خبری
·
گفتگوی اختصاصی|روایت همسر شهید حاج رمضان از هدیه ویژه شهید نصرالله
زهرا حماده، همسر شهید محمد سعید ایزدی در گفتگو با تسنیم به تشریح ابعاد زندگی شخصی این فرمانده مقاومت می پردازد
بین الملل
به گزارش گروه بین الملل خبرگزاری تسنیم شهید محمد سعید ایزدی، معروف به حاج رمضان فرمانده شجاع سپاه اسلام، در زمره چهره های بی بدیلی بود که در طول دهه ها نقشی محوری و کلیدی را در ترسیم سیاست های منطقه جمهوری اسلامی ایران و جبهه های مختلف محور مقاومت بر عهده داشت.
او مردی بود که رهبر شهید انقلاب اسلامی، امام سید علی خامنهای دوستش داشت و جایگاهی ویژه برای ایشان قایل بود. رهبر شهید انقلاب اسلامی بارها از او و کارهایش در پروندۀ فلسطین ستایش کرد و تا زمان شهادتش او را در این سمت نگاه داشت.
او همان کسی بود که شهید بزرگوار حاج قاسم سلیمانی و شهید سید حسن نصرالله به او اعتماد کردند و ایشان را یار و امین اسرار خویش در پروندههای مقاومت در فلسطین، لبنان، عراق و یمن قرار دادند.
شهید ایزدی همان کسی بود که دشمن آمریکایی و صهیونیستی را در کلیه جبهه های نبرد تعقیب کرد و دشمن کینه توز صهیونیستی نیز سالها بود که در تعقیب این فرمانده مقاومت بود؛ تا سرانجام در 31 خرداد 1404 و در خلال جنگ 12 روزه تحمیلی و بر اثر تجاوز وحشیانۀ اسراییل به ایران، در میانۀ جنگی که از 23 خرداد 1404 آغاز شده بود، به مقام شهادت نایل آید . او با جسم خود این دنیا را وداع گفت، اما با اعمال و جهادش در محور مقاومت برای قدس و فلسطین جاودانه ماند.
در ایام دومین سالگرد شهادت سید مقاومت، شهید سید حسن نصرالله خبرگزاری تسنیم در گفتگویی اختصاصی به بازخوانی ابعاد ناگفته زندگی شخصی شهید حاج رمضان از زبان خانم زهرا حماده، همسر این شهید پرداخته است. همسر شهید ایزدی در این گفتگو به تشریح نحوه آشنایی و ازدواج با این شهید بزرگوار، ابعادی از زندگی شخصی و خانوادگی ایشان و همچنین سالهای طولانی مجاهدت حاج رمضان در لبنان، سوریه، پرونده فلسطین و ایران میپردازند.
نسخه کامل ویدیویی و مکتوب این گفتگو در ادامه تقدیم حضور مخاطبان خبرگزاری تسنیم میشود.
.
تسنیم: با سلام و درود خدمت شما بینندگان عزیز، مردانی وجود دارند که زندگینامهشان در بیانیهها نگاشته میشود و رشادتهایشان در میادین نبرد روایت میگردد؛ اما چهره دیگری هم دارند که مردم آن را نمیشناسند؛ چهره مردی که در خانه را میبندد و دور از انظار، بهعنوان یک پدر و یک همسر به خانه بازمیگردد.
محمد سعید ایزدی، معروف به «حاج رمضان» کسی بود که فلسطین او را از طریق آثار و ردپایش شناخت و رزمندگان او را فرماندهای آرام، بسیار باهوش و مومن میشناختند؛ و نگاهش همیشه به فلسطین دوخته شده بود. او برای دههها، فلسطین را در قلب خود جا نهاد و به دور هیاهو و جنجال زندگی کرد، تا اینکه سرانجام در شهر مقدس قم به مقام شهادت نایل شد.
اما حاج رمضان وقتی به خانه بازمیگشت، در مقام یک همسر و پدر، چگونه بود؟ در این گفتوگو، از میادین نبرد چشم میپوشیم و وارد فضا و محیطی میشویم که رسانهها آن را نمیشناسند؛ خانه؛ تا حاج رمضان، انسانی را که سرشار از محبت، ایمان و تواضع بود، به یاد آوریم؛ جزییاتی که تنها کسانی از آن آگاهند که با ایشان زندگی کردهاند. حاج رمضان پشت درهای بسته خانه چگونه بود؟ به سرکار خانم زهرا حماده، همسر شهید حاج رمضان، خیر مقدم میگوییم؛ خوش آمدید...
زهرا حماده: ممنونم، سلام و درود بر شما.
تسنیم: اجازه بدهید داستان را با شما از اینجا شروع کنیم؛ اگر از شما بخواهیم همسر شهیدتان، محمد سعید ایزدی را به دور از همه القاب معرفی کنید؛ فارغ از لقب «حاج رمضان»، فارغ از لقب «حاج فلسطین»، فارغ از اینکه ایشان یک فرمانده بود؛ نه در قامت یک مسیول یا شهید؛ در نظر شما، ایشان چگونه انسانی بود و کدام ویژگی بیش از هر چیز در شخصیت ایشان بارز بود؟
زهرا حماده: حاج رمضان، یک پدر، دوست، یار، همراه و طبیب بود. حاج رمضان وقتی وارد خانه میشد، حالوهوای کل خانه عوض میشد. ایشان با اینکه بیرون از خانه بسیار قدرتمند و یک فرمانده بزرگ بود، اما در خانه بسیار مهربان بود و همواره سعی میکرد در مدتی که در خانه است، وقتش را به بچهها اختصاص دهد؛ مینشست با آنها صحبت میکرد، بازی میکرد. مثلاً دخترم فاطمه خیلی قرمهسبزی دوست دارد. میگفت: «من میخواهم با دست خودم برایش قرمه سبزی درست کنم.»
صبحها دوست داشت برای بچهها صبحانه درست کند، به بچهها رسیدگی میکرد. واقعاً انسان بسیار مهربانی بود. با یک نگاه، حال من را میفهمید؛ از چشمها حال و احوال مرا میفهمید. دوستداشتنی و محترم بود. اگر مشکلی برایم پیش میآمد یا احساس میکرد دردی دارم، واقعاً طبیب من بود؛ با دعا و ابراز عشق و محبت، با مهربانیاش و با حرفهای خوبش.
تسنیم: پس ایشان پناه و تکیهگاه خانواده بود؟
زهرا حماده: خیلی زیاد.
تسنیم: اجازه بدهید درباره زندگی شما هم صحبت کنیم؛ درباره آشناییتان. زمان آشناییتان کجا زندگی میکردید؟ بعضیها میپرسند: حاج رمضان ایرانی و خانم زهرا حماده اهل سوریه؛ این آشنایی و این دیدار چگونه شکل گرفت؟ چطور اتفاق افتاد؟ چه چیزی سوریه و ایران را به هم پیوند داد؟
زهرا حماده: حاج رمضان بهخاطر کارش بین لبنان و سوریه رفتوآمد داشت و من آن زمان در سوریه زندگی میکردم. از حاج رمضان خواسته بودند ازدواج کند تا نسلش ادامه پیدا کند، فرزندانی داشته باشد که این مسیر را ادامه دهند. به این ترتیب، بعضی از دوستان، من را برای این ازدواج انتخاب کردند.
تسنیم: افرادی همچون حاج قاسم سلیمانی؟
زهرا حماده: بله، دقیقاً. و یکی از دوستان حاج رمضان هم که «ابومحمد» نام داشت واسطه این آشنایی بودند. اولین بار از من خواستند و به من پیشنهاد دادند؛ من آن زمان اصلاً حاج رمضان را نمیشناختم. گفتند یک فرد ایرانی میخواهد ازدواج کند؛ به همین گفته اکتفا کردند. بعد از چند بار پیشنهاد سرانجام پذیرفتم. بعد از ازدواج بود که فهمیدم این مرد چه کسی است. راز اینکه چرا مخفیانه زندگی میکند را فهمیدم. کمکم متوجه شدم که ماشینهای حاج رمضان همیشه عوض میشوند؛ افراد مشخصی او را میبردند و افراد مشخصی برمیگرداندند. همیشه از ما میخواستند خانهمان را عوض کنیم.
تسنیم: دوباره به این موضوع امنیتی برمیگردیم؛ اما چه چیزی باعث شد با ازدواجتان با حاج رمضان موافقت کنید؟ با مردی که او را نمیشناختید، چیزی دربارهاش نشنیده بودید؛ حتی شاید اگر نامش را هم شنیده بودید، شخصیت و جایگاه ایشان را نمیشناختید. نمیدانستید چه کسی است... چه جایگاهی دارد... مسیولیتش در زندگی چیست و در چه شرایط امنیتی زندگی میکند...
