خبری ·

برای نوشتن از میناب، در آرامستان‌های شهر زندگی کردم

نویسنده کتاب "خونابه میناب"، می‌گوید برای نگارش این اثر با قهرمانان اصلی یعنی مردم شهر گفت‌وگو کرده است.
فرهنگی خبرگزاری تسنیم: میناب شهری در ایران است که مرکز شهرستان میناب در استان هرمزگان محسوب می‌شود. بر اساس سرشماری سال 1395، جمعیت این شهر ... نه، این اطلاعات ویکی‌پدیایی دیگر به درد معرفی میناب نمی‌خورد، حداقل از 9 اسفند 1404 به این طرف. از صبح روز نهم تا امروز، میناب نه یک شهر که زنی است موی‌افشان بر کرانه دریا ایستاده که هر صبح و شام خون می‌گرید. مادری است سوگوار که از بس بر سر و تن کوفته که دیگر عطر هیچ انبه تر و تازه‌ای سر دماغش نمی‌کند. میناب، نام دیگر درد است... نام دیگر داغ... نام دیگر جستن و نیافتن... اصلاً خود روضه قتلگاه است... از صبح روز نهم تا امروز که این متن نوشته می‌شود، نویسندگان و مستندسازان متعددی تلاش کردند صدای مردم میناب و منعکس‌کننده جنایتی باشند که آمریکا علیه 168 کودک و معلم مدرسه شجره طیبه رقم زد. کتاب "خونابه میناب" اولین رمان درباره این جنایت است که به قلم حمیدرضا مهاجرانی نوشته شده و قرار است از سوی انتشارات امیرکبیر راهی بازار نشر شود. نویسنده برای خلق این اثر روزهای متمادی در میناب و روستاهای اطراف حاضر بوده و از نزدیک با شاهدان عینی این واقعه به گفت‌وگو پرداخته است. این رمان قرار است پس از انتشار به زبان‌های عربی، انگلیسی و فرانسه نیز ترجمه شود. خبرگزاری تسنیم به همین مناسبت با مهاجرانی به گفت‌وگو پرداخته است که در ادامه می‌خوانید: *تسنیم: آقای مهاجرانی فاجعه میناب در ماه‌های گذشته کانون توجه بسیاری از خبرنگاران و مستندسازان بود؛ آثاری که هرکدام از زاویه‌ای تلاش کردند صدای مردم میناب در جنگ تحمیلی سوم باشند. در این میان، کتاب شما اولین اثر داستانی است که درباره این واقعه تلخ به رشته تحریر درآمده است. «خونابه میناب»، که عنوان کار شما در این زمینه است، تلاش دارد از چه جنبه‌ای به این ماجرا ورود کند؟ به نظرم اگر بناست که ما درباره درد مطلبی بنویسیم، باید کنار درد و همنشین آن باشیم. نمی‌شود از فاصله دور و از یک جای امن و مطمین نشست و درباره میناب صحبت کرد. باید به کانون درد رفت تا آنچه را که حس کردند،‌ حس و آن جراحتی را که بر روح داشتند از نزدیک لمس کنیم؛ به همین خاطر من برای نگارش این کار به میناب سفر کردم. کارسازترین زبان برای جاودانه نگه داشتن یک فاجعه زبان قصه و رمان است که همیشه بزرگان برای اینکه عظیم‌ترین وقایع و فجایع تاریخی را بتوانند به گوش جهانیان برسانند، ‌از این زبان بهره بردند؛ کما اینکه ویکتور هوگو برای اینکه بتواند انقلاب کبیر فرانسه را به شکل فراگیر معرفی کند، ‌از این زبان استفاده کرد و رمانی با عنوان «بینوایان» نوشت. ما هم برای میناب از زبان قصه باید اتسفاده کنیم. خیلی از دوستان گفتند که باید آلبوم تصاویر و مستند تهیه کرد. جای تقدیر دارد که مستندسازان در این مدت زحمت