خبری
·
یومالحسره؛ باز هم ماییم و دنیای بیعلی
حالا باز هم ماییم و دنیای بیعلی. برزخ این بار برای او نیست؛ برای ماست.
اجتماعی
خبرگزاری تسنیم _ درباره حادثه ترور مسجد ابوذر گفته بود: «وقتی بیهوش شدم، خودم را در آستانه برزخ دیدم. ناگهان همه زندگی گذشته پیش چشمم مجسم شد. با خودم گفتم: چه داری برای عرضه؟ هرچه فکر کردم، دیدم زندان، مبارزه، تدریس و همه زحماتم در برابر خدا قابل مناقشه است؛ مگر اینکه خدا تفضلی کند.»
شاید همان چند دقیقه، تمام زندگی بعد از آن را ساخت. شاید خدا مرگ را به او نشان داد تا دیگر هیچ روزی را برای خودش زندگی نکند.
و چه عجیب که پس از آن، بیش از پیش همه زندگیاش شد «تکلیف».
نه برای آنکه نامی بماند، نه برای آنکه تصویری در تاریخ ثبت شود؛ برای آنکه وقتی دوباره آن سوال تکرار شد، بتواند بگوید: «خدایا، هرچه داشتم آوردم.»
امروز که او رفته است، تازه میشود فهمید این چهل سال، فقط تاریخ یک رهبری نبود؛ تاریخ مردی بود که لحظهای از دغدغه این سرزمین دست نکشید.
حالا باز هم ماییم و دنیای بیعلی.
برزخ این بار برای او نیست؛ برای ماست.
برزخی که هر روز از خودمان بپرسیم: با آن همه ظرفیت چه کردیم؟ از آن همه هشدار چه فهمیدیم؟ از آن همه امید چه ساختیم؟ و از آن همه سال، چه سهمی برای آینده برداشتیم؟
مانند لحظه مرگ، تمام کارنامه او و عملکرد ما در قبال آن، پیش چشم همه ماست؛ کارنامه مردی که هرجا بوی وابستگی میآمد، قامتش را سپر میکرد.
یک روز پشت جوانانی ایستاد تا چراغ فناوری هستهای را روشن نگه دارند. پشت دانشمندان نانو، سلولهای بنیادی، پزشکی، هوافضا، صنایع دفاعی و امروز هم هوش مصنوعی؛ که همه میخواستند ثابت کنند ایرانی میتواند بینیاز از دیگران قلههای علم را فتح کند.
سخن از موشک و توان دفاعی، فقط حرف از سلاح نبود بلکه افق او استقلال ملتی بود که قرنها هزینه دخالت بیگانگان را پرداخته بود.
نگاهش فقط به میدانهای نظامی محدود نبود. هرجا احساس میکرد ریشهای از این سرزمین در معرض آسیب است، همانجا میایستاد. کنار کارگر و تولید ملی، کنار دانشبنیان، کنار کتاب و کتابخوانی، کنار شاعران و زبان فارسی و ادبیات و تاریخ کهن ایران، کنار مادر و فرزند و خانواده و زن ایرانی و مسلمان، کنار درخت و محیط زیست.
او بارها تکرار کرد که ایران باید قوی شود؛ قوی در اقتصاد، قوی در علم، قوی در فرهنگ، قوی در عدالت، قوی در امید، قوی در اخلاق، و شاید کمتر کسی فهمید که این جمله، یک شعار سیاسی نبود؛ وصیت مردی بود که میدانست ملت ضعیف، همیشه باید هزینه قدرت دیگران را بپردازد.
اما دغدغهاش به مرزهای ایران ختم نمیشد. برای او، انسان اگر انسان بود، جغرافیا نداشت. از فلسطین گفت، چون کودک کشتهشده، ملیت نمیشناسد. از لبنان گفت، چون مقاومت را بخشی از کرامت انسان میدانست. از عراق، افغانستان، پاکستان، یمن، میانمار و هر نقطهای که بوی ظلم میآمد سخن گفت، چون باور داشت عدالت، مرز ندارد.
