خبری
·
پژمان می خواست المیرا را از دست من در بیاورد/ خواستم درسی به او بدهم که به ناموسم نگاه نکند/ او قمه آورد و من چاقو / حالا او مرده و ...
زنگ مدرسه که به صدا درآمد، مهسا کیفش را روی دوشش انداخت و به همراه دو همکلاسیاش از مدرسه خارج شد. چند قدمی از مدرسه فاصله نگرفته بود که المیرا با دست به آن سوی خیابان اشاره کرد و گفت: «نگاه کن باز این پسره آمده اینجا. گناه داره چرا اذیتش میکنی وقتی انقدر تو را دوست دارد، تو هم یک روی خوشی به او نشان بده.»
زنگ مدرسه که به صدا درآمد، مهسا کیفش را روی دوشش انداخت و به همراه دو همکلاسیاش از مدرسه خارج شد. چند قدمی از مدرسه فاصله نگرفته بود که المیرا با دست به آن سوی خیابان اشاره کرد و گفت: «نگاه کن باز این پسره آمده اینجا. گناه داره چرا اذیتش میکنی وقتی انقدر تو را دوست دارد، تو هم یک روی خوشی به او نشان بده.»
0 بازدید
منبع اصلی ↗