خبری
·
حالا ما هم یتیم و فرزند شهید شدهایم؛ فرزندان شهید تو آقای عزیزم
آقای عزیزم! ما فرزند تو هستیم. پدر از دست دادهایم. حالا ما هم فرزند شهید شدهایم؛ فرزندان شهید تو آقای عزیزم.
فرهنگی
گروه فرهنگی خبرگزاری تسنیم: فاطمه مرادزاده ـ توی آن ازدحامِ وسطِ خیابان آزادی، میان انبوه تشییعکنندگانی که جای سوزن انداختن نبود، پرچم ایرانِ یکی از هموطنان از میلهاش جدا شده بود و توی هوا چرخید و آمد نشست روی زمین جلوی پاهایم. خم شدم از روی زمین برداشتم. صاحبش توی آن شلوغی معلوم نبود، انداختمش روی دوشم. گفتم پرچم هم رسید، انگار میبایست با پرچم ایران، عزیز دلم را بدرقه کنم. چند قدم آنطرفتر آقایی صدایم زد و گفت: خانم پرچم را درست روی شانههایت بنداز. برعکس انداختهای. طوری بنداز که قسمت سبز، بالا باشد و رنگ قرمز پایین.
توی آن گرما و ازدحام سرسامآور، حوصله داشت که به این موضوع دقت کرده و تذکر داده بود. گفتم چه فرقی میکند؟ این همه پرچم سرخ انتقام با شعار «یا لثاراتالحسین» توی دست مردم است، انگار کن که این سر و ته انداختن پرچم ایران هم پرجلوهتر کردن رنگ سرخ انتقام از سمت ما باشد. قانع نشد و گفت، نه!... اصلا نمیشود! نباید پرچم ایران را سرنگون کرد. پرچم الان برعکس و سرنگون شده است!
جملهاش مثل تیری به هدف خورد. به دلم نشست. صورتم دوباره خیس شد و اشکهایم سرازیر.
ماشین حملِ پیکر آقای عزیزمان، کنارم بود، رو کردم به آقا و گفتم: میبینی! میبینی آقاجان! اینها امت تو هستند؛ همانها که تربیتشان کردی، قدم به قدم، روز به روز، سال به سال؛ 37 سال دستشان را گرفتی و صفر تا صد هر چیزی را توی گوششان خواندی.
مشت کردنِ دست و کوبیدن توی دهان دشمنانت؛ دشمنان ایران و اسلام و انسانیت را یادشان دادی. تعصب داشتن روی پرچم ایران را یادشان دادی. حسینی بودن و حسینی زندگی کردن را نه با حرف، که با سبک و روش زندگیات یادشان دادی. شب عاشورا آمدی با یک حرکت هنرمندانه و خلاقانه، تاریخ هزار و چهارصد سال پیش را به امروز، و کربلا را به ایران پیوند زدی و گفتی کریمی از ایران بخوان.
آقای من، عزیز دلم، غم فراقت اگرچه امروز مرا نکشت، فرداروزی که دلتنگیها روی هم تلنبار بشود، مرا خواهد کشت، اما غمم این نیست. میدانی که دلنگرانی بزرگم از روز سیاه 10 اسفند تا همین امروز چه بود؟! اینکه بروی و درسهایی که نزدیک 40 سال توی گوشمان خواندی و این آخریها به هر بهانه تکرار میکردی، یادمان برود. مسیولان یادشان برود، مردم یادشان برود. قداست ایرانمان، قداست پرچممان، قداست عزتمان و قداست جهاد با کفر و مدارا با مظلوم را و حتی مردمداری را یادمان برود!
اما امروز تعصب آن مرد روی پرچم عزیز و سهرنگ کشورمان از انبوه نگرانیام کم کرد. یادم آورد که تو هم همیشه روی این مردم، روی امتت حساب میکردی و تحسینشان. اتفاقا در سختترین شرایط بیش از هر کسی امیدت به همین مردم و حضور همیشه در صحنهشان بود. مثل آنها که بیش از هر کسی پشتشان به خودت گرم بود و تکیهگاهشان بودی.