زهرا حماده: اولین جملهای که حاج رمضان به من گفت این بود: «من یک سرباز کوچک رهبر انقلاب و سید حسن (نصرالله) هستم.» ما شیعیان سوریه، عاشق سید حسن و رهبر انقلاب هستیم و این موضوع باعث شد که مشتاقانه جلو بروم. من پیش از آن همسر یک شهید بودم و همیشه به این فکر میکردم که چگونه انتقام خون پدر فرزندانم را بگیرم...احساس کردم حاج رمضان همان دری است که از طریق آن میتوانم این مسیر را ادامه بدهم؛ دلیل من همین بود. بعد از آن، همسر اول شهیدم را در خواب دیدم. آن موقع اصرارم بیشتر شد؛ یعنی دیگر مطمین شدم این همان راهی است که خداوند برای من ترسیم کرده؛ از طریق خواب، از طریق دعا.گفتم: «خدایا، مرا به راهی هدایت کن که در آن بتوانم فرزندانم را درست تربیت کنم و انتقام خون پدرشان را بگیرم.»
تسنیم: تا این حد که ما شاهدیم سید حسن نصرالله در زندگی ما حضور داشت. و شاید فقط شنیدن نام سید حسن کافی بود تا ما تصمیماتی بگیریم.
زهرا حماده: بله، درست است. من جنگ 2006 را هیچوقت... این گفته (سید حسن) را فراموش نمیکنم: «به ناوچه (اسراییلی) نگاه کنید که چگونه دارد در آتش میسوزد.» این عبارات و شیوه سخن گفتنش فراموشنشدنی است. حاج رمضان حتی برای بچههایم هم همیشه از سید حسن صحبت میکرد. در دلمان زندگی میکرد؛ از دوران نوجوانی، سید حسن محبوب قلبم بود. این احساس را همه ما در قلبمان داریم.
تسنیم: درباره دوران بعد از ازدواج صحبت کنیم... بعد از اینکه با ایشان ازدواج کردید، آیا از ماهیت مسیر حاج رمضان خبردار شدید؟ چه زمانی متوجه شدید که مسیر او، مسیر مقاومت و فلسطین است؟
زهرا حماده: حاج رمضان کمحرف بود، زیاد صحبت نمیکرد. بهخصوص اوایل آشناییمان گفت: «خط قرمز من کار من است.»... میگفت: «تکلیف شرعیای دارم که نمیتوانم همیشه دربارهاش صحبت کنم.» من هم به این حریم خصوصی احترام گذاشتم؛ ولی با گذشت زمان، بیشتر متوجه شدم. همانطور که گفتم، از ما میخواستند خانهمان را عوض کنیم، ماشینها را تغییر بدهیم. احساس کردم این شخص مسیولیت بسیار بزرگی را بر دوش دارد. با گذشت زمان فهمیدم که او با پرونده فلسطین ارتباط دارد. بعد از مدتی، کمکم این ارتباط را فهمیدم.
چیزی که خیلی توجهم را جلب کرد این بود که وقتی اخبار را تماشا میکرد، گریه میکرد؛ آنقدر گریه میکرد که صدایش هم بلند میشد. میگفت برای شهدا و بچههای (فلسطینی) ناراحت است. حتی برای فرزندان خودش هم از این موضوع صحبت میکرد. میگفت: «ما الآن در دوران اندوه و سوگواری برای کودکان غزه هستیم. اگر جشن یا مراسمی داریم، انشاءالله آن را به بعد از پیروزی موکول میکنیم.» واقعاً بچهها را دوست داشت، حتی در چنین شرایطی هم آنها را با این مسیولیت بزرگ میکرد.
تسنیم: شما میدانستید او «حاج رمضان» است؟ چگونه از این نام و هویت ایشان خبردار شدید؟
زهرا حماده: بعد از چند سال فهمیدم؛ بعد از حدود سه یا چهار سال، کاملاً اتفاقی نام «حاج رمضان» به گوشم خورد.
تسنیم: بچهها چطور؟
زهرا حماده: بچهها نمیدانستند. من هم کاملاً اتفاقی فهمیدم. در عراق بودیم، در مسیر پیادهروی اربعین، وقتی وارد یکی از موکبها شدیم، شخصی بود که حاجی را با نام «حاج رمضان» میشناخت. وقتی او را دید، سلام کرد و گفت: «سلام علیکم حاج رمضان.» این اسم توجهم را جلب کرد. وقتی از آنجا بیرون آمدیم و در مسیر پیادهروی بودیم، از او پرسیدم: «حاج رمضان کیست؟ ماجرا چیست؟» خندید و گفت: «در کار، همه ما دو اسم داریم؛ لقب من حاج رمضان است.» از او پرسیدم: «چرا رمضان؟» گفت: «نمیدانم؛ یکدفعه از من خواستند یک اسم انتخاب کنم و اسم حاج رمضان برایم درآمد.» با اینکه بیشتر او را با نام «حاج فلسطین» میشناختند تا «حاج رمضان».
تسنیم: بچهها از هویت واقعی پدرشان خبر داشتند؟
زهرا حماده: هویت اصلی پدرشان؟
تسنیم: خیر؛ هویت شخص شهید حاج رمضان؛ شما از شهید دو فرزند دارید.
زهرا حماده: درست است، نه، چون وقتی در سوریه زندگی میکردیم، آنها خیلی کوچک بودند، چیزی نمیدانستند. فکر میکردند تابعیت حاج رمضان سوری است و زندگی کاملاً عادی داشتند؛ فکر میکردند پدرشان بهخاطر کارش مجبور است سفر کند. بعد از مدتی، بچهها فهمیدند که پدرشان سوری نیست. کمکم بزرگتر شدند و متوجه بعضی مسایل شدند. کمکم متوجه شدند که مسایل امنیتی کمی سخت و پیچیده است. جاهایی بود که ما نمیتوانستیم دربارهشان صحبت کنیم. جاهایی بود که اصلاً تلفن همراه نداشتیم و ارتباطمان از طریق نامههای مکتوب انجام میشد.
تسنیم: ما در واقع حاج رمضان یا همان حاج فلسطین را بعد از شهادت ایشان شناختیم؛ اما آنچه اکنون داریم میشنویم، قصه کسی است که او را از نزدیک نمیشناختیم. خیلیها از هوش سرشارش، از آرامش و صبر و ایمانش، و از تواضع بسیار زیاد ایشان میگویند و شما هم کمی قبل درباره ویژگی تواضع در شخصیت شهید صحبت کردید. این ویژگیها در زندگی شخصی او، داخل خانه، در میان خانواده و اطرافیان، چگونه خودش را نشان میداد؟
زهرا حماده: همانطور که گفتم، ما در خانه کسی را داشتیم که به من در کارهای خانه کمک میکرد. حاج رمضان همیشه تذکر میداد و میگفت: «این خانم که در خانه ما به من کمک میکرد اسمش مریم است. مریم یکی از اعضای خانواده است. باید کنار ما سر سفره غذا مینشست.» مثلاً اگر به سفر میرفتیم، اولین هدیه برای مریم بود. ماه رمضان هم اگر از حاج رمضان میپرسیدم: «امروز برای افطار چه چیزی تدارک ببینیم؟» میگفت: «از مریم بپرسید.» مریم تصمیم میگرفت که آن روز چه غذایی بخوریم. حتی وقتی بچهها یا جوانهایی که حاج رمضان را همراهی میکردند، هنگام ناهار یا افطار در ماه رمضان میرسیدند، اصلاً اجازه نمیداد کسی بدون اینکه سر همان سفره با ما بنشیند، برود. بسیار متواضع و ساده بود. حتی به بچهها هم تذکر میداد که احترام مریم واجب است و همه ما باید به او کمک کنیم. بچهها را اینطور تربیت میکرد که در زندگی همه ما با هم برابر هستیم؛ هیچکس از دیگری، مگر به واسطه تقوا، برتر نیست. میگفت: «بچهها، کسی که نمازش بهتر است، کسی که روزهاش بهتر است، بر دیگران برتری دارد.» برتری را در افراد یا مذاهب نمیدید. بچهها را بر اساس همین تواضع تربیت میکرد؛ اینکه چه کسی در نماز بهتر است.
تسنیم: با وجود این حجم و میزان از مسیولیتها و با اینکه فرمانده نامدار و عالیرتبه بود، در خانه چگونه بود؟ آیا شما سنگینی این مسیولیتها را احساس میکردید یا او صرفاً یک انسان، یک پدر و یک همسر بود؟
زهرا حماده: او یک پدر و یک انسان بود. اصلاً اوایل ازدواج برایم عجیب بود؛ بعضی از دوستان به من میگفتند مثلاً کسی که با حاج رمضان زندگی میکند، باید بداند که او فردی جدی است، زود عصبانی میشود، حاج رمضان نمیخندد. من تعجب میکردم و میگفتم: «شما درباره چه کسی حرف میزنید؟» من اصلاً چنین چیزی نمیبینم. در خانه، همیشه لبخند میزدند، خیلی مهربان و دلسوز بود. هیچوقت ندیدم عصبانی شود؛ حتی وقتی هر مشکلی در خانه پیش میآمد، همیشه با سادگی و نرمی با آن برخورد میکرد؛ انگار برای هر چیزی راهحلی وجود دارد و هیچ مشکلی وجود ندارد که برایش راهحلی وجود نداشته باشد. مثلاً اگر چیزی در خانه خراب میشد، میخندید و میگفت: «درست میشود، تعمیرش میکنیم.» یعنی در تمام زندگی، ما را به این عادت داده بود که برای هر چیزی راهحلی وجود دارد.
