خبری ·

دیکتاتوری زیبایی و بحران ازدواج؛ وقتی معیارها نابود می‌شوند

وقتی استانداردهای زیبایی جایگزین شناخت می‌شوند، آمار ازدواج‌های ناموفق زنگ خطر را به صدا درمی‌آورند.
اجتماعی به گزارش خبرنگار اجتماعی خبرگزاری تسنیم، براساس آخرین نظرسنجی نگرش سالانه [موسسه خیریه] «گرل‌گایدینگ» (Girlguiding)، دختران جوان از هر زمان دیگری مایوس‌ترند. میزان خوشحالی دختران نسبت به 15 سال گذشته به پایین‌ترین سطح رسیده که یکی از عمده‌ترین دلایل آن توقعات غیرواقعی زیبایی است. بیش از دو سوم دختران (67 درصد) 11 تا 21 ساله گفتند که گاهی از ظاهرشان خجالت می‌کشند چون به دختران و زنانی که در رسانه‌های اجتماعی و آنلاین می‌بینند شباهت ندارند. این نگاه و این نارضایتی از ظاهر به ایران هم رسیده است و زنان و دختران جوان و حتی پسران جوان ما از ظاهر خود راضی نیستند. فضای مجازی و شبکه های اجتماعی هم به این نارضایتی دامن می زنند و با تمرکز و تبیلغ استانداردهای زیبایی هالیوودی، صنعت زیبایی را فربه‌تر از همیشه به جلو می‌رانند. اینگونه است که زیبایی‌هایی دیکته شده حتی به معیارهای ازدواج هم راه می‌یابد و به یکی از موانع و چالش‌های جوانان در انتخاب شریک زندگی تبدیل می‎شود. دکتر فاطمه بدرزاده روانشناس و مدرس دانشگاه در ادامه گفتگوی تفصیلی خود با تسنیم تبعات تغییر ذاقه اجتماعی در سایه صنعت زیبایی را تشریح کرده است. تبعات چنین نگاه و ذایقه ای چیست ؟ تبعات غلبه نگاه ظاهرمحور را می‌توان هم در سطح فردی و هم در سطح روابط اجتماعی و خانوادگی بررسی کرد. از منظر روان‌شناسی اجتماعی، وقتی یک جامعه به شکل مداوم یک الگوی خاص از زیبایی را برجسته می‌کند، این الگو به تدریج از یک «ترجیح شخصی» فراتر می‌رود و به یک هنجار اجتماعی تبدیل می‌شود. فرد احساس می‌کند برای پذیرفته‌شدن، دیده‌شدن و حتی برخورداری از فرصت‌های اجتماعی، باید خود را با این استانداردها هماهنگ کند. یکی از پیامدهای مهم این وضعیت، افزایش مقایسه اجتماعی است. فرد دایماً خود را با دیگران مقایسه می‌کند و ممکن است ارزشمندی خود را نه بر اساس ویژگی‌های شخصیتی، توانمندی‌ها و هویت فردی، بلکه بر اساس ظاهر خود ارزیابی کند. در چنین شرایطی، رضایت از خود می‌تواند شکننده شود؛ زیرا همیشه فرد دیگری وجود دارد که از نظر ظاهری جذاب‌تر، جوان‌تر یا مطابق‌تر با استانداردهای روز به نظر میرسد. از سوی دیگر، وقتی این نگاه وارد روابط عاطفی و انتخاب همسر می‌شود، خطر «سطحی‌شدن فرایند انتخاب» افزایش پیدا می‌کند. ممکن است جذابیت ظاهری که در ابتدا صرفاً یکی از عوامل انتخاب است، به تدریج به معیار اصلی تبدیل شود و ویژگی‌هایی مانند بلوغ عاطفی، مسیولیت‌پذیری، همدلی، مهارت ارتباطی، ارزش‌ها و توانایی حل تعارض در حاشیه قرار بگیرند. در نتیجه ممکن است فرد در انتخاب اولیه، اطلاعات مهمی درباره تناسب شخصیتی و خانوادگی را نادیده بگیرد. با تبدیل ظاهر به یک هنجار اجتماعی آیا ممکن است بخشی از موج گرایش به زیبایی را به میل پذیرفته شدن و دیده شدن نسبت داد؟ از منظر روان‌پویشی، می‌توان یک لایه عمیق‌تر را نیز در نظر گرفت. گاهی اصرار افراطی بر تغییر ظاهر صرفاً ناشی از علاقه به زیبایی نیست؛ بلکه ممکن است با نیازهای عمیق‌تری مانند نیاز به دیده‌شدن، تاییدشدن، دوست‌داشتنی‌بودن یا جبران احساس ناکافی‌بودن ارتباط پیدا کند. در این حالت، تغییر ظاهر می‌تواند برای فرد تبدیل به راهی برای کسب احساس ارزشمندی شود؛ یعنی اگر زیباتر باشم، بیشتر دوست داشته می‌شوم، بیشتر پذیرفته می‌شوم و ارزشمندتر هستم. بنابراین این یکی از مهم‌ترین تبعات این ذایقه، تغییر معیار ارزش‌گذاری انسان است؛ یعنی ممکن است به تدریج این پیام در ذهن فرد شکل بگیرد که «داشتن ظاهر مطلوب» پیش‌شرط دوست‌داشتنی‌بودن، موفقیت و پذیرفته‌شدن است. اینجاست که موضوع از یک انتخاب زیبایی‌شناختی فراتر می‌رود و به مسیله‌ای روان‌شناختی و فرهنگی تبدیل می‌شود. در نهایت، مسیله امروز فقط این نیست که چرا افراد بیشتر به زیبایی اهمیت می‌دهند؛مسیله مهم‌تر این است که ما به عنوان یک جامعه ،انسان را با چه معیاری ارزش گذاری میکنیم. اگر به تدریج این پیام را منتقل کنیم که برای دوست‌داشتنی‌بودن، پذیرفته‌شدن و موفق‌بودن، ابتدا باید «زیبا» بود، در واقع ارزشمندی انسان را از یک حقیقت درونی به یک تصویر بیرونی منتقل کرده‌ایم. خطر اینجاست که انسان ممکن است به جای اینکه بپرسد «من چه کسی هستم؟»، دایماً از خود بپرسد «چقدر از استانداردی که دیگران برای من ساخته‌اند فاصله دارم؟» و این نقطه آغاز یک نارضایتی دایمی است؛ چون استانداردهای زیبایی ثابت نیستند و صنعت زیبایی نیز طبیعتاً با ایجاد میل به تغییر و بهبود مداوم، از همین نارضایتی تغذیه می‌کند. این چالش چگونه به حوزه ازدواج راه می یابد؟ در حوزه ازدواج، این مسیله اهمیت دوچندان پیدا می‌کند. اگر انتخاب همسر بیش از اندازه تحت تاثیر ظاهر قرار بگیرد، ممکن است ما در انتخاب شریک زندگی به جای «انسانی که قرار است سال‌ها با او زندگی کنیم»، بیش از حد به «تصویری که امروز از او می‌بینیم» توجه کنیم. در حالی که زندگی مشترک در نهایت با یک چهره یا اندام ادامه پیدا نمی‌کند؛ با شخصیت، ظرفیت عاطفی، مسیولیت‌پذیری، احترام، گفت‌وگو، صمیمیت و توانایی عبور از دشواری‌های زندگی ادامه پیدا می‌کند. بنابراین شاید مهم‌ترین وظیفه خانواده، مدرسه، رسانه و متخصصان این نباشد که به جوانان بگویند «زیبایی مهم نیست»؛ بلکه باید کمک کنیم بفهمند زیبایی فقط یکی از ابعاد انسان است، نه معیار ارزش انسان. جامعه‌ای که انسان را فقط از پشت ویترین ظاهرش می‌بیند، به تدریج انسان‌ها را برای دیده‌شدن تربیت می‌کند، نه برای زیستن؛ و اینجاست که مسیله زیبایی، از یک انتخاب فردی فراتر می‌رود و به مسیله سلامت روان و کیفیت روابط اجتماعی تبدیل می‌شود. وقتی ظاهر به منبع اصلیِ احساس ارزشمندی تبدیل می‌شود، فرد در واقع تلاش می‌کند یک خلا عمیق درونی را با تایید و تحسین بیرونی جبران کند؛ اما چون ریشه این نیاز در درون است، هیچ تغییر ظاهری نمی‌تواند برای مدت طولانی احساسِ کافی‌بودن را به او بدهد. آیا این مسیله موجب افزایش بار فشارهای روانی به خصوص روی دختران جوان ما نیست؟ قطعاً می‌تواند چنین اثری داشته باشد، به‌ویژه برای دختران و زنان جوان که در بسیاری از فضاهای اجتماعی، ظاهر بیشتر در معرض ارزیابی و قضاوت قرار می‌گیرد. از دیدگاه روان‌شناسی اجتماعی، وقتی جامعه، رسانه و شبکه‌های اجتماعی به طور مداوم یک الگوی خاص از زیبایی را به عنوان الگوی مطلوب بازنمایی می‌کنند، فرد وارد فرایند مقایسه اجتماعی می‌شود و ممکن است به این نتیجه برسد که برای پذیرفته‌شدن باید دایماً خودش را با آن استانداردها هماهنگ کند. نتیجه می‌تواند افزایش نارضایتی از خود، حساسیت نسبت به نگاه دیگران و احساس فشار برای اصلاح مداوم ظاهر باشد. این فشار فقط از سوی دیگران اعمال نمی‌شود؛ به تدریج می‌تواند به یک «ناظر درونی» تبدیل شود. یعنی فرد حتی زمانی که کسی او را قضاوت نمی‌کند، خودش دایماً ظاهرش را ارزیابی و با معیارهای بیرونی مقایسه می‌کند. در این حالت، نگاه دیگران به بخشی از صدای درونی فرد تبدیل می‌شود. از منظر روان‌پویشی، مسیله می‌تواند عمیق‌تر باشد. در برخی افراد، نیاز شدید به تغییر ظاهر ممکن است با نیازهای روانی مانند دیده‌شدن، تاییدشدن، دوست‌داشتنی‌بودن و کسب احساس ارزشمندی ارتباط پیدا کند. در چنین وضعیتی، ظاهر دیگر فقط «ظاهر» نیست؛ بلکه به وسیله‌ای برای تنظیم احساس ارزشمندی تبدیل می‌شود. فرد ممکن است ناخودآگاه این پیام را در خود شکل داده باشد که «اگر زیباتر باشم، بیشتر پذیرفته می‌شوم و بیشتر دوست داشته می‌شوم». مشکل اینجاست که وقتی احساس ارزشمندی بیش از حد به تایید بیرونی وابسته شود، فرد وارد چرخه‌ای می‌شود که پایان روشنی ندارد؛ چون همیشه استاندارد جدیدی برای رسیدن وجود دارد. ممکن است تغییری که قرار بوده اعتمادبه‌نفس ایجاد کند، بعد از مدتی دیگر کافی به نظر نرسد و دوباره نیاز به تغییر دیگری شکل بگیرد. بنابراین گاهی مسیله اصلی، نقص ظاهری نیست؛ بلکه زخمی عمیق‌تر در احساس ارزشمندی و تصویر فرد از خودش است. این مسیله در دوره جوانی حساس‌تر است، زیرا هویت فرد هنوز در حال شکل‌گیری است و نگاه و تایید همسالان می‌تواند اهمیت زیادی پیدا کند. اگر در این مرحله این پیام غالب شود که «زیباتر بودن» مساوی «ارزشمندتر بودن» است، ممکن است بخشی از هویت فرد حول ظاهر ساخته شود؛ در حالی که هویت سالم باید بر مجموعه‌ای از توانمندی‌ها، ارزش‌ها، روابط و ویژگی‌های شخصیتی استوار باشد. بنابراین باید میان «رسیدگی به ظاهر» و «وابسته کردن ارزش خود به ظاهر» تفاوت قایل شویم. اولی می‌تواند یک انتخاب شخصی و طبیعی باشد، اما دومی می‌تواند فشار روانی ایجاد کند و فرد را درگیر مقایسه، نارضایتی و نیاز مداوم به تایید کند. وقتی جامعه به دختر جوان یاد می‌دهد که برای دوست‌داشتنی و پذیرفته‌شدن باید زیباتر باشد، فشار اصلی فقط بر چهره او وارد نمی‌شود؛ بلکه به تدریج بر احساس ارزشمندی و هویت او فشار وارد می‌شود. تا چه حد توجه و تمرکز روی ظاهرا را منطقی و موجه می دانیم و از کجا این ذایقه به انحراف می رود؟ از دیدگاه روان‌شناسی بالینی، توجه به ظاهر تا زمانی منطقی و موجه است که در خدمت فرد باشد، نه اینکه فرد در خدمت ظاهر قرار بگیرد. اینکه انسان به لباس، آراستگی، سلامت پوست و مو یا جذابیت ظاهری خود اهمیت بدهد، بخشی طبیعی از مراقبت از خود و هویت اجتماعی اوست. حتی میل به ایجاد یک تغییر ظاهری نیز لزوماً نشانه مشکل روان‌شناختی نیست. درواقع باید ببینیم فرد چه معنایی به ظاهر خود داده است. اگر معنای آن این باشد که «می‌خواهم از خودم مراقبت کنم و با ظاهر خود احساس رضایت داشته باشم»، با یک انتخاب طبیعی مواجه هستیم. اما اگر این معنا به این سمت برود که «فقط زمانی ارزشمندم که زیبا باشم» یا «فقط در صورتی دوست‌داشتنی و موفق خواهم بود که ظاهر ایده‌آلی داشته باشم»، در اینجا مسیله از سطح زیبایی‌شناختی فراتر می‌رود و به بحران معنا نزدیک می‌شود. از این منظر، یکی از خطرات فرهنگ افراطیِ ظاهر این است که انسان را از ارزش‌های عمیق‌تر زندگی دور کند. ممکن است فرد زمان، انرژی و سرمایه زیادی را صرف ساختن تصویری مطلوب از خود کند، اما در عین حال کمتر به این پرسش بپردازد که «من برای چه زندگی می‌کنم؟ چه چیزی برای من ارزشمند است؟ چه نوع همسر، والد، دوست یا انسانی می‌خواهم باشم؟» یعنی توجه به «چگونه دیده شدن» جای «چگونه زندگی کردن» را بگیرد. از نظر روان‌شناسی اجتماعی، یک پیامد مهم دیگر «فشار همنوایی» است. وقتی در یک گروه، انجام اقدامات زیبایی به رفتاری رایج تبدیل می‌شود، فرد ممکن است برای هماهنگ شدن با گروه، حتی در شرایطی که نیاز واقعی به تغییر احساس نمی‌کند، به آن سمت برود. بنابراین گاهی این سوال مطرح نیست که «آیا من واقعاً این تغییر را می‌خواهم؟» بلکه فرد تحت تاثیر فضای اجتماعی با خود می‌اندیشد: آیا اگر این کار را نکنم، از بقیه عقب می‌مانم. بنابراین، از دیدگاه روان‌شناسی اجتماعی، مرز انحراف این ذایقه را نمی‌توان با یک عدد یا یک نوع عمل زیبایی تعیین کرد؛ معیار مهم‌تر این است که آیا انتخاب فرد از درون خودش می‌آید یا عمدتاً محصول فشار مقایسه، هنجار اجتماعی و ترس از قضاوت دیگران است؟ در مجموع می‌توان گفت مرز سلامت و افراط، جایی است که ظاهر از «یکی از ابعاد هویت» به «منبع اصلی ارزشمندی» تبدیل می‌شود. فرد سالم می‌تواند بگوید «دوست دارم زیباتر به نظر برسم»، اما زمانی که ذهن فرد به این سمت می‌رود که «باید زیبا باشم تا ارزشمند باشم»، ظاهر دیگر صرفاً یک انتخاب نیست؛ بلکه به یک شرط برای احساس ارزشمندی تبدیل شده است. پایان پیام /