جهان ·

انگار سال‌ها بود که می‌شناختم‌شان

به ظاهر پیر شده‌ایم اما هنوز هم جوانیم و آماده جنگیدن در‌راه وطن هستیم...
فرهنگی گروه فرهنگی خبرگزاری تسنیم: مویی سپید کرده‌اند. لباس‌هایشان ساده اما جمع و جور است. کت‌وشلواری و اتوکشیده نیستند. نان و تخم‌مرغی گرفته‌اند و روی زمین نشسته و مشغول خوردن صبحانه می‌شوند. به زبان شیرین آذری با هم شوخی می‌کنند. در میان‌شان پیرمردی لطیف هست که نامش داوود محمدی قاضی‌جهانی است. پیرمرد خوش صحبت و خوش مشرب است. می‌گوید: «از روستای آذرشهر استان آذربایجان شرقی آمده‌ایم. کاروان بزرگی هستیم اما ما چند نفر رفیقان قدیمی هستیم. از روز جمعه به تهران آمدیم تا در مراسم وداع شرکت کنیم. راه دور و درازی است اما ما از این سفر بسیار لذت بردیم. برای وداع با رهبر شهید، سفر لذت بخش است. مستقیم به مصلی رفتیم برای وداع با رهبرمان. دو شب را آنجا بودیم و روی زمین خوابیدیم اما کِیفش به همین است (می‌خندد).» یکی دیگر از دوستانش را صدا می‌زند و می‌گوید: «ایشون سخنگوی ماست.» آقای سخنگو هم از آذرشهر می‌گوید: «روستایمان به شهید آیت‌الله مدنی معروف است. خانه شهید مدنی در آذرشهر هنوز هم پابرجاست؛ خانواده‌اش هنوز آنجا هستند. فاصله زیادی با دریاچه ارومیه نداریم. بیشتر ما رزمندگان دوران دفاع مقدس هستیم. به ظاهر پیر شده‌ایم اما هنوز هم جوانیم و آماده جنگیدن در‌راه وطن هستیم.» داوود محمدی قاضی‌جهانی سر شوخی را باز می‌کند. به ترکی سخن می‌گوید همه می‌خندند. ناگفته پیداست که از آن پیرمردهای خوش سفر است که هر‌جا باشد، همانجا خوش است. داوود از رهبر شهید می‌گوید: «دو بار سعادت داشتم رهبری را در حسینیه‌ی امام خمینی از نزدیک ببینیم. یک بار هم مشهد بودیم که گفتند آقا آمده. خودمان را رساندیم و آقا را از نزدیک دیدیم. یادش به خیر. باورم نمی‌شود که برای تشییع رهبری اینجا هستیم.» داوود بغض می‌کند. همه ساکت می‌شوند. یکی از پیرمردها سکوت را می‌شکند؛ «دلمان به آقا مجتبی خوش است. او فرزند همان پدر است. تا زنده‌ایم با ولایت می‌مانیم.» آقای سخنگو اصرار دارد که آذرشهر را بیشتر معرفی کند. از لپه‌ی معروف آذرشهر می‌گوید و طبیعت بکر آنجا. داوود می‌گوید: «آقا ما آذری‌ها را خیلی دوست داشت. اصالت آقا هم آذری بود. خامنه شهر کوچکی در آذربایجان شرقی است که اصالت آقا از همین منطقه است. دلم برایش تنگ شده است.» داوود باز هم بغض می‌کند. خیلی زود اما خودش با یک شوخی فضا را عوض می‌کند.یکی از پیرمردها ساز رفتن کوک می‌کند. جملگی موافقند؛ برمی‌خیزند و می‌روند. از دور با نگاه دنبالشان کردم. یکی یکی در خیل جمعیت غرق شدند. بودن کنارشان تنها چند دقیقه طول کشید؛ گویی اما سال‌ها بود که می‌شناختم‌شان. پیرمردها عاشق بودند.