سیاسی ·

ملّت ما را ملّتی سرخپوست نپندارید!

فلسطین را باید با چشم دل دید؛ وگرنه از پشت شیشه‌های خونسرد سیاست، چیزی جز چند خط روی نقشه نیست. فلسطین، آن سوی نقشه‌هاست؛ جایی میان عطر زیتون و بوی نان، میان اذان صبح و گریه‌ی مادری که نام فرزندش را آ…
فلسطین را باید با چشم دل دید؛ وگرنه از پشت شیشه‌های خونسرد سیاست، چیزی جز چند خط روی نقشه نیست. فلسطین، آن سوی نقشه‌هاست؛ جایی میان عطر زیتون و بوی نان، میان اذان صبح و گریه‌ی مادری که نام فرزندش را آرام، آرام، زیر آوار صدا می‌زند. فلسطین را اگر خوب نگاه کنی، پیرمردی را می‌بینی که هنوز کلید خانه‌ای را در جیب دارد؛ خانه‌ای که سال‌هاست دیوارهایش را از او گرفته‌اند، اما نتوانسته‌اند خاطره‌ی پنجره‌اش را بگیرند. چه رازی است در این خاک؟ هرچه بیشتر بر آن خون می‌ریزند، بیشتر ریشه می‌دواند. هرچه بیشتر خانه‌هایش را ویران می‌کنند، بیشتر در حافظه‌ی فرزندانش بنا می‌شود. گویی این سرزمین با سنگ و خاک ساخته نشده؛ با یاد ساخته شده است. و مگر می‌شود یاد را بمباران کرد؟ می‌شود خانه را خراب کرد؛ اما نمی‌شود بوی خانه را کشت. می‌شود درخت زیتون را از ریشه برید؛ اما نمی‌شود بهار را از شاخه‌ای که هنوز در خاطر یک کودک سبز است، گرفت. می‌شود نام روستا را از نقشه برداشت؛ اما نمی‌شود آن را از زبان مادری پیر که هنوز هنگام خواب برای نوه‌اش قصه‌ی خانه‌ی قدیمی را می‌گوید، پاک کرد. اینجاست که صهیونیسم، با همه‌ی دیوارهایش، در برابر فلسطین کوچک می‌شود. چرا که فلسطین، یک جغرافیا نیست؛ یک خاطره‌ی زنده است. و خاطره، اگر به جان یک ملت بیفتد، قرن‌ها می‌ماند. غزه را نگاه کن؛ این تکه‌ی کوچکِ محاصره‌شده را. چقدر باید جهان بزرگ باشد که نتواند صدای یک کودک را بشنود؟ چقدر باید آسمان وسیع باشد که دود خانه‌های غزه به وجدان بشر نرسد؟ و چقدر باید دل آدمی سنگ شده باشد که مادر فلسطینی را ببیند و هنوز از «موازنه» و «معادله» و «محاسبه» سخن بگوید؟