تسنیم: از صحبتهای شما اینطور برمیآید که او مصداقی از این بخش آیه قرآن بود: «رُحَمَاءُ بَیْنَهُمْ».
زهرا حماده: بله، دقیقاً.
تسنیم: درباره حاج فلسطین صحبت کنیم؛ درباره فلسطین، درباره مقاومت و پیوندی که نام ایشان با فلسطین داشت. همانطور که اندکی قبل گفتیم، ما از ابتدای دهه 1990 حاج رمضان را به عنوان حاج فلسطین میشناختیم؛ بهعنوان مسیول و متولی پرونده فلسطین میشناختیم. آیا داخل خانه، فلسطین همواره حی و حاضر بود؟ آیا شما را نسبت به آرمان فلسطین مسیول میدانست؟ یا این طور بگویم آیا فلسطین بهعنوان آرمانی در وجدان و زندگی او، با تمام جزییاتش حضور داشت؟
زهرا حماده: بله، فلسطین همیشه با ما و در داخل خانه، بهویژه پس از جنگ طوفانالاقصی حضور داشت. نزدیک تولد پسرم بود و ایشان گفتند که در این دوره جشن تولد نمیگیریم، چون کودکان غزه به شهادت میرسند. پسرم خیلی کوچک بود و مدتی بعد که به سوریه برگشتیم، به مادربزرگ و پدربزرگش گفت: «من نمیخواهم جشن تولد بگیرم، چون کودکان غزه دارند به شهادت میرسند.» پسرم بهجای غزه میگفت «عَزه»؛ میگفت: «بچههای عزه دارند شهید میشوند.» میپرسیدیم: «چه کسی این را به تو گفته؟» میگفت: «بابا گفته فعلاً جشن گرفتن ممنوع است.» حاج رمضان این مفهوم را به شیوهای خاص به کودک منتقل میکرد؛ طوری که کودک ناراحت نشود؛ بلکه برعکس، احساس مسیولیت در او ایجاد شود. کاری میکرد به فکر کودکان دیگر باشیم؛ به مردمی فکر کنیم که مورد ظلم قرار میگیرند.
تسنیم: ایشان درباره مقاومت در فلسطین چه نگاه و برخوردی داشت؟ درباره شهدای فلسطین و خانوادههای شهدا چه نظری داشت؟
زهرا حماده: حاج رمضان نسبت به فرزندان شهدا بسیار مهربان بود. به رزمندگان ایمان و اعتماد بسیار زیادی داشت. معتقد بود که آنها حتماً پیروز خواهند شد و در عین حال، وقتی میفهمید یکی از آنها به شهادت رسیده، میگفت: «خوشا به حالش.» اما در دلش مقابل خانوادههای آنها شرمسار بود، از اینکه یکی از عزیزانشان را شهید دادهاند. همیشه به خانوادههای شهدا سفارش و تاکید ویژه داشت.
تسنیم: این مسایلی که ایشان از خانواده شهدا، خودِ شهدا و همچنین مسیله فلسطین متاثر میشد، فارغ از مسیله عدم برگزاری جشنها، این موارد را چگونه در داخل خانه به شما منتقل میکرد؟ چگونه این مفاهیم را برای بچهها، بهویژه مفهوم فلسطین و مفهوم مقاومت، بازگو میکرد؟
زهرا حماده: همیشه به بچهها میگفت: «خداوند ما را در این دنیا آفریده تا در کنار مظلومان و در برابر ظالمان باشیم. ما در این زندگی یک ماموریت داریم و باید آن را انجام بدهیم؛ و آن، همیشه کنار مظلومان بودن، در هر جایی است.» فارغ از هویت، ملیت و مذهب افراد؛ هر جا مظلومی باشد، باید در کنار او بایستیم. ایشان میگفت باید دشمن مشترکمان را بشناسیم. برای بچهها توضیح میداد که دشمن مشترک ما، اسراییل است؛ و اسراییل حتماً نابود خواهد شد. به این شیوه برای بچهها توضیح میداد که دشمن ما چه کسی است و ما باید در کنار چه کسانی باشیم.
تسنیم: درباره حاج رمضان و ایران صحبت کنیم. کمی قبل گفتید که هنگام آشنایی و زمانی که برای ازدواج از شما خواستگاری کردند، گفت: «من یک سرباز کوچک رهبر معظم انقلاب و سید حسن نصرالله هستم.» و رهبر معظم انقلاب، یعنی همان انقلاب اسلامی ایران است. ارتباط او با مسیله انقلاب اسلامی و آرمان حمایت از فلسطین، چگونه بود؟ و ایران در داخل خانه برای او چه معنایی داشت؟
زهرا حماده: ایران قلب او بود. حاج رمضان همیشه به بچهها میگفت که جمهوری اسلامی ایران کشور اصلی شماست؛ کشوری که قرار است بعد از مدتی، در چارچوب ولایت فقیه در آن زندگی کنید. این کشور مانند مادری مهربان است؛ هر جای دنیا که مظلومی باشد، ایران است که به او کمک میکند. ما شاهد بودیم که به فلسطین، سوریه، لبنان و آفریقا کمک میکرد. در بسیاری از مناطقی که مظلومان و مستضعفان وجود داشتند، تنها کشوری که در کنار آنها میایستاد، ایران بود. فلذا قلب حاج رمضان، ایران بود.
تسنیم: این مفاهیم را در ذهن داشت و سعی میکرد آنها را به شیوه خودش با فرزندانتان در خانه در میان بگذارد.
زهرا حماده: بله
تسنیم: ایشان خدمت به آرمان فلسطین را معادل وفاداری به انقلاب اسلامی ایران میدانست؟
زهرا حماده: بله، حتماً؛ چون همانطور که گفتم، همیشه تاکید میکرد که «دشمن ما یکی است.» و دشمن اصلی ایران، اسراییل است و در فلسطین و لبنان رزمندگانی وجود دارند. همه ما باید یکدست و متحد باشیم تا بتوانیم بر این دشمن پیروز شویم.
تسنیم: و درباره اندیشه امام خمینی (ره) چه میگفت؟
زهرا حماده: همیشه برای بچهها تعریف میکرد که امام خمینی (ره) چگونه این انقلاب را پیش بردند. اگر امام خمینی (ره) نبودند، اساساً اسلام امروز وجود نداشت. همیشه صحبتهایش درباره امام خمینی (ره) و انقلاب قدرتمند او بود؛ انقلابی که باعث شد این اسلام تا امروز پابرجا بماند. و بعد از آن، رهبر معظم انقلاب، امام خامنهای (ره)، چگونه پرچم را به دست گرفتند و این مسیر را پیش بردند.
تسنیم: درباره رهبر معظم انقلاب و در دست گرفتن پرچم؛ آیا خاطره یا موقعیت خاصی بود که از رابطهاش با رهبر معظم انقلاب، شهید سید علی خامنهای (ره)، برای شما تعریف کند؟
زهرا حماده: وقتی از دیدار با رهبر معظم انقلاب برمیگشت، من از نحوه وارد شدنش به خانه و لبخندش میفهمیدم. از او میپرسیدم: «امروز دیدار شما با سید حسن یا رهبر معظم انقلاب بود؟» لبخند میزد و میگفت: «با رهبر معظم انقلاب بود.» یک بار از او پرسیدم: «وقتی نزد چنین شخصیتی هستید، چه چیزی به ذهنت میرسد که از ایشان بپرسید؟ چه سوالهایی را از قبل آماده میکنید؟» با تعجب به من نگاه کرد؛ میگفت: «من در محضر رهبر معظم انقلاب برسم و وقت ایشان را با سوالهایم تلف کنم؟ من آنجا هستم تا فقط گوش دهم. حتی یک ثانیه را هم از دست نمیدهم؛ از هر کلمهای که رهبر معظم انقلاب بر زبان میآورند، استفاده میکنم.»
تسنیم: زهرا خانم، وقتی درباره ایران و فلسطین صحبت میکرد، آیا آنها را دو مسیله جدا از هم میدید؟ یا رابطه میان این دو را بخشی از نگاه خود به منطقه و آینده میدانست؟
زهرا حماده: نه، همه آنها در یک منطق، یک مسیله، یک مظلومیت و یک دشمن واحد جمع میشوند؛ هیچوقت این موضوعات را از هم جدا نمیکرد.