بسیار کشیدند؛ اما به نظرم با وجود همه این تلاش‌ها، زبان قصه و رمان اثرگذاری خاص خود را دارد. من تلاش کردم در «خونابه میناب» از سبک سورریال جادویی برای اثرگذاری بیشتر استفاده کنم. وقتی به میناب سفر کردم،‌ با خود عهد کردم که برای لحظه‌ای از مردم و شهر فاصله نگیرم. از سوی دیگر، تصمیم گرفتم برخلاف سبک‌های ادبیات داستانی که عموماً در ادبیات مقاومت استفاده می‌شود، فاصله بگیرم و کار را به گونه دیگری رقم بزنم.؛ چرا که قهرمان در سبک‌های ادبیات مقاومت عموماً یک گردان است که به دل دشمن می‌زند و عده‌ای شهید و عده‌ای مفقودالاثر می‌شوند و نهایتا قهرمانان در همان حیطه باقی می‌مانند. اما تلاشم در «خونابه میناب» به دلیل عمق فاجعه و تاثیر آن بر زندگی مردم، این بود که قهرمان از بطن مردم آمده باشد؛ یعنی آدم‌های بسیار معمولی؛ از غسال و زندانی که فرار کرده گرفته تا پاکبان و دیگر مردم عادی که ناخواسته در این واقعه تلخ حضور دارند، شاهد ماجرایند و از آن فاصله ندارند. ترجمه رمانی درباره میناب به انگلیسی، فرانسه و عربی در واقع در این کتاب، میناب قهرمان اصلی است. میناب با تاریخش، میناب با اساطیر و پیشنیه تاریخی‌اش، با مردمی که اهل هنر هستند... این‌ها باید در صحنه رمان حاضر باشند. قهرمانان «خونابه میناب» از قشر و طبقه خاصی نیستند، توده مردم هستند که بزرگترین ایثارها را از خود بروز داده‌اند. مردم میناب در این جنایت، ناب بودن خود را نشان دادند. من در مشاهداتم بارها با آدم‌های معمولی مواجه شدم که بی‌دریغ همراهی کردند؛ ابزارفروشی که از همان روز اول در مغازه خود را باز کرد تا هرکه هر وسیله‌ای خواست برای آواربرداری بردارد. او به من می‌گفت با اینکه خیلی از وسایلم برنگشته است، اصلاً پشیمان نیستم. نکته دیگری که در این رمان تلاش کردم بارها بر آن تاکید کنم، محکومیت جنگ است. آتش جنگ توسط هر فرد و به هر بهانه‌ای که افروخته شود، محکوم است. در یکی از دیالوگ‌های این رمان از زبان یکی از شخصیت‌ها این را بیان کردم. در سراسر رمان هم بر این نکته تاکید شده است. نکته بعدی این است که ماجرای این رمان را با فجایعی که بر فلسطین و غزه در جنگ اخیر اسراییل علیه مردم فلسطین گره زدم؛ به ویژه با ماجرای تلخ بمباران مدرسه شبانه‌روزی آنوا که در آن صدها نفر به شهادت رسیدند. در این بخش، از بعضی از شخصیت‌های فلسطینی مانند کریمه عبّود (اولین زن عکاس در جهان عرب)بهره بردم. عنوان یکی از فصل‌های «خونابه میناب» نیز «کریمه» انتخاب شده است. من در این بخش دیدم کریمه با دوربین سه پایه وسط ماجراست. به عنوان راوی رمان از او پرسیدم که تو اینجا چه کار می‌کنی؟ پاسخ داد، من متعلق به مرز و جغرافیای خاصی نیستم، هرکجا انسان حضور داشته باشد من آنجا هستم. *تسنیم: برای نگارش این رمان چه مدتی در میناب حضور داشتید؟ من همه جا رفتم. فقط میناب نبودم، به خیلی از روستاهای میناب نیز سفر کردم. بسیاری از شهدای مدرسه شجره طیبه را در روستاها مانند دهنو، هشت‌بندی، زهوکی و ...