین درجه یعنی شهادت رسید.
میزان استقبال از کتاب در آن سالها حیرتانگیز بود؛ آمارهایی ثبت میشد که مایه شگفتی است، تیراژهای 50 هزارتایی و حتی 100 هزارتایی! کتابهای آقایان سرشار، مصطفی رحماندوست و حمید گروگان با استقبالی بیسابقه روبهرو میشد. حتی برخی از همکاران نقل میکنند که کتابهایشان در آن سالها تیراژ یکمیلیونی را تجربه کرده است. در آن زمان اگر تیراژ اثری 10 یا 15 هزار نسخه بود، برای نویسنده کسر شان به شمار میرفت؛ درحالیکه متاسفانه امروز شمارگان کتابها به 100 یا 200 نسخه تقلیل یافته است.
*تسنیم: آیا خودتان در آن مقطع اثری به چاپ رسانده بودید؟
خیر، من در آن برهه هنوز در سن نوجوانی به سر میبردم. نخستین اثرم را در سن 20 سالگی منتشر کردم که با تیراژ 11 هزار نسخه راهی بازار نشر شد؛ عددی که امروز دستیافتن به آن به یک رویا شبیه است!
*تسنیم: عنوان آن کتاب چه بود؟
کتاب «خداحافظ کرخه» بود که به بیان خاطراتم از دوران دفاع مقدس اختصاص داشت.
*تسنیم: آن زمان چهمیزان حقالتالیف دریافت کردید؟
مبلغ 17 هزار تومان بهعنوان حقالتالیف پرداخت کردند که رقم بسیار قابلتوجهی بود؛ چراکه در آن سالها میانگین حقوق ماهانه یک کارمند حدود 4 الی 5 هزار تومان برآورد میشد.
برگردیم به موضوع سوال، خوشبختانه ما در عرصه شعر رشد چشمگیری داشتیم؛ اساتیدی نظیر خانم شکوه قاسمنیا، استاد مصطفی رحماندوست که در این حوزه وزنهای محسوب میشود، ناصر کشاورز، جعفر ابراهیمی (شاهد) و دیگران بسیار پرتلاش و موفق عمل کردند. در داستاننویسی نیز روند به همین شکل پیش رفت و تدریجاً ستونهای ادبیات کودک و نوجوان پایهگذاری شد. کار دیگر به کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان محدود نمیشد؛ در دهه 70 نشریات معتبری مانند «آفتابگردان» و «دوچرخه» در موسسه همشهری متولد شدند. در دوره ما تنها مجلات تخصصی و محوری، «کیهان بچهها» و مجلات «رشد» بودند. مجله رشد قرار بود ماهنامه باشد، اما عملاً سالی یکیدو بار در سطح مدارس توزیع میشد. این نشریات هنوز هم منتشر میشوند، ولی متاسفانه وضعیت ناامیدکنندهای دارند؛ تیراژهایی که روزگاری 200 هزار نسخه بود، امروز به زحمت به 1000 نسخه میرسد که متاسفانه بخش عمدهای از آن نیز مرجوع میشود.
انقلاب کتابخوانی
درباره وضعیت کتابخوانی در دهه 60 باید بگویم پس از پیروزی نقلاب اسلامی، گروههای مختلف سیاسی شروع به بحث، گفتوگو و جدلهای فکری کردند. در آن فضا، همه اقشار جامعه انگیزه داشتند که سطح آگاهی و سواد خود را ارتقا دهند تا بتوانند پاسخ استدلالی به طرفهای مقابل بدهند. نتیجه این فضا چه شد؟ یک موج کمنظیر و فوقالعاده از کتابخوانی در کشور راه افتاد. آثار افرادی چون دکتر علی شریعتی، شهید آیتالله مطهری، نورالدین کیانوری و دیگران با استقبالی بیسابقه و چشمگیر مواجه شد.
با خواندن کتاب شریعتی سه روز تب کردم
در آن دوره، کسانی که در عرصه چاپ و نشر فعال بودند کارشان حسابی رونق گرفت؛ کتاب اصلاً در ویترین کتابفروشیها و حتی بساطهای کنار خیابان باقی نمیماند و فوراً فروخته میشد. این شور و عطش بهمرور به نسل کمسنوسالتر و حوزه ادبیات کودک و نوجوان هم سرایت کرد. بچهها با دیدن فضای حاکم بر خانوادهها میگفتند: «حالا که بزرگترها دارند کتاب میخوانند، ما هم باید کتاب بخوانیم.»