تسنیم: اگر بخواهید رابطه حاج رمضان با ایران را در یک کلمه برای ما توصیف کنید، آیا رابطه یک مرد با وطنش بود؟ یا رابطه یک مومن با انقلاب؟ یا چیز دیگری؟
زهرا حماده: برای حاج رمضان، ایران حکم مادر را داشت؛ کشورش برای او مثل مادر بود. این مسیله قطعاً از انقلاب جدا نبود. همیشه در صحبتهایش به بچهها میگفت: «شما باید در ایران، تحت حمایت و چارچوب ولایت فقیه زندگی کنید.» برای او هرگز از یکدیگر جدا نبودند.
تسنیم: شما دو فرزند دارید، فاطمه معصومه و محمدحسین. پیش از اینکه به محور و موضوع دیگری بپردازیم، نامگذاری آنها چگونه انجام شد؟
زهرا حماده: فاطمه معصومه در قم، در نزدیکی حرم حضرت معصومه (س)، به دنیا آمد. زمان تولدش با ولادت حضرت فاطمه معصومه (س) مصادف بود؛ به همین دلیل نامش را فاطمه معصومه گذاشتیم. درباره محمدحسین هم حاج رمضان از مدتها قبل میگفت: «من نذر کردهام و آرزو دارم که اگر پسری نصیبم شود، به دلیل عشق من به امام حسین (ع)، نامش را محمدحسین، بگذارم.» ارتباط بسیار عمیقی با امام حسین (ع) داشت.
تسنیم: پیش از اینکه به محور مقاومت در لبنان و رابطه حاج رمضان با مقاومت لبنان بپردازیم، آیا حاج قاسم سلیمانی برای ایشان پیام میفرستادند، یا با ایشان ارتباط داشتند؟ از حاج قاسم سلیمانی، بهویژه هنگام تولد دو فرزندتان، چه هدیهای دریافت کردید؟
زهرا حماده: حاج قاسم از اینکه حاج رمضان صاحب فرزند شده بود، خیلی خوشحال بود. همیشه تولد فاطمه و محمدحسین را به ما تبریک میگفت. حتی در آخرین روزها تماس گرفت و تولد محمدحسین را به حاج رمضان تبریک گفت و گفت: «من خیلی خوشحالم.» گفت: «الحمدلله، حالا دو فرزند داری؛ من سفری به عراق در پیش دارم و انشاءالله بعد از بازگشت از عراق، میآیم دیدنتان و محمدحسین را با دست خودم در آغوش میگیرم.» اما متاسفانه حاج قاسم از عراق بازنگشت...
تسنیم: هدیه خاصی از حاج قاسم گرفتید؟
زهرا حماده: یادم هست وقتی دخترم فاطمه به دنیا آمد، یک تکه پارچه متبرک از حرم امام رضا (ع) و تربت امام حسین (ع) به ما هدیه داد. حاج قاسم سفارش کرده بود که به محض اینکه فاطمه را در آغوش گرفتی، کمی از تربت امام حسین (ع) را در دهانش بگذار.
تسنیم: درباره حاج قاسم سلیمانی، دوست عزیز حاج رمضان و رفیق راه، مسیر و شهادت او صحبت کردیم. درباره سید حسن نصرالله چطور؟ سید حسن چه هدیهای به شما میداد؟
زهرا حماده: سید حسن در اوایل ازدواجم با حاج رمضان، یک قرآن به من هدیه داد که دعای کوچکی برای من و حاج رمضان روی آن نوشته شده بود. بعد از آن، وقتی فهمید باردار هستم، همراه حاج رمضان برایم بستهای میفرستاد که داخلش کشمش، خرما، گردو و بادام بود. حاج رمضان میگفت: «این از دست سید حسن است.» روی آنها دعا خوانده بود تا منِ باردار آنها را بخورم و متبرک شوم. البته چند بار هم سجاده نماز فرستاد. در آخرین مورد، به حاج رمضان گفتم: «روی این سجاده بعد از سید حسن نماز بخوان تا بیشتر متبرک شود، بعد من روی آن نماز میخوانم.» حاج رمضان خندید و بعد به من گفت: «چشم، روی آن نماز میخوانم.» این سجاده آخرین هدیهای بود که از سید حسن دریافت کردیم.
تسنیم: باید بگوییم خوشا به سعادتتان یا حتی فراتر از آن.
زهرا حماده: الحمدلله، این توفیقی از جانب خداوند بود؛ اینها همان یادگارهایی هستند که از شهدا برای ما باقی میماند.
تسنیم: درست است. زهرا خانم، تنها فلسطین در مسیر زندگی حاج رمضان حضور نداشت، بلکه لبنان و مقاومت لبنان نیز بخشی از میدان بودند که حاج رمضان طی تمام این سالها در آنها فعالیت میکرد. ایشان درباره مقاومت لبنان، درباره شهادت سید حسن نصرالله، مجروحان، رزمندگان و اشغالگری اسراییل در لبنان چه میگفت؟
خانم زهرا حماده: نگاهش به جوانان مقاومت بسیار ویژه و عمیق بود. میگفت: «جوانان مقاومت، جوانانی متفاوت و برجستهاند. جوانان مقاومت با همه جوانها فرق دارند؛ قدرتمندند، خستگیناپذیرند؛ گرسنگی و سرما برای آنها بیمعنی است.» در واقع آنها را «کوههای استوار جنوب» توصیف میکرد. وقتی میفهمید یکی از جوانان به شهادت رسیده، بسیار متاثر میشد؛ خیلی ناراحت میشد و میگفت: «ما یکی از جوانهایمان را از دست دادیم.» اما میگفت: «شهادت مبارکش باشد.»
خبرنگار تسنیم: ما همیشه این را میگوییم که جوانان محور مقاومت بینظیر هستند.
زهرا حماده: بله، واقعاً بینظیرند.
تسنیم: ایشان معتقد بود که مسیر فلسطین فقط از خود فلسطین نمیگذرد، بلکه عرصههای مقاومت در آن به هم پیوند میخورند. چند لحظه پیش اشاره کردید؛ در سوریه، لبنان، فلسطین و ایران. اما ایشان رابطه میان مقاومت در لبنان و مقاومت در فلسطین را چگونه میدید؟
زهرا حماده: تفکیکناپذیر بودند، چون یک دشمن مشترک وجود داشت. این دو را بخش جداییناپذیر از جبهه مقاومت میدانستند. ایشان همواره برای برقراری ارتباط و هماهنگی میان نیروهای مقاومت فلسطین و مقاومت لبنان تلاش میکرد تا در یک جبهه باشند. در بیشتر دیدارها و گفتوگوهای تلویزیونی که با رهبر شهید انقلاب داشتند، گروههای مقاومت فلسطین و لبنان نیز حضور داشتند؛ چون ایشان معتقد بودند این گروهها همگی یکدل و یکپارچهاند و دشمن مشترکی دارند.
تسنیم: آیا اطلاع دارید که ایشان به فلسطین سفر کرده بودند یا خیر؟
زهرا حماده: یک بار از ایشان در این مورد پرسیدم، خندید و به شوخی گفت: «چرا زیاد سوال میپرسی؟»
تسنیم: پس احتمالاً به فلسطین سفر کرده بودند...بیایید قدری هم درباره پدری صحبت کنیم که بچهها او را میشناختند. همانطور که شما پیش از آغاز مصاحبه اشاره کردید، ایشان علاقه زیادی به داشتن فرزند داشت و دوست داشت فرزندانی داشته باشد که راه مقاومت را ادامه دهند و این میراث پدری را به نسلهای آینده منتقل کنند. ما و بسیاری از مردم، حاج رمضان را به عنوان یک فرمانده میشناختیم؛ اما ایشان برای فرزندانش پیش از هر چیز یک پدر مهربان و دلسوز بود.
شهید محمد سعید ایزدی به عنوان یک پدر چگونه با فرزندان خود رفتار میکرد؟ تا چه میزان در زندگی روزمره فرزندانش حضور داشت و آیا از نزدیک پیگیر مسایل آنها بود؟ همچنین رابطه ایشان با دو دختری که از همسر شهید پیشین شما به یادگار مانده بودند، چگونه بود و با آنها چه برخوردی داشت؟
زهرا حماده: وقتی من با حاج رمضان ازدواج کردم، دخترانم «آیه» و «لیان» به ترتیب چهار سال و دو سال داشتند. آنها از همان ابتدا او را پدر واقعی خود میدانستند. وقتی پدر خودشان به شهادت رسید، لیان تنها 20 روز داشت و آیه هم دو ساله بود؛ بنابراین هیچ خاطرهای از پدرشان نداشتند. به همین دلیل دخترانم شهید محمد سعید ایزدی را به عنوان پدر خود میشناختند و او را «بابا» صدا میزدند.