دو بار برای جوانان اروپا و آمریکای شمالی نامه نوشت؛ نه برای دولتهایشان، بلکه برای خودشان. دعوتشان کرد اسلام را از قرآن بشناسند، نه از تیتر رسانهها. از آنان خواست پیش از آنکه درباره مسلمانان قضاوت کنند، خودشان حقیقت را جستوجو کنند.
سالها از اسلامهراسی، نژادپرستی، استعمار نو و استانداردهای دوگانه حقوق بشر سخن گفت. از قربانیان جنگ دفاع کرد و از ملتهای مستقل حمایت.
و تا آخرین روزهای عمر، نسبت به آنچه فروپاشی اخلاق در جهان میدانست، هشدار داد؛ که آخرین نمونه آن در آخرین سخنرانی او بود. آنجا که افسوس خورد از گسترش فساد در جوامع غربی پس از افشای ماجرای جزیره بدنام و فاسد( اپستین)؛ هرچند آنجا هم پیشبینی کرد که همانطور که ماجرای این جزیره آشکار نبود و آشکار شد، خیلی چیزهای دیگر هم هست که آشکار خواهد شد.
اما شاید مهمتر از همه اینها، خودِ او بود. مردی که روزش با قرآن آغاز میشد. دلش با شعر آرام میگرفت. برای یک واژه فارسی دغدغه داشت. از یک دانشجوی جوان امید میگرفت. آزادی زندانیان نیازمند را پیگیری میکرد و به خانواده شهدا سر میزد. نگران کارگر، کشاورز، معلم، نخبه، کودک، بیمار و محروم بود.
شاید راز ماندگاری بعضی آدمها همین باشد؛ اینکه در ذهن مردم، فقط با تصمیمهای بزرگ شناخته نمیشوند، بلکه با همین ریزهکاریهای انسانی در دلها خانه میکنند.
اکنون که او رفته است، تازه معنای آن جمله مسجد ابوذر روشنتر میشود. او از خالی بودن دستش میترسید. برای همین، نیمه دوم عمرش را بیشتر دوید. چهل سال گفت. چهل سال هشدار داد. چهل سال امید ساخت و چهل سال ایستاد.
تا روزی که دوباره در محضر پروردگار قرار گرفت، بتواند بگوید: «گفتم، عمل کردم و آنچه در توان داشتم، فروگذار نکردم.»
اما امروز... یومالحسره ماست. نه فقط برای ما، که برای امت اسلام و چه بسا بشریت. حسرت آن روزی که شاید دیر بفهمیم زیر سایه چه درخت تناوری نشسته بودیم.
حسرت آن روز که تازه قدر نعمتی را بدانیم که سالها بودنش را بدیهی فرض کرده بودیم.
حسرت آن روز که بفهمیم بسیاری از آنچه امروز داریم، روزی فقط یک دغدغه در دل یک مرد بود.
حسرتی هم برای گذشته؛ اگر او با دستی پر رفت، این ماییم که باید پاسخ بدهیم با آن میراث چه کردیم. با ایرانِ قوی، با عدالت، با علم، با استقلال و با وحدت چه کردیم؟
و مهمتر از همه، با آن همه اعتمادی که به این ملت داشت، چه کردیم؟
امت اسلام حسرت صدایی را میخورد که بیوقفه آنان را به وحدت و عزت فرا میخواند.
و بشریت، دیر یا زود، حسرت مردی را خواهد خورد که پیش از بسیاری، از سقوط اخلاق، سلطه رسانه، استعمار نو، تبعیض، جنگافروزی و فروپاشی معنویت سخن گفته بود.
حسرت امروز، فقط برای از دست دادن یک انسان نیست؛ حسرتِ نفهمیدنِ قدرِ او در زمان بودنش است.
و شاید سوال فردای قیامت همین باشد؛ نه فقط از ما ایرانیها، بلکه از هرکس که صدای او را شنید: با این همه تذکر، این همه هشدار و این همه دلسوزی، چه کردید؟
انتهای پیام/
0 بازدید
منبع اصلی ↗