*تسنیم: امروز هم همان روحیه بحث و مطالعه در میان نسل جدید وجود دارد؟
امروز بچهها با استفاده از اینترنت و شبکههای اجتماعی پاسخ پرسشها و شبهات خود را پیدا میکنند. خاطرم هست زمانی که در کلاس سوم ابتدایی درس میخواندم، یکی از کتابهای دکتر شریعتی را خواندم و از شدت هیجان و البته سنگینی مطالب، سه روز تب کردم! واقعاً سردرنمیآوردم و مضامین برای درک کودکانه من بسیار سنگین بود؛ اما همان موج اجتماعی باعث شد که فرهنگ مطالعه و کتابخوانی رشد قابلملاحظهای پیدا کند.
ادبیات کودک و نوجوان در حوزه موضوعی جنگ تحمیلی و دفاع مقدس، مشخصاً از اواخر دهه 60 و اوایل دهه 70 قوام یافت و مسیر رو به رشدی را در پیش گرفت. بهعنوان نمونه در عرصه طنزنویسی دفاع مقدس، باید از محمدرضا کاتب نام برد؛ او نخستین فردی بود که داستان طنز با موضوع جنگ نوشت و انصافاً چقدر هم قلم شیوا و قدرتمندی دارد. در ادامه، چهرههایی نظیر داوود غفارزادگان، محمدرضا بایرامی، محمد بکایی و جواد جزینی پا به این میدان گذاشتند و آثار درخشانی برای مخاطب کودک و نوجوان به رشته تحریر درآمد.
اگر رهبر شهید نبود، ادبیات مقاومت شکل نمیگرفت
در حوزه رمان بزرگسال هم وضعیت تقریباً به همین شکل بود. تا پیش از آن مقطع، اثر شاخص و قابلاعتنایی در این زمینه نداشتیم؛ مگر رمان «نخلهای بیسر» اثر آقای قاسمعلی فراست که در سال 1362 منتشر شد و برای آن برهه زمانی اثر قابلتوجهی بود. البته در میان طیفهای دیگر، آثاری چون «زمین سوخته» احمد محمود یا «زمستان 62» اسماعیل فصیح را داشتیم؛ اما منظور من مشخصاً از میان نویسندگان بچه مسلمان و متعهد است. از سال 1374 به بعد بود که رمانهای درخشان ما با قلم نویسندگانی همچون حبیب احمدزاده، مجید قیصری، احمد دهقان، حسن بنیعامری و محمدرضا کاتب پدیدار شدند. در بخش کودک و نوجوان هم دقیقاً از اوایل دهه 70 به این سو، جریان تولید کتاب سروسامان گرفت و آثاری وارد بازار نشر شد که امروز میتوان بهعنوان کارهای شاخص به آنها استناد کرد.
*تسنیم: آیا این فاصله زمانی و تاخیر در خلق آثار، امری طبیعی و منطقی است؟
پیش از هر چیز باید در نظر داشت که در آن مقطع، ناشران تخصصی و چندان حرفهای در این حوزه فعال نبودند. بیشتر مراکزی مثل نهادهای نظامی و سپاه بودند که چنین آثاری را منتشر میکردند؛ چراکه در آن سالها کتابهای حوزه جنگ را صرفاً جزو آثار مذهبی به شمار میآوردند. درست به همین دلیل، حوزه هنری اقدام به تاسیس انتشاراتی مستقل تحت عنوان انتشارات «برگ» کرد. چهرههایی نظیر سیدمهدی شجاعی در آنجا فعال بودند؛ اثر «باغ بلور» محسن مخملباف منتشر شد و حتی عباس معروفی نیز نخستین اثر خود را در همین انتشارات به چاپ رساند.
اصلاً ادبیات مقاومت ما کی شکل گرفت؟ ادبیات مقاومت ما با هدایت و تدبیر آیتالله خامنهای شکل گرفت؛ روحشان شاد باشد. اگر این را نگویم بیانصافی است. اگر ایشان نبودند، ادبیات مقاومت ما هرگز شکل نمیگرفت و به جایگاه کنونی خود که مردم اینچنین با آن ارتباط برقرار میکنند، نمیرسید.