حاج رمضان با دخترانم بسیار مهربان بود. هیچوقت احساس نمیکردم که او فقط همسر باشد؛ واقعاً مثل یک پدر بود. وقتی برای اولین بار متوجه شدند که من باردار هستم، با چشمانی گریان با خدا راز و نیاز کرد و گفت: «خداوندا نگذار محبت فرزند خودم باعث شود محبتم به این دو کودک یتیم کمرنگ شود.» شاید همین دو کودک باعث شد که خداوند فرزند دیگری نیز به ما عطا کند. هیچوقت بین هیچکدام از بچهها فرق نمیگذاشت. حتی وقتی فاطمه به دنیا آمد، به هیچ عنوان بین بچهها فرق نمیگذاشت؛ بلکه برعکس، حتی به آن دو بیشتر از فاطمه محبت میکرد. یک روز به ایشان گفتم: «وقتی فاطمه بزرگ شود ممکن است بفهمد که بین او و دختران من فرق میگذارد.» اما ایشان میگفتند: «آیه و لیان برای من در اولویت هستند؛ بعد از آنها، دخترم فاطمه.»
تسنیم: سبحانالله؛ در زندگی چه چیزهایی از ایشان یاد گرفتید؟
زهرا حماده: در وهله اول، تواضع، مهربانی و خوشزبانی را از ایشان یاد گرفتم. ایشان همیشه خوشکلام و مهربان بودند؛ مهربانیای که هیچ حد و مرزی نداشت. من از ایشان یاد گرفتم که به درد دلهای مردم گوش بدهم و مشکلاتشان را حل کنم. حاج رمضان هر وقت میفهمید به کسی ظلم شده یا حقی از کسی ضایع شده، نهایت تلاش خود را میکرد تا به او کمک کند و حق از دسترفتهاش را بازگرداند. از ایشان رافت و دلسوزی نسبت به مردم را یاد گرفتم. ایشان نسبت به ایتام و فرزندان شهدا محبت ویژهای داشتند. میدانید که این بچهها همیشه نیاز دارند کسی مراقبشان باشد و حالشان را بپرسد تا هیچوقت احساس تنهایی نکنند. حاجی نمونه بارز چنین شخصیتی بود. تا آنجا که میتوانست به دیدن خانوادههای ایتام و شهدا میرفت. وقتی نمیتوانست به خانه آنها برود، آنها را به محل کارش دعوت میکرد و همیشه با فرزندان شهدا در ارتباط بود و از حالشان باخبر میشد.
اگر از من بپرسید که فرزندانم چگونه با پدرشان در ارتباط بودند، باید بگویم از طریق نامهنگاری و پیامهای مکتوب؛ این نامهها را به دوستان میسپردیم تا به دست حاج رمضان برسانند. ایشان حتی از راه دور هم پیگیر زندگی تحصیلی و شخصی فرزندانمان بودند و همواره تاکید میکردند که بچهها باید در درسهایشان موفق باشند. در نامههایشان درباره نماز از بچهها میپرسیدند. در هر نامه از بچهها سوال میکردند: «نمازتان را چگونه میخوانید؟ مبادا نماز را به تاخیر بیندازید. سعی کنید نمازتان را اول وقت بخوانید.» وقتی فاطمه به سن تکلیف رسید، به او میگفت: «دخترم، آیه را الگوی خودت قرار بده.» چون آیه کسی است که او را بزرگ کرد و به او آموزش داد. آیه تا امروز هم همیشه نماز شب را به جا آورده است و دختر بسیار مقیدی است؛ دقیقاً مانند پدرش که به قرایت زیارت عاشورا، دعای عهد و زیارت جامعه و پیش از خواب پایبند بود. وقتی رفتار آیه را میبینم، ناخودآگاه حاج رمضان را به یاد میآورم.
تسنیم: همانطور که قبلاً فرمودید، بچهها از زمانی که چشم باز کردند، ایشان را به عنوان پدر خود شناختند. شما چه شباهتی به حاج رمضان دارید؟ از نظر شخصیتی فکر میکنید چه شباهتی به ایشان دارید؟ یعنی خودتان را از چه نظر شبیه ایشان میدانید؟
زهرا حماده: او در بسیاری از مسایل معتقد بود که هیچ چیز غیرممکن نیست. من هم همین باور را دارم؛ هیچ چیز در این دنیا غیرممکن نیست. وقتی چیزی را میخواهم، باید برای به دست آوردن آن تلاش کنم و تا رسیدن به آن دست برندارم. این یکی از ویژگیهای مشترک میان ما بود؛ امید، امید به زندگی.
حتی یک بار به خاطر دارم، فاصله سنی فاطمه و محمدحسین سه سال است. من دوست داشتم فرزند بعدیام هرچه زودتر به دنیا بیاید، اما دیرتر باردار شدم. آن موقع به عراق رفتیم، آزمایش دادم و مشخص شد باردار نیستم. خیلی ناراحت شدم و گریه کردم. به حاج رمضان گفتم: «شما واقعاً ناراحت نشدی؟» او گفت: «من در اینجا در کنار مولایم امیرالمومنین (ع) و امام حسین (ع) هستم، از آنها حاجتم را خواستم؛ فکر کردی ناامید میشوم؟ من حتماً حاجتم را از ایمه (ع) میگیرم و دعایم بیپاسخ نمیماند.» و وقتی ما از سفر اربعین بازگشتیم، پس از دو ماه محمدحسین را باردار شدم.
تسنیم: وقتی قرار بود پسرتان محمدحسین به دنیا بیاید، میدانید که در فرهنگ جوامع عربی معمولاً خبر به دنیا آمدن فرزند پسر را با شادی و هیجان بیشتری اعلام میکنند. همسرتان وقتی فهمید فرزندش پسر است، چه واکنشی نشان داد؟
زهرا حماده: کاملاً عادی رفتار کرد. من شادی در چشمانش را در تولد فاطمه دیدم. او خیلی دختر دوست داشت؛ میگفت دخترها مثل گل هستند، باید خیلی از آنها مراقبت کرد و خیلی نگران احساساتشان بود. البته از تولد محمدحسین هم خوشحال شد، ولی شادی خیلی زیادی را در ایشان هنگام تولد فاطمه شاهد بودم.
تسنیم: ولی فرزند پسر هم ثمرهای خواهد بود که برای مقاومت به دنیا آمده...
زهرا حماده: بله، درست است، ولی حاج رمضان به دخترها علاقه وافری داشت. البته وقتی محمدحسین به دنیا آمد، حاجی در بیمارستان کنارم ماند. خیلی گریه میکرد و از تولد پسرمان بسیار خوشحال بود. یادم هست یکی از دوستانش به او گفت که به خانه برود و کمی استراحت کند، اما او گفته بود: «نه، میخواهم تمام شب را همینجا در کنار زهرا و محمدحسین بمانم.»
تسنیم: آیا حاج رمضان خانوادهاش را به چیزی سفارش کرد که پس از شهادتش به آن پایبند بمانید؟
زهرا حماده: همیشه به خاطر یک موضوع از من عذرخواهی میکرد. میگفت: «من شما را با خودم وارد مسیری کردم که شاید نمیخواستی واردش شوی. من مسیولیت سنگینی بر عهده تو گذاشتم که شاید خودت راضی به آن نبوده باشی.» میگفت: «ممکن است جان تو و دخترانم را به خطر انداخته باشم.» من هم به ایشان میگفتم که اصلاً چنین نگرانی ندارم.
زمانی که من از سوریه به لبنان میآمدم، بیشتر ناراحت میشد. در حالت عادی این مسیر یک ساعت یا یک ساعت و نیم طول میکشید، اما به دلیل ملاحظات امنیتی گاهی پنج تا شش ساعت طول میکشید تا به ایشان برسم. به همین دلیل او بارها از من و دخترانش عذرخواهی میکرد. به محمدحسین میگفت: «ببخشید باباجان، من شما را خسته کردم.» به ایشان میگفتم که ما واقعاً احساس خستگی نمیکنیم. واقعاً هم همینطور بود. من در جواب به ایشان میگفتم: «این سفر برای من شیرینتر از عسل است.» من به دیدار محبوبم میرفتم؛ پس چطور ممکن بود خستگی راه را احساس کنم؟ حتی بچهها هم احساس خستگی نمیکردند. اما پس از شهادت ایشان تازه احساس خستگی کردیم.
تسنیم: چه میراثی از حاج رمضان برایتان به یادگار مانده است؟
زهرا حماده: از ایشان یاد گرفتهام که همیشه صدای مظلوم را بشنوم. هر جا ظلمی بود، سعی کنم این ظلم را از بین ببرم. هر جا کودک یتیمی باشد، نگذارم احساس تنهایی کند. همیشه سعی میکنم مثل حاج رمضان مهربان باشم و مهربان باقی بمانم.
تسنیم: زیباترین خاطرهای که دارید و هنوز هم با جزییات به خاطر میآورید چیست؟ چه وقتی حاج رمضان واقعاً خوشحال بودند و چه چیزی بیشتر از همه ناراحتشان میکرد؟
زهرا حماده: بیشتر اوقات، وقتی دور یک سفره کنار هم جمع میشدیم، حاج رمضان شوخی میکرد و میخندید. با بچهها شوخی میکرد، با هم صحبت میکردیم و میخندیدیم. خود شهید میگفتند: «وقتی مدت زیادی از هم دور میمانیم و کنار هم نیستیم، احساس خستگی میکنم.» حتی در آخرین نامههایی که برای بچهها فرستادند، گفته بودند: «خیلی دلم گرفته که نمیتوانم شما را ببینم.»