اصلا من چرا اینها را به شما میگویم آقای من؟! خودت امروز و در آخرین دیدار باشکوه مردمیات در پایتخت تماشایشان کردی.
مثلا همین مردمداری و مدارا با یکدیگر در شرایط سخت را تو یادمان دادی. امروز دیدیم و خودت دیدی که زن و مرد و پیر و جوان توی این ازدحام نفسگیر میلیونی چطور هوای هم را داشتند و خبری از عصبی شدن و غُر زدن نبود. طیِ راه برای همه سخت و گاه غیرممکن بود، اما برای یکدیگر راه باز میکردند. وقتی عدهای در فشار میان زنجیره انسانیِ محافظِ ماشینِ حمل پیکرهای مطهر و جمعیت کنار خیابان، از حالرفتن و زیر دست و پا لهشدن را جلوی چشم خود میدیدند، باز همین مردم هموطن بودند که برایشان راه باز کرده و مراقبشان بودند. امروز حتی همه خبرنگارهای حوادث از صفر بودن آمار فوتی، متعجب بودند، اما من در قلب جمعیت میلیونی دیدم که مردم خودشان پناه یکدگر بودند. دیدم که به احترامت، حرمتها شکسته نشد، دیدم که در حضور تو درس پس میدهند.
دیدم که حتی زنجیرهای انسانیِ محافظت؛ سربازها، بچههای سپاه و بچههای فاطمیون که ماشین پیکرهای مطهر را مثل گنج در آغوش کشیده و دورش حلقهوار، ایستاده و سد شده بودند که مردم نزدیک نشوند و اتفاق تلخی رقم نخورد، چطور با احترام از مردمِ گریان و ملتهب که مدام توی دست و پا بودند، خواهش میکردند که عقبتر بروند، بدون تندی و برخورد و داد و بیداد که پیشترها کمابیش شاهدش بودم.
فقط ما یتیم نشدیم؛ یک جهان یتیمِ تو شد
راستی گفتم فاطمیون! چه ارادتی و چه حال و هوای غریبی داشتند. لباسهای مشکی پوشیده بودند و رویش به نشانه عزا گِل مالیده بودند. زنجیره انسانی بودند و قدرتمندانه حایلِ میان ماشین حمل پیکر و مردم، اما من خودم دیدم، یکیشان که از همه جوانتر بود و از بیست سال بیشتر نداشت، مثل زنان کودکمرده چنان زار میزد و شیون میکرد، که نزدیک بود از حال برود.
ذوالفقار؛ یکی دیگر از حلقههای زنجیره محافظت که در صف جلو ایستاده بود، سن و سالش بیشتر بود. از 35 سال پیش با خانواده ساکن ایران شده بود. گفت که آقا را از جانش هم بیشتر دوست داشته است، دو بار گفت، با تاکید. آقا را دوست داشت و عشق میکرد که آقا نگفته فقط رهبر ایرانیان است، که اگر میگفت ذوالفقار خیلی ناراحت میشد. میگفت من آقا را مال خودم میدانستم ولی او آقای همه بود و برای همین ما افغانستانیها هم خیلی دوستش داشتیم و امروز واقعا عزاداریم.
و من فکر میکنم او راست میگفت، که غربت و غریبی و بیکسیشان از حد تصور فزون است. هم او و هم تمام مستضعفان جهان که گیر حاکمان جور افتادهاند و چون تو خوبی را نداشتهاند و حسرت داشتنت روی دلشان باد کرده است.
من فکر میکنم آنها حتی از برخی مردم ما قدر تو را بیشتر میدانستند؛ قدر گنجی که هرگز نداشتهاند و بوی عطرش را از راه دور؛ از سرزمین ما استشمام کرده و دیده بودند با تو به کجاها که نرسیدهایم.