ناگفتههایی از دیدار نویسندگان جنگ با رهبر شهید
اوایل دهه هفتاد، یعنی سالهای 1370 یا 1371 بود که کتابهای «دفتر ادبیات و هنر مقاومت» منتشر میشد. رویه آقایان مرتضی سرهنگی و هدایتالله بهبودی این بود که شعاری نمینوشتند؛ آنها خاطرات آزادگان و رزمندگان را ثبت میکردند، بدون اینکه دروغی در کار باشد یا غلوی صورت گیرد. در همین راستا، رهبر معظم انقلاب بچهها را دعوت و تشویق کردند؛ نزدیک به 20 نویسنده به این دیدار دعوت شدند.
*تسنیم: این دیدار در چهسالی انجام شد؟
سال 1370 یا 1371 بود. جمعی که رفتیم، همگی جوان و زیر 30 سال بودند. ایشان فرمودند که من این کتابها را خواندهام و بر هر کدام نیز یادداشتی (تقریظی) نوشته بودند. سپس ادامه دادند که میخواهم از جانب خودم حقالتالیفی هم پرداخت کنم. مبلغ نفری 20 هزار تومان بود که در آن دوران رقم بسیار قابلتوجهی به شمار میرفت. خاطرم هست فرزند یکی از بچهها تازه متولد شده بود اما او توان مالی لازم برای تسویه هزینههای بیمارستان را نداشت. این حقالتالیف نهتنها هزینه ترخیص بیمارستان را پوشش داد، بلکه خرج سوروسات پس از تولد فرزندش را نیز فراهم کرد.
15 جوان گمنامی که نویسنده حرفهای شدند
از همان زمان بود که توجه مدیران فرهنگی ما جلب شد و با خود گفتند: «ببینیم ماجرا چیست و این کتابها چه هستند؟» البته کارشکنیها بسیار زیاد بود، اما هر زمان مانعی پیش میآمد، آقایان سرهنگی و بهبودی کتابها را برمیداشتند و مستقیماً نزد رهبری میرفتند. تیزهوشی و درایت ایشان واقعاً فوقالعاده بود. ما جمعی حدود 14 یا 15 نفر بودیم که به آن جلسه رفتیم و جالب است که بعدها تمامی این جمع به نویسندگانی حرفهای تبدیل شدند.
*تسنیم: در آن مقطع همه شما در سنین جوانی بودید؟
بله، همگی زیر 25 سال سن داشتیم.
*تسنیم: آیا تصور میکردید رهبر انقلاب کتابهای شما را با دقت خوانده باشند؟
اصلاً؛ چهکسی چنین فکری میکرد؟ ما بعدها متوجه شدیم که ایشان چقدر اهل مطالعه و کتابخوان حرفهای هستند. ما در آن دوران تازه دچار ادعای نویسندگی شده بودیم و روزی یک رمان میخواندیم، اما دیدیم که ایشان به مراتب از ما اهل مطالعهترند. گاهی کتابهایی را به ما معرفی میکردند و میفرمودند بخوانید. ابتدا در برابر این توصیهها گارد میگرفتیم، اما بهمرور این موضع شکسته شد و برایمان بسیار شگفتانگیز بود که دریافتیم ایشان چقدر شیفته کتاب و صاحبنظر هستند.
اینکه آن جمع 15نفره همگی نویسنده حرفهای شدند، نکته بسیار حایز اهمیتی است. حمایتهای ایشان صرفاً مادی نبود؛ همانطور که چهرهای مثل علی پروین با یک نگاه به یک بازیکن میتواند آینده فوتبالی او را تشخیص دهد، رهبر معظم انقلاب نیز چنین استعدادی را در این جمع دیده بودند. از دیدگاه ایشان، این گروه میتوانستند نویسندگان قابلی شوند؛ لذا آنها را گرد هم آوردند و مورد پشتیبانی قرار دادند. در نتیجه، تقریباً تمام آن جمع، بهجز یک نفر، تبدیل به نویسندگان حرفهای شدند و هنوز هم در این عرصه فعالیت دارند.
*تسنیم: رهبر شهید بسیار اهل مطالعه و کتابخوان بودند، اگر ممکن است کمی از جزییات و گستره این کتابخوانی بفرمایید.