ایشان میگفتند زیباترین لحظات زندگیشان زمانی است که در کنار خانواده و فرزندانم هستند؛ به آنها نصیحت میکنم و به حرفهایشان گوش میدهم. بیشتر در ماه محرم بود که ناراحت و اندوهگین میشدند. در ماه محرم دوست داشتند همیشه تلویزیون روشن باشد و برنامهها و مجالس عزاداری پخش شود. ایشان در این ایام همواره برای بچهها درباره کربلا میگفت: «امام حسین (ع) کیست؟» میگفت: «اشک و گریه کافی نیست؛ ما به عمل و اقدام در این مسیر، به غم و گریه نیاز داریم.»
تسنیم: شما اشاره کردید که حاج رمضان به خاطر شرایط دشوار امنیتی که شما و فرزندانتان مجبور بودید تحمل کنید، بارها و بارها از شما عذرخواهی میکرد. خود ایشان هم سالهای زیادی از زندگی خود را در شرایط امنیتی حساسی سپری کردند. مدتی پنهانی و دور از چشم دیگران زندگی کردند و شرایط بسیار سختی داشتند؛ بهگونهای که همواره جانشان در خطر بود. این موضوع چه تاثیری بر زندگی خانواده گذاشت و چه زمانی فرزندانتان متوجه شدند پدرشان فردی عادی نیست؟
زهرا حماده: وقتی دخترم بزرگتر شد، از من میپرسید چرا همه بچهها صبح با پدرشان به مدرسه میآیند، در برنامهها و جشن پایان سال کنار بچههایشان هستند، اما بابای من هیچوقت نیست؟ فاطمه خیلی درباره این موضوع از من سوال میکرد. من کمکم برایش توضیح دادم که پدرش به دلیل شرایط خاصی که دارد، نمیتواند همیشه کنار ما باشد، ولی او قطعاً با ماست و کارنامهای که گرفتی، به او نشان میدهی و در تمام جزییات همراهت است و به تو میگوید عکسها را بفرست و برایت پیامهای قشنگ و هدیه میفرستد. فاطمه به تدریج با این شرایط کنار آمد.
اما در ماههای آخری که ما در لبنان بودیم و حاج رمضان در ایران بود، فاطمه خیلی گریه و بیتابی میکرد. البته همه بچههایمان گریه میکردند، اما فاطمه جور دیگری بیقرار بود. میگفت: «دلم برای بابا تنگ شده، دلم میخواهد در کنار بابا نماز جماعت بخوانم. دلم میخواهد بابام با دستهای خودش به من غذا بدهد؛ از همان غذاهایی که خودش برایمان درست میکرد.» او در این اواخر خیلی گریه میکرد. یک هفته قبل از شهادت پدرش خوابی دیده بود. خواب دیده بود که در حرم امام رضا (ع) حضور دارد. همهجا سرسبز و زیباست. پدرش را آنجا دید و دوید تا او را در آغوش بگیرد، اما ناگهان روح حاج رمضان از جسمش جدا شد و به سمت آسمان رفت. فاطمه همچنان در خواب گریه میکرد و بعد خوابش را برایم تعریف کرد. من احساس کردم شاید زمان شهادت حاج رمضان نزدیک باشد. واقعاً هم سه روز بعد ایشان به شهادت رسیدند.
تسنیم: زهرا خانم، همسر اول شما، شهید احمد، چگونه به شهادت رسید؟ احساس نکردید انتخاب دوم شما، در یک مسیر سخت، مسیر مقاومت و در یک پرونده حساس قرار دارد؟ نترسیدید که همسر شما، حاج رمضان، را از دست بدهید؟
زهرا حماده: خیر، من هیچگونه نگرانی و ترسی نداشتم، چون کاملاً از انتخابم مطمین بودم. حاج رمضان از همان ابتدای آشنایی به من گفتند: «من سرباز رهبر معظم انقلاب (ره) و سید حسن نصرالله هستم.» وقتی این جمله را شنیدم، چشمانم برق زد و این سخنان برایم بسیار جذاب بود؛ چون احساس میکردم بالاخره راهم را پیدا کردم. بالاخره میتوانم در راه مقاومت، یعنی مسیر سید حسن نصرالله (رض) و رهبر معظم انقلاب (ره)، گام بردارم و به سعادتمندی برسم. احساس میکردم کسی که دستم را در این مسیر بگیرد، یقیناً مرا به بهشت خواهد رساند. از این بابت خیلی خوشحال بودم و میدانستم که همسرم روزی به شهادت خواهد رسید. ایشان همیشه بعد از نماز دعایشان این بود: «خدایا، شهادت را نصیب ما کن.»
تسنیم: حاج رمضان درباره شهادت چه میگفت؟
زهرا حماده: همیشه میگفت: «خوش به حال کسی که به شهادت برسد.» میگفت شهدا با محمد و آل محمد (ص) و امام حسین (ع) محشور میشوند. شهدا بندگان ویژه خدا و مقرب درگاه الهی هستند. او همیشه درباره شهدا با فرزندانمان صحبت میکرد و حتی گاهی از برخی روایات ایمه (ع) برایشان مثال میزد. دخترم آیه، از طریق روایتهایی که حاج رمضان برایش نقل میکرد، ارتباط خاصی با شهدا و سیدالشهدا (ع) پیدا کرده بود.
خبرنگار تسنیم: وقتی خبر شهادت سید حسن نصرالله (رض) را شنیدید، چه احساسی داشتید؟
خانم زهرا حماده: یکی از سختترین لحظات بود.
تسنیم: برخورد حاج رمضان با این خبر چگونه بود؟
زهرا حماده: در آن زمان من و حاج رمضان در تهران بودیم. قرار بود مدتی کنار هم باشیم. ایشان در تهران کاری داشتند و من هم بعداً به ایشان ملحق شدم. شبی که خبر شهادت سید حسن نصرالله را شنیدیم، در ابتدا این خبر هنوز قطعی نشده بود و فقط شایعاتی در اینباره در رسانهها منتشر میشد. به حاج رمضان گفتم: «راستش را به من بگو... دیگر طاقت ندارم.» ایشان به من میگفتند که این شبکههای تلویزیونی موضعی مخالف ما دارند و نباید به شایعات آنها گوش دهیم. اما من به شدت نگران بودم و اشکهایم بیاختیار سرازیر میشد. میگفتم: «نمیدانم چرا اینقدر بیقرارم.» از طرفی به اینترنت و تلفن همراه دسترسی نداشتیم و از هیچ چیز خبر نداشتیم. داخل یک خانه مانده بودیم و هیچگونه دسترسی جز به یک تلویزیون نداشتیم.
حدوداً ساعت چهار صبح بود که متوجه شدم رفتار حاج رمضان تغییر کرده است. از ایشان پرسیدم: «اتفاقی افتاده یا خبری درباره سید حسن به دستت رسیده؟» گفت: «نه» و تلویزیون را خاموش کرد. سعی میکرد تمام وسایل ارتباطی را از دسترسم دور کند. دیگر اجازه نمیداد تلویزیون هم ببینم. واقعاً یکی از سختترین لحظات و روزهای عمرمان بود.
حاج رمضان به من گفتند: «چمدانهای شما را بستم و باید به سوریه برگردید.» به ایشان گفتم: «چرا حاجی؟» گفت: «کاری برای من پیش آمده است.» بعد از آن، ساعت 6 صبح بود که شنیدم یکی از دوستانش تماس گرفت و به او گفت: «چیزی جلوی زهرا نگو. نگذار لباس سیاه بپوشد و تا وقتی به سوریه نرسیده، نگذار چیزی بفهمد.» من فارسی خوب بلد نیستم، اما این جملات را متوجه شدم. به حاج رمضان گفتم: «شما همین حرفها را زدید؟» حاجی گفت: «نه، تو فارسی بلد نیستی، درست متوجه نشدی.» سپس به من گفت: «پرواز شما آماده است.» من گفتم: «پس شما میخواهی کجا بمانی؟» گفت: «در ایران میمانم.»
آن وقت من به سوریه رسیده بودم و تا وقتی به سوریه برسم، از چیزی خبر نداشتم. وقتی گوشیام را روشن کردم، یکی از دوستان حاجی پیام تسلیت فرستاد و گفت که حاج رمضان به شما میگوید مراقب خودت و بچهها باش. پس از آن دیگر هیچ خبری از حاج رمضان به دستم نرسید.