مثلا همین سیلوانای فلسطینی. دیشب توی مصلی دیدمش و امروز برای بدرقهات آمده بود خیابان آزادی. فردا هم قم میرود و پسفردا مشهد. سیلوانا بانوی فلسطینیِ آواره و مهاجرِ ساکن در بیروت است. با چند نفر از دوستان حزبالله و عراقی، و با سختی و هزینهکردن زیاد خودش را به ایران رسانده بود؛ به تو عزیز دلم؛ آقای من...
آقاجان! من امروز خیلی چیزها از این امتت دیدم؛ از همین مردمی که میترسیدم بعد از رفتنت، فراموشی سمتشان هجوم بیاورد. مثل آنوقتها که بودی و هر بار میآمدی حسینیه درسهای دیدار قبل را با مردم و مسیولان مرور میکردی، تکرار میکردی، آنقدر که یادشان بماند و انجامش بدهند. وقتی هم با وجود تکرار مکررات انجام نمیدادند، توی بلندگو میگفتی که شاید بهشان بربخورد و به خودشان بیایند!
حالا چه؟!... حالا اگر درسهایمان را یادمان برود، اگر کوتاهی بکنیم، اگر تنبلی بکنیم، حالا چه؟!... کجایی که تذکر بدهی، قربان آن تذکرهای دلسوزانه و مهربانانهات بروم.
آقایمان دارد میرود امت؛ آقایمان، با جانمان
آمدیم با مشتهای گرهکرده برای ادامه راهت ای امام شهید
روضههای مصلی میگوید که دیگر وقت رفتن است
امروز هم پرحوصله بودی/ دل نکندیم، دل نکندی
امروز تشییع عجیبی بود. من تشییع شهدای بسیاری آمدهام. شهدای مردمی، دانشمندان، سرداران... امروز اما خیلی متفاوت بود. پیشترها کاروان شهدا به میدان آزادی که میرسید، در طرفهالعینی از میان جمعیت ناپدید میشد.
امروز اما جمعیت از میدان آزادی پراکنده نشد. ساعتها ماند، در کنار خودت. حلقهوار دور خودت. امروز از ساعت 7 و نیم صبح، وقتی که مثل خورشید از یکی از خیابانهای فرعی آزادی طلوع کردی، تا ساعت 4 و 5 عصر میان امتت بودی. فقط 5 ساعت در میدان آزادی و حوالیاش ماندی، تا دورترها برسند، نزدیکها سیر تماشایت کنند، آنها که یک عمر درددل با تو روی دلشان مانده بود، حرف بزنند، آنها که التماس دعا داشتند یکی یکی خواستههایشان را بگویند تا مثل همیشه برایشان دعا کنی و این بار مستجابتر از همیشه... اصلا آنقدر ایستادی تا شاید این مردم از تو دل بکنند...
امروز هم مثل دو روز گذشته در مصلی، مردمت را دور خودت جمع کردی؛ دیدار مردمی برایشان گذاشتی و همه را دعوت کردی، از سراسر کشور، بدون مانع و محدودیت و کارتهای ویژهی حسرتبرانگیز. و دوباره مثل مصلی، بالای بلندی ایستادی و به تکتکمان گوش دادی و درسهایت را مثل استادی پرحوصله توی گوش جانمان خواندی و تکرار کردی.
چقدر پرحوصله بودی عزیز دلم؛ چقدر پرحوصله مثل هر بار؛ مثل هر دیدار... شهدا دسته دسته و ملایک آسمان در آسمان منتظرت بودند تا آسمان هفتم همراهیات کنند؛ اما تو با صبر و بیشتاب، پیش ما بودی. چه میدانم!... شاید تو هم نمیتوانستی از امتت که گفته بودی ندیده تکتکشان را دوست داری، به راحتی دل بکنی، جدا بشوی.