پیش از هر چیز، ایشان حضور ذهن فوقالعادهای داشتند؛ اکنون که به گذشته نگاه میکنیم، راحتتر میتوان درباره این ابعاد صحبت کرد. هوش و ذکاوت ایشان شگفتآور بود؛ اگر فردی را 15 سال پیش دیده بودند و بعد از سالها دوباره با او مواجه میشدند، کاملاً او را به خاطر میآوردند. این توانایی ذهنی در زندگینامهشان نیز مشهود است؛ اینکه از دوران جوانی تا چه حد کتاب میخواندند و حتی کتاب امانت میگرفتند.
آقای کتابخوان
نقل شده است که بسیاری از آثار را در طول سفرهای جادهای و در داخل اتوبوس، از جمله مسیر مشهد به تهران و دیگر راهها، مطالعه کرده بودند. من شخصاً چنین همتی در خود نمیبینم؛ کمتر کسی قادر است در شرایط آن اتوبوسها و جادههای ناهموار قدیم کتاب بخواند.
بگذارید صریح و شفاف بگویم؛ من شخصاً رمان «خانواده تیبو» را نخواندهام و برای خواندن «جنگ و صلح» هم شاید 12 بار حمله کردم، اما هرگز نتوانستم بیش از 200 صفحه پیش بروم. در حالی که ایشان تمامی این شاهکارها را بهطور کامل و دقیق خوانده بودند و حافظهای بسیار نیرومند داشتند. فراتر از این، وقتی آثار بچهها را مطالعه میکردند، درباره متن و ساختار داستانها نکات تخصصی و فنی ارایه میدادند که این مسیله بسیار ارزشمند بود. علاقه وافری هم به شعر داشتند و شاعران بهتر میتوانند درباره وسعت شناخت ایشان سخن بگویند.
وساطت شهید آوینی برای رفع مشکل گلابدرهای
روزی در یک دیدار خصوصی خدمت ایشان رسیدیم که بزرگانی همچون سردار رحیمصفوی و سردار نقدی نیز حضور داشتند. فضا بهقدری صمیمی و پر از انس و شوخطبعی بود که بچهها بسیار راحت دغدغههایشان را مطرح میکردند. ایشان جمله معروفی با این مضمون دارند؛ "حتی اگر لازم باشد، جلوی درِ حسینیه میایستم و کتاب معرفی میکنم."؛ این نشاندهنده میزان اهتمام و حساسیت ایشان در امر ترویج کتابخوانی بود، در نمایشگاه بینالمللی کتاب نیز همواره با حضور گرم خود ناشران را تشویق میکردند، هیچ تفاوتی میان ناشران قایل نمیشدند، از غرفههای گوناگون بازدید میکردند و در این مسیر، گره از کار بسیاری گشودند.
یک نمونه عینی از این دستگیریها، مسیله مرحوم محمود گلابدرهای بود، بهخاطر دارم در سال 1370 که همراه شهید سید مرتضی آوینی خدمت ایشان رسیدیم، آقای گلابدرهای با یک پرونده و مشکل قضایی روبهرو شده بود؛ پدر ایشان فوت کرده بود و ماجرایی پیچیده برای وی رقم خورده بود و اتهامی را به او نسبت داده بودند. شهید آوینی در آن جلسه وساطت کرد و به آقا گفت: «آقای گلابدرهای نویسنده توانمندی است و اکنون با چنین مشکلی دستبهگریبان شده است.»، حضرت آقا نیز بلافاصله دستور فرمودند تا موضوع پیگیری و مشکل او برطرف شود؛ و این ماجرایی بود که من خود از نزدیک شاهد آن بودم.
*تسنیم: نسلی که امروز تحتعنوان «نسل زد» شناخته میشود، در عرصه مصرف محصولات فرهنگی، هنری و فضای مجازی نقشی کلیدی و تعیینکننده ایفا میکند، در زمان حاضر ارزیابی شما از وضعیت ادبیات داستانی این حوزه چیست؟
حوزه ادبیات کودک و نوجوان در مقایسه با ادبیات بزرگسال وضعیت بهمراتب روشنتر و پویاتری دارد؛ هم مخاطبان این بخش انس بیشتری با کتاب دارند و هم خانوادهها حساسیت و توجه افزونتری نشان میدهند. بهویژه در بخش خردسال، شرایط بسیار رضایتبخشتر است؛ اما در بخش رمان نوجوان متاسفانه آثار شاخص و درخور توجهی تولید نمیکنیم. ما باید خوراک فکری و محصول ادبی باکیفیتی ارایه دهیم تا مخاطب نوجوان به خرید و مطالعه آن ترغیب شود. اگر میبینید که بازار کتابهای ترجمه رونق گستردهای دارد، به این دلیل است که نویسندگان خارجی ذایقه و نبض مخاطب خود را خوب شناختهاند؛ درحالیکه ما با فقر شدید در تنوع ژانری مواجه هستیم.