دو ماه بعد، بلافاصله مستقیم به لبنان برگشتم تا حاج رمضان را ببینم. دیدم خیلی لاغر شده بود و خستگی از چهرهاش پیدا بود. گفتم: «تو اینجا بودی؟» گفت: «بله، از زمان شهادت سید حسن اینجا بودم.» گفتم: «چطور توانستی این درد را تحمل کنی؟ تو یکی از عزیزانت را از دست دادی.» گفت: «خودم را به خداوند سپردم و به او اعتماد و باور کامل دارم. میدانم که ما را تنها نمیگذارد. همانطور که پس از شهادت سید عباس، سید حسن آمد و راه ایشان را ادامه داد. الان هم شیخ نعیم قاسم هست. خداوند انشاءالله ایشان را حفظ کند. اکنون دیگر بعد از خدا امیدمان به ایشان است.»
تسنیم: مجدداً به روزهای پایانی پیش از شهادت حاج قاسم باز میگردیم. همانطور که فرمودید، شهادت سید حسن نصرالله واقعاً دل همه ما را شکست. با این اتفاق، کمرمان شکست. پس حاج رمضان چطور با این قضیه کنار آمد؟ ایشان پیش از این، اولین دوست خود حاج قاسم سلیمانی را از دست داده بود و بعد از ایشان هم شهادت سید حسن نصرالله؛ در روزهای پایانی، پیش از شهادت حاج رمضان در قم، شما کجا تشریف داشتید و چه شرایطی داشتید؟ لطفاً برایمان توضیح دهید.
زهرا حماده: در آن زمان من و بچهها در لبنان بودیم. او همواره پیام میفرستاد که «این هفته میآیم»، اما این آمدنها هربار به دلیل ترور شخصیتها در بیروت به تاخیر میافتاد. آخرین بار به ما قول داد که برای مراسم تشییع سید حسن نصرالله میآید. من و بچهها منتظر آمدنش بودیم، اما بعد از مدتی پیامی فرستاد و عذرخواهی کرد که نمیتواند در مراسم حضور پیدا کند؛ چون حضور او در مراسم تشییع ممکن بود جان بسیاری از مردمی را که در بیروت بودند، به خطر بیندازد. رژیم صهیونیستی در آن زمان مصمم بود ایشان را هدف قرار دهد. بنابراین متاسفانه حاج رمضان نتوانست در مراسم حضور پیدا کند. پس از آن، ایشان به من گفت که بهتر است شما به ایران بیایید. من گفتم کمی صبر کند، چون بچهها امتحان داشتند. اما متاسفانه جنگ در ایران تشدید شد و حاج رمضان پیش از آنکه دوباره بتوانیم ایشان را ببینیم، به شهادت رسیدند.
تسنیم: خداوند به شما اجر بدهد. چگونه از شهادت حاج رمضان مطلع شدید؟ در چه شرایطی خبر شهادت ایشان را شنیدید و چه واکنشی نشان دادید؟
زهرا حماده: ما در بیروت بودیم. ساعت حدود 2:45 بامداد بود. در آن روزها اصلاً خواب به چشممان نمیآمد. من و بچهها دایماً اخبار را پیگیری میکردیم و استرس داشتیم؛ حتی یک ثانیه هم نمیتوانستیم چشم روی هم بگذاریم. آن شب یکی از دوستانم به خانه ما آمد. فکر میکنم فقط پنج دقیقه، شاید از ساعت 2:45 تا 2:50 خوابم برد. در حالی که نفسم بند آمده بود، بیدار شدم. دوستم رفت و برایم یک لیوان آب آورد و گفتم که نمیتوانم نفس بکشم. دوستم لیوان آب را به من داد و گفت: «الان وقت اذان صبح است، بلند شو، کمی بنشین و تا اذان صبر کن.» گفتم خیلی خستهام، میخواهم بخوابم. بعد از آن تا حدود 8 صبح خوابیدم.
بعد یکی از دوستانم تماس گرفت و گفت: «امحسین، در خانه بمان؛ احتمال دارد حاج رمضان مجروح شده باشد.» به او گفتم: «لطفاً حقیقت را بگو؛ حاجی مجروح شده یا به شهادت رسیده است؟» گفت: «احتمالاً مجروح شده، هنوز خبر قطعی به دستمان نرسیده.» اما وقتی در اینترنت جستوجو و تلویزیون را روشن کردم، خبر ترور ایشان را دیدم. یکی از سختترین لحظات زندگیم بود، اما خداوند متعال به من صبر و آرامش عطا کرد. با خودم فکر میکردم که به بچهها چه بگویم؟ به خانوادهام چه بگویم؟ چگونه این خبر را برسانم؟
بعد یک نفس عمیق کشیدم. اولین اقدامم تماس با خانوادهام بود. به آنها گفتم: «اگر میخواهید از سوریه به لبنان بیایید، باید خیلی احتیاط کنید و نباید کسی بفهمد، چون از نظر امنیتی شرایط بسیار حساس است.» مادرم در ابتدا جواب تلفنم را نمیداد. هر بار که تماس میگرفتم، جواب نمیداد. بعد پدرم جواب تلفن را داد. میگفتم: «تلفن را به مادرم بدهید.» مادرم به خاطر اینکه آنقدر گریه کرده بود، قادر به صحبت کردن نبود. به او گفتم: «مادر، گریه نکن. همه ما میدانستیم که حاج رمضان یک روز به مقام شهادت نایل میشود. از همان ابتدای ازدواجمان شما به من گفتید: «زهرا، مسیر حاج رمضان، مقصدش شهادت است؛ آیا آمادگی پذیرش چنین چیزی را داری؟» من آن زمان این شرایط را پذیرفته بودم و الان هم راضیام به رضای خدا؛ به هرچه خداوند مقدر کرده، راضی هستم. من الان نگران شما هستم؛ با آرامش بیرون بروید، من قوی هستم.» مادرم به من گفت: «تو واقعاً همان زهرایی؟» گفتم: «به خدا همان زهرا هستم.»
تسنیم: سبحانالله، خداوند دلها را آرام میکند.
زهرا حماده: سپس با خودم فکر کردم چطور این خبر را به بچهها بدهم. بچهها را آرام بیدار کردم و از آنها پرسیدم: «پدرتان همیشه بعد از نماز چه دعایی میکرد؟» آیه، دختر بزرگم، گفت: «بابا شهید شد؟» به آنها گفتم: «بابا همیشه دعا میکرد به شهادت برسد. پس اگر شهید شده باشد، ما باید خیلی خوشحال باشیم.» بچهها شروع کردند به گریه کردن و تلویزیون را روشن کردند تا مطمین شوند خبر درست است.
من در آن لحظات نمیدانم چطور این اتفاق افتاد، اما حس کردم خیلی قوی شدم. به بچهها گفتم: «ما نباید گریه کنیم، نباید سر و صدا کنیم؛ بلکه باید آرامش خودمان را حفظ کنیم، چون شرایط حساسی داریم.» ما در بیروت، در منطقهای بیرون از ضاحیه بودیم. به بچهها گفتم: «آرام باشید و به من کمک کنید تا ببینم چه کار باید بکنیم.» کمکم بچهها هم آرامش خود را حفظ کردند. چند ساعت بعد، خانوادهام نیز نزد ما آمدند. تا شب همهمان از شدت خستگی درمانده شدیم. با خودمان میگفتیم انشاءالله این خبر درست نباشد. من همچنان با نگرانی و اضطراب با خودم میگفتم: «خدایا، ممکن است این خبر دروغ باشد؟» تا زمانی که جمهوری اسلامی ایران خبر شهادت ایشان را رسماً اعلام کرد و یکی از سختترین لحظات زندگیام رقم خورد.
تسنیم: پس از شهادت حاج رمضان، آیا درباره ابعاد نقش او، نوع خاصی از ماموریت یا خدمت مشخصی در مقاومت که پیش از این از آن اطلاع نداشتید، اطلاعات جدیدی به دست آوردید؟
زهرا حماده: چیزی که من درباره ایشان میدانم و شاهد بودم، این است که تمام وقت و زندگیاش را در مسیر مقاومت و فلسطین و برای خدمت به این مسیر گذاشته بود. اما چیزی که بعد از شهادت ایشان متوجه شدم این بود که فعالیتهای ایشان بسیار گستردهتر از چیزی بود که تصور میکردم. حاج رمضان واقعاً خواب نداشت؛ اصلاً استراحت نمیکرد. حتی وقتی به خانه میآمد، میگفت: «دو روز است نخوابیدهام.» به او میگفتم: «خب، پس کمی استراحت کن.» او پاسخ میداد: «نه، باید به کارهایم برسم.»
نماز شب، زیارت عاشورا و زیارت جامعه میخواند. یک بار که در حال خواندن زیارت جامعه بود، چند لحظه خوابید، بعد مجدداً بیدار شد و ادامه داد. به او گفتم: «اگر توان خواندن ادعیه را ندارید، میتوانید بخوابید؛ خداوند که شما را به این خاطر مجازات نمیکند.» اما او میگفت: «نه، من با خدا عهد بستم که اگر به من فرزند بدهد، هر شب دعای عهد یا زیارت جامعه بخوانم.» سپس شروع به گریه کردن کرد و گفت: «خدایا، مگر میشود که من برایت شرط بگذارم؟! تو چه به من فرزند میدادی و چه نمیدادی، من به خواندن زیارت جامعه پایبند بودم.»