میخواهم بنشینم و سر صبر ـ مثل خودت ـ حال و هوای تک تک مردم حاضر در آیین بدرقهات را روایت کنم و برایت بگویم که چهها ندیدم و دیدم. اما چه بگویم که تو خود از جایگاه بلندمرتبهات بهتر از من دیدی. چه بگویم وقتی بودی و هستی. وقتی حی و حاضری که: «شهدا بل احیاء عند ربهم یرزقون» آقای شهیدم.
حالا ما هم یتیم شدهایم، فرزند شهید شدهایم
آقاجان من نگرانم؛ نگران خودم هستم. نگران روزهای پروحشت بدون حضورت. نگران یتیمیام. نگران یتیمی این مردم.
تو خودت دیدی امروز امت یتیمشدهات چطور زار میزدند و خاک یتیمی روی سر خود میریختند. دیدی خیابانهای شهر پر از بچهیتیم شده بود؛ یک جمعیت چند میلیونیِ بچهیتیم! بچه شهید!...
آخر چه کسی؟ کجا دیده اینها را که ما دیدیم؟!
ما مردم، اتفاقات و حوادث غریب و بزرگ و سهمگین و تلخ در این چند دهه کم ندیدهایم، اما همهشان با حضور تو بود؛ با حضور تو مشکلی نبود؛ قابل تحمل بود. حالا بیحضورت...
آقای عزیزم. عزیز دلم. ما یتیمان تو هستیم؛ حالا ما همگی فرزند شهید شدهایم. لطفا روی سر ما هم دست نوازشت را بکش. وقتی خواستی روی سر دخترت هدی خانم و پسرانت آقا مسعود و میثم و مجتبی عزیز، دست بکشی، وقتی خواستی روی سر فرزندان شهدای دانشمند و سردار دست نوازش بکشی، ما را یادت نرود.
ما هم فرزند تو هستیم؛ پدر از دست دادهایم...
ای کاش هیچکس نبود، فقط تو بودی
آقاجانم! آقای عزیز دلم! از وقتی در جمع امتِ مصیبتدیده و پریشانت امروز به خیابانها آمدی، از وقتی قاب دوربین رسانهها روی جمعیت میلیونی مردم عاشق و هوادارت متمرکز شد، زیرنویس شبکه خبرمان هم رفته روی اخبار بهت و حیرت جهانیان از هواخواهیِ عاشقان بیقرار سینهچاکِ گریانت.
فضای مجازی هم پر شده از ویدیوهای خبرنگاران و چهرههای خارجیِ حاضر در ایران که دوربینشان را روی انبوه مردممان زوم کرده و ناباورانه آنها را به دنیا نشان میدهند؛ مثل آن خبرنگار ایتالیایی که قاب دوربینش را اول روی چهره بهتزده خودش میگیرد و بعد توی خیابان. و سه بار پشت سر هم میگوید: باور نکردنیه! واقعا باور نکردنیه! باز هم میگویم باور نکردنیه!...
پیشتر وقتی کنارمان بودی، هر بار توی هر راهپیمایی و تجمع بزرگ و مناسبتی، شبکهها و انسانرسانههای خارجی تصاویر حضورمان را با بهت منعکس میکردند، افتخار میکردیم به خودمان، به کشورمان و به شما رهبر عزیز دلمان. امروز اما دلم گرفت، راستش نه افتخار کردم و نه خوشم آمد...
ای کاش خیابانها خالی بود، ای کاش مراسمی نبود، ای کاش این افتخار به ناممان نوشته نمیشد، اما تو بودی...
ای کاش کسی از ما نمیگفت و ما را توی بوق و کرنا نمیکرد و نمیگفت مراسم امروز بزرگترین تشییع تاریخ معاصر جهان بود، اما تو بودی...
ای کاش هیچکسی نبود، اما تو بودی. فقط تو بودی...
انتهای پیام/
0 بازدید
منبع اصلی ↗