زمانی که رمان «جام جهانی در جوادیه» را نوشتم، گمان میکردم این کتاب جزو نخستین آثاری است که با محوریت ورزش برای این گروه سنی نگاشته میشود. این اثر با استقبالی بینظیر روبهرو شد و این استقبال خوشبختانه هنوز هم استمرار دارد؛ این در حالی است که در دنیای ادبیات نوجوان بینالمللی، ژانر ورزشی یک قالب کاملاً معمول و از گونههای بدیهی و ضروری بهشمار میرود. در گونه وحشت یا ترسناک نیز یا بسیار کمکار بودهایم یا آثار تولیدی سطحی و فاقد پرداخت مناسب هستند؛ عمده آنچه در این حوزه نوشته میشود نیز رونویسی و کپیبرداری از الگوهای غربی است. این اتفاق در حالی رخ میدهد که ادبیات کهن و فولکلور ایرانی سرشار از افسانهها و قصههای رازآلود و مهیج است که پتانسیل فوقالعادهای برای اقتباس داستانی دارند.
ادبیات نوجوان ایران دچار تحول بزرگی میشود اگر...
از سویی دیگر، بسیاری از آثار ما صرفاً متکی بر خیالپردازیهای انتزاعی نویسنده است. بخش زیادی از اهالی قلم تنها خاطرات دوران گذشته خودشان را بازنویسی میکنند و متاسفانه نسل امروز را نمیشناسند. منظور من هرگز این نیست که عیناً از اصطلاحات و دیالوگهای روزمره کوچه و بازاری نوجوانان استفاده کنیم؛ بلکه مقصودم این است که دغدغهها، عواطف و جهانبینی نوجوان امروز را بهدرستی درک کنیم. از منظر دیگر، برخی از ناشران نیز نسبت به نویسنده داخلی بیمهری نشان میدهند و بهجای حمایت از مولف ایرانی، به سراغ انتشار کتابهای خارجی با ترجمههای ضعیف و فاجعهبار میروند. در نتیجه این رویکرد، ناگهان بازار با امواجی از کتابهای بیکیفیت ترسناک روبهرو میشود که در برخی موارد حتی آسیبهای روحی و روانی عمیقی برای کودکان و نوجوانان بر جای میگذارد.
با وجود این مسایل، من به آینده ادبیات کودک و نوجوان بسیار امیدوارم. درست است که در شرایط کنونی شمارگان کتابها کاهش یافته است، اما اگر نویسندگان نسل جدید وارد عرصه شوند و زبان مشترکی با بچهها پیدا کنند، بدون تردید شاهد تحولی بزرگ خواهیم بود. عدهای ادعا میکنند که دوران روایتهای مرتبط با جنگ و ایثار به پایان رسیده است؛ اما ابداً اینطور نیست. برای مثال، اگر روایتی جذاب و خواندنی از جنگ چالدران نوشته شود، چه دلیلی دارد که مخاطب آن را نخواند؟ هرگاه اثری با استاندارد بالا و قلمی گیرا خلق شود، جامعه کتابخوان قطعاً از آن استقبال خواهد کرد.
*تسنیم: آقای مسجدجامعی تعبیری بهکار بردند و واقعه رخداده در میناب را به «هیروشیمایی دیگر» تشبیه کردند، در حوزه ادبیات کودک و نوجوان، برای انتقال پیام مظلومیت کودکان میناب و بازتاب این جنایت به جهانیان چه اقداماتی باید انجام دهیم؟
متاسفانه یکی از آسیبهای ریشهدار در نهادهای فرهنگی ما این است که با وقوع هر رویدادی، بلافاصله بهصورت واکنشی و شتابزده درصدد تولید کار برمیآیند، بهعنوان نمونه، در بازه ششساله پس از شهادت سردار دلها حاج قاسم سلیمانی (که روحش شاد و قرین رحمت الهی باد)، نزدیک به یکهزار عنوان کتاب منتشر شد؛ اما در این میان شاید تنها چهار یا پنج اثر توانستهاند در شان والای آن شهید عزیز باشند، لذا صمیمانه از نهادها و سازمانها تقاضا دارم که درباره فاجعه کودکان میناب دستبهکار تولیدات عجولانه و فرمایشی نشوند.