تسنیم: زهرا خانم، پیش از این مصاحبه گفتیم که نام شهید حاج رمضان را شنیده بودیم، اما چیزی درباره شخصیت ایشان، ویژگیهایشان و جزییات فعالیتها و مسیری که در آن گام برمیداشتند، نمیدانستیم. آیا شما هم اینطور فکر میکنید که مردم پس از شهادت حاج رمضان، تازه او را شناختند و به جایگاه ایشان پی بردند؟ و امروز دوست دارید جهان درباره حاج رمضان چه جنبهای را بداند که پیش از این نمیدانست؟
زهرا حماده: دوست دارم مردم بدانند که او پدری بسیار مهربان بود. او به معنای واقعی کلمه مردی بسیار بزرگوار بود. همانقدر که بیرون از خانه جدی و قوی است، داخل خانه مهربان و دلسوز است و به محض اینکه در اخبار کودکی را میبیند که از کودکان غزه یا جای دیگری آسیب میبیند، اشکش بیاختیار سرازیر میشود. هرگاه مظلومیت کسی را میدید یا میشنید، به شدت تحت تاثیر قرار میگرفت.
تسنیم: اگر از شما بخواهیم مطلبی درباره حاج رمضان بگویید که در طول این مصاحبه به آن اشاره نکردهاید یا در هیچ گزارش، بیانیه و یا شبکههای تلویزیونی دربارهاش نشنیدیم، چه میگویید؟
زهرا حماده: حاج رمضان عاشق طبیعت بود. درختان، نور خورشید و سرسبزی را دوست داشت. عاشق این بود که زیر باران قدم بزند. زمانی که صدای بارش باران را میشنید، گریه میکرد. میگفت: «قدم زدن زیر باران را دوست دارم، اما گریهام به خاطر بچههای غزه است. آنها چگونه در چادر زندگی کنند؟ چطور میتوانند این شرایط سخت را تحمل کنند؟»
تسنیم: اگر همین الان حاج رمضان برای پنج دقیقه به جای من روی این صندلی نشسته بودند، به ایشان چه میگفتید؟ و درباره چه چیزی با ایشان صحبت میکردید؟
زهرا حماده: در ابتدا، به او میگفتم خیلی دلم برایش تنگ شده است. بچههایمان خیلی دلتنگ شما هستند. ما مسیری را که شما انتخاب کردی ادامه میدهیم. به هر حرفی که زدی عمل میکنیم و به هر باوری که داشتی معتقد میمانیم.
تسنیم: درباره آخرین نامهای که به حاج رمضان نوشتید، برایمان بگویید.
زهرا حماده: در آخرین نامهای که نوشتم، کمی گلایه کردم که چرا آنقدر بین ما فاصله افتاده است. تقریباً پنج ماه بود که همدیگر را ندیده بودیم. ایشان در نامه به من پاسخ داد که وضعیت شما بهتر است. شما کنار بچهها هستی، ولی من دور از بچهها احساس غربت میکنم. من جگرم میسوزد.
تسنیم: ما احساسات و اشکهای شما را درک میکنیم، اما میخواهیم حاج رمضان را در نقش همسر و پدر بشناسیم؛ چون درباره حاج رمضان به عنوان یک فرمانده میتوانیم در کتابها یا در منابع مختلف بخوانیم و بشنویم، اما درباره حاج رمضان به عنوان همسر و پدر، فقط شما میتوانید ما را با شخصیت و خصوصیات ایشان آشنا کنید. چند سال بود ازدواج کرده بودید؟
زهرا حماده: 12 سال.
تسنیم: چند سال از شهادتشان میگذرد؟
زهرا حماده: تقریباً یک سال و چهار ماه سپری شده است.
تسنیم: امروز، بعد از گذشت این مدت، شما بیشتر چه احساسی نسبت به شهادت حاج رمضان دارید؟ آیا بیشتر احساس فقدان و دلتنگی میکنید، یا احساس غرور و افتخار؟ یا اینکه احساسی آمیخته از دلتنگی و غرور دارید؟
زهرا حماده: اول از همه احساس غم و فقدان میکنم؛ چون من یک دوست، شریک زندگی و یک همراه عزیز را از دست دادم. پدر فرزندانم را از دست دادم. همینطور احساس افتخار و غرور میکنم که 12 سال با چنین مرد بزرگی زندگی کردم. احساس میکنم انسان متفاوتی هستم که 12 سال در کنار حاج رمضان زندگی کردم و از ایشان صاحب فرزند شدم. این توفیقی بود که خداوند متعال نصیب من کرد. من خودم این مسیر را انتخاب نکردم، بلکه الطاف خداوند متعال بود که مرا در این مسیر قرار داد.
خیلی از من میپرسند: «اگر زمان به عقب بازگردد، باز هم با شهید حاج رمضان ازدواج میکنی؟» میگویم: «با کمال میل.» این ازدواج، با تمام لحظات تلخ و شیرینی که داشت، برایم خوشایند بود. زندگی با ایشان برایم شیرینتر از عسل بود.
تسنیم: اگر امکانش هست، شخصیت شهید حاج رمضان را در سه کلمه برایمان توصیف کنید.
زهرا حماده: اینکه در سه کلمه ایشان را توصیف کنم، در حقش اجحاف میشود؛ اما ایشان مردی بزرگ و پدری مهربان و دلسوز بودند.
تسنیم: سوال آخر؛ اگر حاج رمضان الان میتوانست صدای شما را بشنود، یقیناً آنها شهیدند و شهدا زندهاند و نزد پروردگارشان روزی میخورند. درباره فلسطین، درباره مقاومت، درباره مسیری که انتخاب کرده بود و وصیتی که برای شما داشتند، به ایشان چه میگویید؟
زهرا حماده: میگویم که حاج رمضان، در این مدت جای خالیات را خیلی احساس کردیم. البته تنها من نبودم که جای خالی ایشان را احساس کردم؛ بسیاری از گروههای فلسطینی فقدان حاج رمضان را احساس کردند. درباره حاج رمضان میگویند که انجام کارهایش نیازمند ده نفر بود. هر کسی که روی پرونده فلسطین کار میکند، عقل مدبّری دارد و بر فقدان و جای خالی که ما احساس میکنیم...
تسنیم: در مورد امانت شهدا، فرزندان شما امانت شهید هستند. چگونه به وصایای ایشان عمل میکنید؟
زهرا حماده: من و شهید عهدی در برابر خداوند متعال داریم که خانواده امام زمانی تشکیل دهیم. من همچنان بر این عهد و پیمانم با حاج رمضان استوارم. ما این مسیر را ادامه خواهیم داد و فرزندانمان را آنطور که شما دوست داشتید تربیت خواهیم کرد و به این مسیر ادامه میدهیم. انشاءالله علیرغم همه مشکلاتی که با آن روبهرو هستیم و علیرغم همه فشارها، ما در ایران باقی خواهیم ماند؛ همانطور که شما دوست دارید. فرزندانم تاریخ ایران را خواهند خواند و تحت عنایت رهبر معظم انقلاب، سید مجتبی خامنهای (حفظهالله)، این مسیر را ادامه خواهیم داد، انشاءالله.
به یاد شهید «حاج رمضان»، از نبرد در قلب طوفان غزه تا شهادت در قم
شهادت سرلشکر محمدسعید ایزدی (حاج رمضان) در حملات اسراییل
تسنیم: زهرا خانم، باعث افتخار بود که به خبرگزاری تسنیم تشریف آوردید.
زهرا حماده: خواهش میکنم، از دعوتتان خیلی ممنونم.
تسنیم: بابت قبول دعوت و حضورتان در خبرگزاری تسنیم ممنونم.
بینندگان عزیز، برخلاف فرماندهی که میادین نبرد او را میشناختند، ایشان در خانه انسانی دیگر بود؛ پدر و همسری که خانوادهاش را با کوچکترین جزییاتش حفظ میکند؛ جزییاتی که نه بیانیهها و نه کتابهای تاریخ نمیتوانند آنها را مستند کنند. شاید زیباترین کاری که این مصاحبه انجام خواهد داد، بازخوانی صدای انسانیت حاج رمضان است و ایشان را آنگونه که همسرش وقتی خسته بازمیگشت میدید و آنگونه که فرزندانش وقتی خندان بازمیگشت، ملاقات می کردند. مردی که تمام عمرش را دور از چشم رسانهها و به صورت گمنام سپری کرد؛ او همچنان زنده است و همیشه در یاد و خاطره دوستدارانش باقی خواهد ماند؛ همچون یک پدر، یک همسر و یک انسان که تا پایان، آرمان فلسطین را در قلب خود حمل میکرد.
انتهای پیام/
2 بازدید
منبع اصلی ↗