، تشییع کردند و به خاک سپردند. با تک‌تک مردم این مناطق صحبت کردم. من از یک ماهی که در شهرستان میناب ماندم، 10 شب در آرامستان‌ها گذشت. در شجره طیبه ماندم. به تمامی تکه‌های بتون مدرسه، گورها، سنگ‌نبشته‌ها و دیگر جزییات دقت می‌کردم. پروانه کاغذی که کاردستی بچه‌ها بود و زیر سنگ‌ها افتاده بود، الهام‌بخش من برای اختصاص دادن سه فصل از «خونابه میناب» به ماکان شد. عنوان این بخش را گذاشتم: یکی بود یکی نبود. هم‌وطنان ما در استان‌های ساحلی جنوب داستان‌های خود را با این عبارت شروع می‌کنند: کان ماکان. از صور خیال برای نگارش این بخش استفاده کردم؛ به طوری که من تنها کسی هستم که ماکان را در داستان می‌یابد، صدای او را می‌شنود و با آن در ارتباط است. *تسنیم: عنوان اثر بر چه مبنایی انتخاب شد؟ برای روایت داستان بارها از نظم و نثر فارسی و آثار شعرای کهن و معاصر استفاده کردم؛ از سعدی، حافظ و مولوی گرفته تا شاملو، فروغ و دیگران. عنوان کتاب، از قصیده معروف خاقانی انتخاب شده است: خود دجله چنان گرید صد دجلهٔ خون گویی کز گرمی خونابش آتش چکد از مژگان *تسنیم: صحبت کردن درباره میناب سخت است، چه برسد به اینکه برای نوشتن یک رمان درباره این جنایت، بخواهید به آنجا سفر کنید و شاهد وقایع پس از جنایت باشید. خلق داستان «خونابه میناب» چگونه تجربه‌ای برای شما بود؟ من برای نگارش این اثر به قدری تحت فشار بودم که گریه‌های آتشین می‌کردم. حتی یکبار موقع نوشتن یکی از فصل‌ها پشت میزم از حال رفتم و یکی از دوستان به دادم رسید. سِرُم به من وصل کردند و پزشک به من توصیه کرد که تا یک هفته باید دست از کار بکشم. یکی از مسیولان هرمزگان از من درباره شرایط پرسید که آیا راضی هستید یا خیر؟ من گفتم که اگر به من یک چادر در آرامستان میناب بدهید هم راضی‌ام. نرفته بودم که در هتل پنج ستاره اقامت کنم و قهوه بنوشم. من رفته بودم تا راجع به درد بنویسم. اگر قرار است درد را حس کنم، باید مانند خود مردم میناب زندگی کنم. این سختی‌ها تفسیر گویای آن بیت از خواجه شیراز است که فرمود: آن تلخ وش که صوفی ام الخبایثش خواند اشهی لنا و احلی من قبله العذارا *تسنیم: در ادبیات کودک و نوجوان در سایر جوامع و ملل، چه اتفاقاتی در حوزه جنگ رخ داده است. جهان در 100 سال گذشته دو جنگ جهانی را پشت سر گذاشت که در آن، بیشتر از نصف جهان درگیر بودند. آنها که به نوعی مهاجم بودند و مقصر در تاریخ، جنگ را در کارهای هنری‌شان سفیدشویی می‌کنند و از آن برای ساختن یک هویت جدید بهره می‌برند. در مقابل، ما که همیشه قربانی در جنگ‌های یک سده گذشته بودیم، هنوز نتوانستیم جنگ و مقاومت ملی را در آثارمان جا بیندازیم. فکر می‌کنید مشکل از کجاست؟ در غرب علی‌الخصوص درباره جنگ‌ها پس از جنگ جهانی دوم، خیلی تلاش کردند تا این وقایع را در قالب رمان و فیلم نشان دهند. بعد از «وداع با اسلحه» همینگوی است که ما در آثار شاهد تقبیح جنگ و ترجیح عظمت انسان بر هر چیز هستیم. در کارهایی که در حوزه اروپای شرقی مانند یوگسلاوی سابق و فرانسه تولید شد، تاکید بر غیرت و شجاعت پارتیزان‌ها مقابل ارتش نازی بود که عموماً از کلیشه خارج نشدند. این آثار مظلومیت انسان‌ها را در مقابل ظلم به تصویر کشیدند. این دسته از آثار بر این متمرکز نبود که قهرمانان واقعی یعنی مردم را نشان دهند که در این وقایع تلخ از هیچ نوع ایثاری دریغ نکردند و با صبر خود، بزرگترین پیروزی‌ها را رقم زدند. با توجه به این کارها، من تلاش کردم وجه مردمی در «خونابه میناب» پررنگ باشد و مردم را عزیز بدارد. به قهرمانانی بپردازد که از دل مردم بیرون آمده‌اند. با بسیاری از این قهرمانان تصادفی آشنا می شدم. مثلاً در قهوه‌خانه‌ای داشتم غذا می‌خوردم، دیدم کسی با لبخند به من می‌گوید تو همانی هستی که قرار است راجع به میناب قصه بنویسی؟ من گفتم بله. گفت پس بشنو تا بگُم(اصطلاحی که در خود میناب مرسوم است). او پاکبانی بود که در فضای سبز مدرسه نهال‌کاری کرده بود. یا با غسال این واقعه که نامش صالح بغدادی بود، آشنا شدم. حتی پای صحبت زندانیانی نشستم که به نحوی خودشان را به این واقعه رسانده بودند. یعنی تمام تلاشم این بود که قهرمانان واقعی این واقعه تلخ که همان مردم هستند، در رمان حضور داشته باشند و صدایشان شنیده شود. *تسنیم: یکی از آسیب‌های اصلی در ادبیات مقاومت ما، نگاه شعاری به جنگ و حوادث پس از آن است. چقدر مبرا بودن «خونابه میناب» از این مسیله دغدغه شما بود؛ با توجه به اینکه داستان در خلال جنگ و در فضایی نوشته شده که شاهد حوادث هولناک پس از واقعه است و ممکن است آن روح حاکم بر لحظات، در کار هر نویسنده‌ای نمود بارزی داشته باشد. بله، درست است. از اول تا آخر کار همواره سعی کردم بیشترین فاصله را از قالب‌های شعاری و جبهه‌گیری‌های سیاسی داشته باشم؛ چون باور داشتم که وقتی در میان مردم هستم باید با مردم باشم. شاهدان این ماجرا می‌گفتند که میناب را دیده‌اند که غریب و آشنا در آن گریه می‌کردند و هرگز این شهر را آنطور به غم نشسته ندیده بودند. برای خلق داستانی با این موضوع، شعار اصلاً فایده‌ای ندارد. یک کار دیگری که کردم تا از این فضا فاصله بگیرم، هم‌نشینی ادیان بود. ضمن اینکه در برخی از فرازها از آیات قرآن استفاده می‌کردم، از عهد جدید هم بهره بردم. مثلا وقتی سهیل چِمِلی‌پور، از شهدای مدرسه میناب، را در روستای حلوایی به خاک سپردند، نوشتم: «وَالنَّجْمِ اِذَا هَوَیٰ»؛ قسم به ستاره آنگاه که سقوط کند. هوی به معنای عاشق شدن هم هست؛ وقتی کسی جان شیفته شود. سهیل چملی‌پور، از شهدای دانش‌آموز جنایت آمریکا در مدرسه شجره طیبه میناب در بخش‌هایی از داستان، مریم مجدلیه حضور دارد یا عباراتی از انجیل را در خلال داستان آورده‌ام؛ مثلاً عبارتی معروف از عیسی مسیح(ع) در لحظات پایان زندگی بر سر صلیب، آنجا که فرمود: «خدای من، خدای من، از چه رو مرا وانهادی؟». از این عبارات و شخصیت‌ها استفاده کردم تا هم‌‌وطنان مسیحی نیز بدانند که از زبان و نمایندگی از آنها نیز حرف زده‌ام. انتهای پیام/