باید همتی عالمانه شکل بگیرد تا آثاری شایسته و در تراز مظلومیت فرزندان میناب خلق شود؛ البته نهتنها میناب، بلکه رویدادهای لامرد و اقصی نقاط میهن اسلامی نیز نیازمند چنین رویکردی هستند. افق دید ما باید رسیدن به استانداردهای بینالمللی باشد؛ لازم است زبدهترین نویسندگان و برجستهترین تصویرگران کشور به این عرصه فراخوانده شوند تا آثاری تاثیرگذار پدید آورند. افتخار دستگاههای فرهنگی نباید به آمارهای صوری نظیر تولید سههزار عنوان اثر باشد؛ بلکه باید تمام توان خود را صرف تولید چند شاهکار محدود اما باکیفیت کنیم تا صدای مظلومیت ما در مجامع جهانی طنینانداز شود.
در دوران کودکی ما داستانی در قالب کتاب منتشر شد با عنوان «ساداکو و هزار درنای کاغذی»، ماجرا درباره دختری بهنام ساداکو بود که از فاجعه بمباران اتمی هیروشیما جان سالم بهدر برده بود، اما پرتوهای رادیواکتیو به بدنش نفوذ کرده بودند. سالها بعد در دوران نوجوانی، این دختر دوندهای پرشور بود، اما بهمرور گرفتار بیماری شد و آزمایشها نشان داد به سرطان خون ناشی از آن تشعشعات مبتلا شده است. بر اساس یک باور کهن ژاپنی، هر فردی که یکهزار درنای کاغذی بسازد به آرزوی قلبی خود دست مییابد؛ ازاینرو ساداکو با امید تمام شروع به ساختن درناها کرد، اما پیش از اتمام آنها جان خود را از دست داد و سایر همسالانش کار او را تکمیل کردند.
این روایت انسانی بهسرعت در سراسر جهان بازتاب پیدا کرد؛ تا جایی که امروزه تندیس نمادین او در ژاپن بنا شده است و حتی منِ ایرانی نیز از شنیدن شرح ایثار و رنج او منقلب میشوم. ما هم باید در بازنمایی وقایع خود به همین بلوغ هنری دست پیدا کنیم. فاجعه میناب سرشار از قصههای تکاندهنده انسانی است؛ ماجرای والدینی که سوگوار مزار عزیزانشان هستند، برادران و خواهرانی که داغ فقدان برادر یا خواهر خود را باور ندارند و کودکانی که جراحات جسمی و روحی سنگینی را تحمل کردهاند.
حرف من این است که مسیولان فرهنگی ما یکبار برای همیشه متوجه این رسالت خطیر شوند. ما هنوز یک اثر داستانی مرجع و ترازاول در خصوص شخصیت حضرت امام خمینی(ره) و شهید حاج قاسم سلیمانی نداریم. درباره سردار جاویدالاثر احمد متوسلیان، تولید ارزندهای مثل اثر نمایشی «ایستاده در غبار» رقم خورد؛ اما در بسیاری از موارد صرفاً اعتبارات و بودجههای فرهنگی بدون خروجی ماندگار به هدر رفته است. ماجرای مظلومیت بچههای میناب عمیقاً جانسوز است و باید با خلق شاهکارهای هنری، این حقانیت و مظلومیت را در پهنه جهان فریاد زد.
*تسنیم: آیا برای اصلاح این روند نباید برنامهریزی جامع و مدونی تدوین کرد؟
من جایگاه سیاستگذاری و اختیارات اجرایی ندارم؛ تا امروز نیز هیچگاه عهدهدار مسیولیتهای اجرایی و اداری نبودهام.
این امور عزمی ملی و حرکتی همافزا همچون اجرای یک سمفونی هماهنگ میطلبد؛ حرکتی که بتواند ابعاد گوناگون این رشادتها و مظلومیتها را بهشایستگی منعکس سازد... .
انتهای پیام/
0 بازدید
منبع اصلی ↗